Posted On: January 9th 2026, 03:59 am
مینویسم برای روزگاری که شاید دیگر به یاد نیاورم این حال را
نمیتوانم که نامش دهم. حالیست مابین بیم و امید همراه با شور و تردید، کمی شبیه به جوانی که به دیدار کسی میٰرود که در دلش نسبت به او، شوری بس عاشقانه دارد.
کسی که در آرزوی دیدار شفقی است که میداند بلاخره خواهد زد و آن بنفش دلپذیر نوید بخش نوروز را در دلش میبیند، .حال کسی که پیش از سپیده میدود. نام این حالم چیست را واژهای ندارم و دلم میخواست کنار مردمان همدلی بودم که همین حال را داشتند تا در این شب بیداریهایمان، آتشها برپا کنیم و بخوانیم و پای بکوبیم. حالی چون یک مهمانی گرم در شبهای سرد زمستان، حالی شبیه رد شدن از آتشی که باغ میشود و سپس با هم بنوشیم و بگوییم بههم از قصه راه پرفراز و نشیبی که آمدیم تا رسیدیم به این لحظه.حالی شبیه هر جه بادا باد تا فردا ….
دلم ایران است. ایرانی که دلم هست و آباد و آزاد میخواهمش با مردمی شاد و نیرومند و پر از شور و امید به فرداهای بهتر.