Posted On: November 19th 2025, 05:41 pm
ساعتِ دو نصفهشب بود.
بهش پیام دادم: «خوبی؟»
گفت: «نه.»
پرسیدم: «چی شده؟»
بیمعطلی شروع کرد از خواهرش گلایه کردن… از اینکه خیلی چیزها رو ازش پنهان میکنه.
دلش حسابی پر بود.
همزمان که داشتم حرفهاش رو گوش میدادم، یهو خودم هم شروع کردم از خودم گفتن…
انگار دنبال یه بهونه بودم که دلم رو خالی کنم.
چون تجربهی مشابهی داشتم، بهش گفتم: «آره برای منم یه داستان شبیه این پیش اومده، میفهممت… تنها نیستی.»
فکر میکردم دارم بهش آرامش میدم که بدونِ این اتفاق فقط برای اون نیست.
اما چند ساعت بعد که حرفهامون تو ذهنم چرخید، با خودم گفتم:
«واقعاً چرا یهو از خودت گفتی؟»
انگار ما آدما یه عادت عجیب داریم…
تا یکی شروع میکنه از درد و دل کردن، سریع پشتبندش از بدبختیهای خودمون میگیم؛
نمیدونم چرا، اما انگار مسابقهست که کی بیشتر دلپُره.
اما جوابی که به این سوال دادم برام جالب بود
بدون معطلی گفتم
«خب… منم میخواستم شنیده بشم.»
همونجا بود که فهمیدم شاید همهی ما فقط دنبال یه گوشِ شنواییم…
برای همین، تا فرصتی پیدا میکنیم، شروع میکنیم از غصههامون گفتن.
به خودم گفتم: «حق داری… اما بیا تمرین کنی که همیشه اینطوری نباشه.»
وقتی یکی داره درد و دل میکنه، فقط گوش بده.
بذار حرف بزنه، بذار بفهمه یکی هست که میشنوه، یکی هست که براش مهمه.
یه روز دیگه، یه وقت دیگه، فرصت برای گفتنِ دل تو هم پیش میاد.
#دلنِوشته #تجربه #زندگی #زندگی_در_هند #دیوالی #هندِ_زیبای_من #هند
#کلکته Load More