
2 months agoکامنت دوم ...اما بوسه سید دستم را از اختیار ذهنم رها کرد و پولی که بهش دادم بوسید و سبک تر از سایه های نه چندان مورب شهریور از میان قبرها محو شد .
2 months agoکامنت اول .... ولی حیف که تقدیر با دست نامرئی اش بهمون می گفت فعلن هنوز میتونی پا روی مرده ها بذاری و با خوش خیالی هات سر کنی ...خیره شده بودم به یه درخت گردو که سایه اش پنجاه تا مزار رو پوشونده بود. سعی کردم ذهن ام رو به سال های دور ببرم .این کار رو زمانی که میخوام در اندوه یکی شریک بشم بطور خودکار انجام میدم که وجه ارادی نداره .شاید حرف جالبی نمونده باشه که فیلسوفان و عالمان دین و رمان نویسان و شاعران برای تلطیف کردن مرگ نزده باشند . ولی این حرف ولادیمیر ناباکف در دهه پنجاه زندگیم منو دچار بی خوابی همون مرد ریش بلند کرد... حرف صاعقه وار ناباکف با اون ارتعاش قاطعانه ای که داشت نخوت ماتریالیستی ام رو جریح دار کرده بود که می گفت : «حیات لمحه ای نور بین دو ظلمت مطلق هست .» اگه ناباکف بجای ظلمت می نوشت «وضعیت» ، من همچنان بطور فول تایم ماتریالیست می موندم .وجه سرد و یخ زده این عبارت در گوشه رواق حافظه ام حک شده بود . با اینکه سال ها سعی کردم فلسفه رو به قول اپیکور داروی روح بکنم چون به قول لوکرتیوس شاگرد اپیکور باید ترس از آخرون ( رود دنیای مردگان ) رو از میان برداشت ترسی که هیچ لذتی رو خالص و دست نخورده نمیذاره . اما دیروز به هرعکس که روی هر سنگی حک شده بود لحظه ای مکث می کردم و اونبض زندگی کوتاه سپری شده روحس می کردم ، حس زندگی نیمه تمام ، اون لحظات تاریخ شخصی ناقص . و این دریافت زمانی آغاز شد که عنصر آگاهی در ذهن به شکل جهشی شکل گرفت . و مسئله «آغاز» و« پایان» رو هم به شکل مفهوم و هم بطور تجربی ، درک کردم . همچون ماشادو آسیس برزیلی که در داستان « بعد از مرگ براس کوباس » اشاره کرد : « که من آن را با قلم نشاط و مرکب مالیخولیا نوشتم . » در همان زمان که در طلسم حال و هوای سر شاخه های درخت گردوی بودم ، سید تنومند و سفید رو با چشمان آبی و شال سبزی رو دیدم که به طرف ما می اومد و بی حرف وذکری طلب پول کرد .گفتم کیک و شیرینی هست بصراحت روستایی وار گفت نه، پول میخوام ...چهره اش به گونه ای بود که انگار در مرز زنده ها و مردها پرسه می زنه و به شغل شریف «شفاعت مرده ها در ساعت غیر اداری» مشغوله .سیدی که با ریش و ریشه های هزار ساله اش راه می رفت. گفتم: پول نقد نداریم گفت: من کارت خوان دارم بعد با گام های نرم و بی صدا اومد و بوسه بر کتف راستم زد . تا به حال کسی بر کتفم بوسه نزده بود و از زمان بازگشت زرتشت از کوه به هیچ گدا و سیدی پول نداده بودم ...
