" گَرد رطوبت که زمین را لیز می کند به صورتم می پاشانند گَرد شکست های عشقی را که گُرده ام از پا در آورده می شود از دست می رود شبیه به ماهی ها شبیه به ماه که ناگهان گم می شود و تو که ناگهان گم می شوی که به خیالِ به گِل نشسته ام از چپ و راست سقوط می کنم وقتی که درونِ خیابان تشخيص نمی دهم ! اشک است یا باران ؟