Posted On: July 5th 2026, 07:08 pm
نشستم كنارش يه كم از شلوغياى توى ذهنم گفتم؛ از چيزايى كه نميشه به هر كسى گفت. اونم فقط ساكت نگام كرد... عجيب بود ،از همون حرفايي كه هميشه توى آدم مى مونه و هيچ وقت كامل گفته نميشه. بهش از خستگی گفتم، از فكرايى كه بى اجازه نصف شب ميان سراغ آدم، از روزايى كه الكى لبخند مى زنى، اونم نگام کرد و گفت: «میو»
Load More