3 days agoمن هم خبرش را همینطور شنیدم. چند تکست و چند عکس. بعدتر هم چند ویدئو در اینستاگرام و چند تماس تلفنی. چند روز پیش از آن شعری از سایه خوانده بودم: ساحت گور تو سروستان شد�ای عزیز دل من�تو کدامین سروی؟ خبر مرگ تو با این شعر پیوند خورد. بارها از یادم رفت و دوباره با دیدن تکستی یا تصویری به یادم آمد و شعر بار دیگر در ذهنم خوانده شد. انگار زخم تو، مرگ تو، این شعر را خواند. نه من بودم و نه تو. این شعر پلی شد برای برگشتن به تو. هزار بارخواندنت؛ بیمعنا شدن و دوباره معنا پیدا کردنت. میخواهم بارها آن را بنویسم، هر بار با ترکیبی متفاوت، با خوانشی متفاوت. شاید یک بار بسیار بلند شود و بار دیگر همین سه بیت بماند. میخواهم یاد بگیرم به مرگت گوش بدهم؛ همانطور که تو آن روز، سه سال پیش، در پارک آنقدر دقیق به من گوش میدادی و میگفتی که چقدر تحسینم میکنی. کسی اینجا دربارهی مرگ تو با من حرف نمیزد. من هم با خودم دربارهی تو حرف نمیزنم. اما میخواهم که برگردی. میخواهم یاد بگیرم به برگشتنهایت گوش بدهم. صدای زخمت چگونه خواهد بود هر بار که به قلب من بازگردد؟ چه احساسی خواهم داشت؟ میخواهم این بار فرار نکنم. میخواهم تکرار کنم؛ آنقدر تکرار کنم که همهچیز بیمعنا شود و از خلال آن روزنههای دیگری از معنا بیرون بتراود. شاید هم دارم تلاش میکنم فراموشت نکنم. دست بیندازم به این سه بیت شعر و نگذارم تجربهی جان سالم به در بردنِ این درد، مرا از یاد آن دور نگه دارد. بگذار تکرار شوی. آنقدر که باید. از ما خواستهاند که یک اکسپوزه بنویسیم. خب، این مقدمه تقدیم به تو.
