Posted On: October 23rd 2024, 07:34 am
پارک
امشب چراغهای پل چوبی خاموش است ،آب بالا امده تا لبه پل.
ماهیها دیده نمی شوند،اما برای من هستند.
چند قایق مسافر دارند ،آرام پارو میزنند...اردکها ی سفید در سکوت، پشت سر هم شنا میکنند .
آنها نقاط سفید این تاریکی محض اند.
آن سو تر اردکی در تاریکی زیر درخت و روی چمنها خوابیده،و آن دیگری روی یک پا، حتی در خواب هم تعادل دارد.
بادکنکها یی که نور خیلی کمی دارند درون هر قایق عمود قرار گرفته اند....
امروز آن حس غریب تنهایی به سراغم آمد،آن لحظه ای که رفتم حیاط لباسها را پهن کنم،باد آمد و درخت انار شاخه های نازکش را به باد داد انگار باد و شاید جهان با من حرف میزد.
آن تنهایی چیزی فراموش شده بود،یا بهتر بگویم گم شده،تمام کودکی ام....
آن لحظه ای که سکوت میکردم و جهان وجودی بهم پیوسته بود که مقابلم بود و مرا در بر میگرفت ،نه مثل یک خانه شلوغ با اشیای غریب و ناشناس که هر کدام آهنگی جدا دارند،یک وجود واحد...و عزیز.
باد میوزید ...و قلب من توقف کرده بود برای درک آن لحظه،حتی نفس نمی کشیدم.
شاید مردن چنین چیزی باشد...و پیش از آن زندگی....
امروز عصر بیدار شدم خانه تاریک بود و زدم بیرون...
دویده ام و این نسیم دلیل کافی برای زندگی است...
ماه شب چهارده بالاتر از همه چراغها است و پشت کاجهای فرشی را که مثل طاووس هرس شده بودند روشن کرده، حالا طاووسها مثل سیمرغی اند که هر مرغ آن به سویی پرواز میکند....
پروازی بر فراز ناشناخته