Posted On: September 18th 2026, 08:18 am
آن روز که دستم را بردم توی سبد،
نه به وسع نرسیدهی بابا فکر کردم،نه به قد کوتاه خواستهام که به اندازهی یک آدامس بادکنکی پنج تومانی هم نمیشدند.
فقط بی آنکه رنگش را از قبل انتخاب کرده باشم
یکی را برداشتم.از بقالی جمال دویدم توی کوچه.
خودم را دوان دوان رساندم زیر سایهی کاجهای کوچه مدرسه.
تکیه دادم به دیوار آجری.پوستش را کندم.عکس روبرتو باجو اش را بو کردم. بعد گذاشتمش توی جیب شلوارم.
آدامس را گذاشتم توی دهانم.چشمانم را بستم.مزهی شیرینش پر شد توی دهان تلخم،رفت زیر زبانم،روی دندانهایم.تند تند جویدمش.
کنار در خانه که ایستادم.برای بار آخر آب دهانم را جمع کردم.یک باره قورت دادمش و رفتم توی خانه.
گرگ و میش غروب که بابا آمد چند باری پا کوبید به در،تا برسم و زبانهی قفل را بچرخانم،کفری شده بود.
کفش از پا کند و چند تا کیسهی توی دستش را گذاشت توی راهرو.لیوان استیل را از کنار کلمن روی کابینت برداشت،پُرش کرد،یک باره رفت بالا و لیوان را آورد پایین.با آستین آبشخور سبیلهایش را پاک کرد و گفت:یه بیست تومنی از جیبم افتاده تو بازار و نفهمیده مثل خر حاج ملا،سرم و انداختم پایین و اومدم خونه.
داشت به مادر میگفت نمیدانم کجا حرام و حلال کردهام که اینطور از کفم رفته.
بعد نگاهش را انداخت روی من،به دو رفتم توی اتاق،در را کوبیدم،چشمانم را بستم و به شیرینی آدامسی فکر کردم که هنوز داشت توی شکمم بالا و پایین میشد.
🖊احسان سیفری
#کودکی#احسان_سیفری