Instagram story viewer> @afshinhey> Post
3 years ago
فقط پنج میدان مانده بود

این را از آدم‌هایی که در علوم روانی درس خوانده‌اند یاد گرفتم: «هر گروه و نهایتا هر کس، به شیوه‌ی خودش عزاداری می‌کند». با این توضیح و توجیه، باقی‌ش خطاب به دوستی مرحوم است: کسی که میدان‌ها را یکی یکی بالا رفت، و یک‌جا نفس کم‌آورد: میدان نود و ششم طبقات صوفیه‌ی خواجه عبدالله انصاری، میدان دهشت است، در آن‌جا «از میدان انس، میدان دهشت زاید. دهشت در غلبه‌ی انس، از خود رها شدن است. و از خود جدا گشتن است. دهشت آن حال است که تن، صبر برنتابد. و دل، به عقل نپردازد، نظر تمییز را نیابد. تن، آن‌که صبر برندارد که از فراغت دل در ماند، و هیبت میان تن و میان دل وی جدا کند، و سلطان طاقت ضعیف گردد. و دل، با عقل آنگاه نپردازد، که روح وی را خواند. و روی وجد، به‌وی رساند. و تشنگی، قوت کند. و نظر آن‌گاه، تمییز را نباید که در نور مشاهده غرق گردد، و ندای لطف به‌وی رسد، و حجاب تنسم از پیش وی برخیزد»… 

بالأخره نوبت به همه می‌رسد، این بار وقت تو بود. حجاب برداشتن‌ت را عزا نمی‌گیریم، برای دیگر ندیدن‌ت و از دست دادن‌ت اما بی‌نهایت ناراحت هستیم، اضطراب وجودی -و کمی هم تاناتوفوبیا- هم البته بی‌تاثیر نیست. که آن‌هم -ببخشید ولی- خاک سرد است. اگر این‌طور نبود، روانمان از این هم ازهم‌گسیخته‌تر می‌شد. به شیوه‌ی خودت زندگی کردی و آن‌طور که خواستی، رفتی. به مرور غم از دست دادن‌ت کم خواهد شد، و فقط خاطراتی که با تو داشتیم خواهد ماند. من برای آن روز کم طاقتم و از ناراحتی گریزان، برای همین به یادت، لحظه‌های خوبی را که با تو داشتیم، جشن خواهم گرفت.

از سر عادت ولی دکتر محمد کشفی! دوست. برادر. سرگردان. روحت شاد.
0
Posted On: June 5th 2023, 02:58 pm
فقط پنج میدان مانده بود

این را از آدم‌هایی که در علوم روانی درس خوانده‌اند یاد گرفتم: «هر گروه و نهایتا هر کس، به شیوه‌ی خودش عزاداری می‌کند». با این توضیح و توجیه، باقی‌ش خطاب به دوستی مرحوم است: کسی که میدان‌ها را یکی یکی بالا رفت، و یک‌جا نفس کم‌آورد: میدان نود و ششم طبقات صوفیه‌ی خواجه عبدالله انصاری، میدان دهشت است، در آن‌جا «از میدان انس، میدان دهشت زاید. دهشت در غلبه‌ی انس، از خود رها شدن است. و از خود جدا گشتن است. دهشت آن حال است که تن، صبر برنتابد. و دل، به عقل نپردازد، نظر تمییز را نیابد. تن، آن‌که صبر برندارد که از فراغت دل در ماند، و هیبت میان تن و میان دل وی جدا کند، و سلطان طاقت ضعیف گردد. و دل، با عقل آنگاه نپردازد، که روح وی را خواند. و روی وجد، به‌وی رساند. و تشنگی، قوت کند. و نظر آن‌گاه، تمییز را نباید که در نور مشاهده غرق گردد، و ندای لطف به‌وی رسد، و حجاب تنسم از پیش وی برخیزد»…

بالأخره نوبت به همه می‌رسد، این بار وقت تو بود. حجاب برداشتن‌ت را عزا نمی‌گیریم، برای دیگر ندیدن‌ت و از دست دادن‌ت اما بی‌نهایت ناراحت هستیم، اضطراب وجودی -و کمی هم تاناتوفوبیا- هم البته بی‌تاثیر نیست. که آن‌هم -ببخشید ولی- خاک سرد است. اگر این‌طور نبود، روانمان از این هم ازهم‌گسیخته‌تر می‌شد. به شیوه‌ی خودت زندگی کردی و آن‌طور که خواستی، رفتی. به مرور غم از دست دادن‌ت کم خواهد شد، و فقط خاطراتی که با تو داشتیم خواهد ماند. من برای آن روز کم طاقتم و از ناراحتی گریزان، برای همین به یادت، لحظه‌های خوبی را که با تو داشتیم، جشن خواهم گرفت.

از سر عادت ولی دکتر محمد کشفی! دوست. برادر. سرگردان. روحت شاد.

More posts

back to up