Posted On: February 26th 2026, 04:09 pm
نامه پنجم
" برای برادری که هرگز بزرگ نشد"
دراز کشیدهام روی تخت. نه؛ چسبیدهام به آن. انگار تشک مکش دارد و نقطه نقطهی تنم را میمکد. اصلا فرو رفتهام در آن. بیحس، فلج، الکن. فکری در سرم نیست. خاطرهها کوتاه هستند و گزنده. قطرهچکانی میآیند و زود غیب میشوند. تلخهایش ولی دور سرم میچرخند. تاب میخورند، قهقههطور میخندند، شکلک درمیآورند. آب دهانشان تف میشود روی صورتم تا مرا به جنگ بخوانند. ولی افسوس. دیگر خون توی رگهام یخ زده. حتا توان راندن پشهای را ندارم. دهانم نیمهباز مانده مثل چشم راستم. چشم چپم توی تشک گم شده است. اتاق ساکت و نیمه تاریک است. پرده انگار هراز گاه تکان میخورد و صداهای گنگ و نافهم تو میزند. صدای شر شر هم میآید انگار. باران میبارد یا شیر آب همسایه باز مانده؟ آفتابِ تو زده جانی ندارد. مثل تکه یخی نازک در حال محو شدنم. سنگینی پتو را روی خودم حس میکنم ولی دلم باز پتو میخواهد، بخاری، کیف آب گرم. صدایی توام با هق هق به سختی نزدیکم میشود: "مامان مامان؟!" صدا دور است از پشت هزار کوه میپیچد لابهلای دامنهها، تاب برمیدارد تا به من برسد. میخواهم چیزی بگویم. دهانم قفل شده انگار. صدای گنگ دیگری تاب خوران به گوشم میرسد؛ ضعیف، دور، از پشت صدها شهر. "آمادهش کن ببریمش درمانگاه بازم سرم بزنه."
اینها چیزهایی است که مامان بعد از بهبودیاش برای ما تعریف میکرد؛ گاه که انفلوانزا یا بیماری دیگری پیرش را در میآورد و تابش را میگرفت. خدا کند درست به تصویر کشیده باشم.
میگفت در شرایط سخت یاد تو میافتد داداش. یاد شبیخون مرگ بر تن خردسال تو. و لابد برای همین ضعف بر او مستولی میشد و دیرتر از بقیه بهبود پیدا میکرد. واقعیت این است که هرگز فرصت کافی در اختیار آدم نیست ولی از تو همان زمان کوتاه برای لمس و چشیدن زندگی دریغ شد و این دل مامان را میسوزاند. دل هر مادر فرزند از دست دادهای را.
این روزها با رفتن هر جوانی اشکریزان به مادرش فکر میکنم و به پدرش و به داغ بزرگ روی سینهاش که هیچگاه سبک نمیشود.