Posted On: July 16th 2025, 09:44 pm
کز کرده گوشه دیوار. پاهاش از بغل کاناپه معلومن. لاک آبی که هفته پیش زده ، نصفه و نیمه روی ناخنای پاش مونده. سرش رو گذاشته روی زانوهاش وهرچی صداش می زنم جواب نمیده.
-سرت رو بالا بگیر ببین برات چی خریدم.
جواب نمیده و پای سمت راستشو، زیر پای چپش قایم می کنه.
-انگشتات چی شدن چرا چسب بهشون زدی؟؟ همش باید یه بلایی سر خودت بیاری؟؟ نمیخوای حرف بزنی؟؟
-نه
-ولی الان حرف زدی
سرشو میگیره بالا و نگام می کنه.
-چی برام خریدی؟؟
-اخماتو وا کن تا بهت بدم.
ابروهاشو می کشه توی هم
-هرچی خریدی واسه خودت. من هیچی نمی خوام.
مشتم رو می برم جلو و باز می کنم. یمشت اسمارتیز رنگی
که با عرق دستم همه به هم رنگ دادن.
لباشو می رسونه به گودال دستام و چندتا اسمارتیز می ذاره توی دهنش. لباش رنگی میشن. انگشتم رو با آب دهن تر می کنم و می کشم روی لباش. توی چشماش نگاه می کنم.
-منکه کاری نکردم ولی میشه ببخشیم؟؟ تو اگه خوشحال بشی من بابت کارای نکرده هم ازت معذرت می خوام. حالا دهنتو باز کن یکی تو یکی من.
-نخیر دوتا من
-اره دوتا تو. اصلا همش مال تو
از توی جیبم یه جفت جوراب در میارم.
-ببین برات چی خریدم.
پاشو می زاره روی پام
از دیدن عکس جودی ابوت روی جوراب خندش می گیره
-رنگشو دوست داری
-اره من همممممه رنگا رو دوست دارم
-میشه منم اندازه رنگا دوست داشته باشی؟؟
-نه نمیشه
-اخه چرا
-چون تو رو بیشتر از رنگا دوست دارم.
میشه بگی من به کدوم از رنگایی که دوست داری نزدیکترم.
دستمو می گیره و به کف دستم نگاه می کنه.
-دیگه اسمارتیز نداری؟؟
#داستان#داستان کوتاه
#اسمارتیز#جودی ابوت#رنگ
#مدادرنگی Load More