Posted On: September 24th 2025, 05:46 am
دلا ,زقصه شب چه میبنی
که رفت ز یاد، رخ یار و رها شد آن یار اساطیری
فراز آی ای شب سیاه و تمام کن غصه را
که فصل بچگی فصلی است رویایی
کجاست مادرتمامی نگفته ها
که بگوید, سرانجاممان بی پدری است
مرا زشعر و داستان هرچه وصف است دور بدار
که آخر و عاقبتم تماشایی است
بزن بر سر ساز و بکوب بر دهان
که نفس مطرب من امشب آزادی است
گمان مبر که زخونمان گذر شود
که دیگر زمان، زمان شکوفایی است
برای هر که در این داستان نقش است
مبارک است رهایی وآزادگی و دانایی
شعر و عکس
سمن مددی
#شعر
#آزادگی #دانایی#تفکر #مادر #پدر
#دانایی_سهم_من_است