Posted On: September 8th 2026, 07:31 pm
ما آدمهای سال پیش نیستیم...
سال پیش از آن هم...
دیگر حوصله تلفنهای طولانی را نداریم. حوصله ویسهای طولانی. حتی چت کردنهای طولانی...
حوصله جمعهای خانوادگی را نداریم... در حال پیچاندن یکی درمیان دورهمیها و قرارهای دوستانهایم.
ما خمودهایم روی صفحه گوشیمان، در حال اسکرول کردن و رد کردن ویدیوهایی که حتی با صدای میوت شده فقط ۵ ثانیه اولش را دیدهایم.
ما اینجاییم توی گوشی، مترو، تاکسی، سوپر مارکت، محل کار، روبروی عزیزی که اتفاقا خیلی دلتنگش بودهایم... اما نیستیم... نمیبینیم و نمیشنویم... توی سرمانیم... فکر و خیالهامان، دلشورهها و چه کنم چه کنم هامان، فردای نامعلوممان ما را از ما و این لحظه دزدیده.
ما یک پاراگراف را سه بار میخوانیم و بعدش کتاب را پرت میکنیم طرفی و میخزیم زیر پتو، در خود مچاله و منقبض، مایی که یک کتاب ۲۰۰ صفحهای را چند ساعته تمام میکردیم!
رد فرسودگی و کم آوردن رفیقهامان را از لایکهایشان پای پستهای غمگین دنبال میکنیم. لایک میکنیم که من هم همینطور رفیق... من هم همینطور... ولی حتی دیگر حوصله نداریم از حالمان بگوییم و حالشان را بشنویم.
ما میخندیم، میرقصیم، شوخی میکنیم و در راه برگشت توی ماشین مات میمانیم به آن نقطه نامعلوم روبرو که با خیسی چشمهامان تار و تارتر میشود.
ما همچنان تولدها، یلداها و نوروزها را جشن میگیریم،
بهانهای برای ساعتی فکر نکردن، خوش بودن و برای اثبات این که هنوز هستیم، زندهایم و حق زندگی داریم اما... هیچ سور و ساتی مثل قبل نمیشود چرا که دیگر ذوقی نداریم.
تابآورانِ ادامه دهندهایم بیآنکه بدانیم چرا و تا کجا!
درون ما حفرهای عمیق، تاریک و خالی دهان باز کرده
نه او ما را میبلعد، نه ما توان پر کردنش را با نور و رنگ و رویا داریم.
فقط حملش میکنیم. تلو تلو میخوریم، میافتیم، دوباره برمیخیزیم و خاکی و خسته ادامه میدهیم.
نه مسیری که لذتش را ببریم، نه مقصدی که بارمان را زمین بگذاریم و خستگی در کنیم.
سیزیفیم گرفتار دوری باطل..