Posted On: June 5th 2023, 02:58 pm
فقط پنج میدان مانده بود
این را از آدمهایی که در علوم روانی درس خواندهاند یاد گرفتم: «هر گروه و نهایتا هر کس، به شیوهی خودش عزاداری میکند». با این توضیح و توجیه، باقیش خطاب به دوستی مرحوم است: کسی که میدانها را یکی یکی بالا رفت، و یکجا نفس کمآورد: میدان نود و ششم طبقات صوفیهی خواجه عبدالله انصاری، میدان دهشت است، در آنجا «از میدان انس، میدان دهشت زاید. دهشت در غلبهی انس، از خود رها شدن است. و از خود جدا گشتن است. دهشت آن حال است که تن، صبر برنتابد. و دل، به عقل نپردازد، نظر تمییز را نیابد. تن، آنکه صبر برندارد که از فراغت دل در ماند، و هیبت میان تن و میان دل وی جدا کند، و سلطان طاقت ضعیف گردد. و دل، با عقل آنگاه نپردازد، که روح وی را خواند. و روی وجد، بهوی رساند. و تشنگی، قوت کند. و نظر آنگاه، تمییز را نباید که در نور مشاهده غرق گردد، و ندای لطف بهوی رسد، و حجاب تنسم از پیش وی برخیزد»…
بالأخره نوبت به همه میرسد، این بار وقت تو بود. حجاب برداشتنت را عزا نمیگیریم، برای دیگر ندیدنت و از دست دادنت اما بینهایت ناراحت هستیم، اضطراب وجودی -و کمی هم تاناتوفوبیا- هم البته بیتاثیر نیست. که آنهم -ببخشید ولی- خاک سرد است. اگر اینطور نبود، روانمان از این هم ازهمگسیختهتر میشد. به شیوهی خودت زندگی کردی و آنطور که خواستی، رفتی. به مرور غم از دست دادنت کم خواهد شد، و فقط خاطراتی که با تو داشتیم خواهد ماند. من برای آن روز کم طاقتم و از ناراحتی گریزان، برای همین به یادت، لحظههای خوبی را که با تو داشتیم، جشن خواهم گرفت.
از سر عادت ولی دکتر محمد کشفی! دوست. برادر. سرگردان. روحت شاد.