Posted On: November 3rd 2026, 08:39 am
پارت ۲۹۴
_ ایلماز من…
_ هیسسسس، هیچی نمیخوام بشنوم! یا میای میریم داخل کاملا دوستانه و توافقی از هم جدا میشیم همه چی تموم میشه، یا تو باز دبه میکنی و من این عکس ها رو جلوی تمام همکار هات میزارم جلوی قاضی! در هر صورت من طلاقم رو میگیرم، این تویی که تصمیم میگی ابرومند و با اعتبار بمونی یا دیگه نتونی جلوی بقیه سرت رو بلند کنی
از میون عکس ها یکیشون که از توی بالکن با لباس تقریبا باز توی بغل یه مرد بود رو بیرون اوردم و نشونش دادم
_ این عکستونم خیلی خوشگل و رمانتیک شده ها، حالا بعد میفرستم برات بزار پروفایلت
جلوی چشم های متعجب و پر از خشمش عکس ها رو گذاشتم توی جیبم و راه افتادم
یهو وسط راه برگشتم سمتش
_ راستی…شنیدم قاضی که پرونده طلاق ما دستشه تو دوران دانشگاه استادت بوده! همون استادت که رفیق عمو بود؟ اره فکر کنم همونه
با پوزخند راه افتادم و رفتم داخل
وکیل : اتفاقی افتاده؟
_ نه همه چی حله
سری تکون داد و چند دقیقه منتظر موندیم تا جلسه دادگاهمون شروع بشه
وارد جلسه که شدیم قاضی اول مشغول خوندن پرونده شد
همه سکوت کرده بودن که نگاهی به اطراف کردم دیدم خبری از نیاز نیست!
نفس عمیقی کشیدم و تو دلم گفتم من کله خراب تر از توام نیاز خانم…
تا قاضی دهن باز کرد در باز شد و نیاز با یه حال بدی که هیچ وقت ازش ندیده بودم اومد داخل
قاضی با بالای عینکش با تعجب نگاهی به نیاز کرد
_ خانم عابدی! فکر میکردم فقط وکیل پرونده هستین!
نیاز با استرس و خجالت به زور لبخند زد
_ نه پرونده مال خودمه
قاضی شروع کرد به توضیح دادن یه سری قوانین ها و کلی سوال هم پرسید
قاضی : خوب اقای ایلماز عابدی، تشریف بیارین
اروم رفتم جلو و رو به روی قاضی قرار گرفتم
برگه طلاق رو گذاشت جلوم
خودکار رو برداشتم و امضا کردم برگشتم سر جام
قاضی : خانم نیاز عابدی، شما هم تشریف بیاین
نیاز با همون حال اشفته نگاهی به من کرد
با اخم نگاهش کردم ولی باز جلو نرفت!
قاضی : خانم عابدی مشکلی هست؟
نیاز : راستش من نمیخوام…
* این نیازم دست بردار نیستا😤😤
* اگه کامل شده رمان رو میخواین کلمه « عضویت » رو بفرستین دایرکت✅
Load More