Posted On: August 7th 2026, 06:25 pm
توو زندگی روزهایی میرسه که می فهمی
همین که صبح به زور پا میشی، خواب آلود میری سر کار،
کارهای روزمره ات رو انجام میدی،
با همکارت گپ میزنی، رییست بهت گوشزد می کنه که باز امروز دیر رسیدی،
توو دنیای مجازی می چرخی
به پیغام هایی که برات اومده جواب میدی،
عصر توو یه کافه دوستی رو ملاقات می کنی، لته سفارش میدی و به سالاد سزار دوستت ناخنک میزنی، از تنهایی و بلاتکلیفی و وضع اقتصادی و اجتماعی گله می کنی، چرت و پرت میگی و میخندی،
شب بعد از اینکه برای بار هزارم بهت ثابت شد هیچ کار خاصی برای انجام دادن نداری و اگر هم کاری هست حوصلهش رو نداری، یه فیلم پلی می کنی و باهاش واسه دو ساعت از دنیای ساکتت فرار می کنی،
بعد روی تخت دراز می کشی، به سقف بی ستاره خیره میشی، یه خاطره هایی میان، از یه خاطره هایی فرار می کنی، فکر می کنی تا کی قراره طول بکشه، تا کجا قراره کش بیاد؛
بعد خواب یواش یواش میاد و همه چیز رو میگیره و تو رو واسه چند ساعت میبره یه جای دیگه؛ خیلی خوبه....
همین که هیچ اتفاق خاصی نمی افته
و همه چیز اون روال عادی خودش رو طی می کنه جای شکر داره...
توو زندگی روزهایی میرسه به حدی پیچیده که می فهمی لحظه های معمولیِ بی هیجان آرامشی داشته که تو بهش عادت کرده بودی و نمی دیدیش...
.
.
اِی پادِشَهِ خوبان! داد از غَمِ تَنْهایی
دِل، بیتو، به جان آمَد؛ وَقْت است کِه بازآیی