Posted On: October 12th 2025, 10:01 pm
از اولين بارها از من نپرس، يادم نيست ولى تا دلت بخواد آخرين بارها رو به خاطر دارم، با ريز جزئيات.دست خودم نيست.میخواد آخرين لقمه کباب باشه، آخرين روز دانشگاه باشه يا آخرين نگاهى كه از آخرين بودنش بیخبرى.شايد چون خاطره بازم و تمام یک خاطره با پايانش در ذهنم ثبت ميشه و با همون كيفيتى به يادم مياد كه به آخر رسيده. آره… احتمالن همينه.شما كه غريبه نيستيد اما انگار هر پايان تلخى، زخمى ميشه روى پيكره روحم كه بايد تا آخر عمر با خودم حملش كنم.كاش دنيا دنياى قصه ها بود و تمام چيزهايى كه قصد خوب تموم شدن نداشتند اصلن هيچوقت شروع نميشدند.كاش روزگار میفهميد كه همه سهم ما از زندگى، فقط و فقط خاطره همين آخرين هاست
با اين همه، گاهى با خودم فكر میكنم اونقدرى كه من به پايان اهميت ميدم خود پايان به فكر خودش نيست. نشون به اون نشون كه هنوز هم آخرين بادوم تلخه.
اين آخرينهاى لعنتى...
پ.ن: همه کسایی که تو عکسها هستند بجز فاضل و پدرم و دخترک زرد زیبا که ترک دنیا کردهاند،بقیه همگی ترک وطن کردهاند و در گوشهای از این جهان روزگار میگذرانند.
باشد که روزی دوباره دور هم جمع بشیم و تکرار خاطرات کنیم و آخرین نباشیم
#مرورِخاطرات