Posted On: July 29th 2025, 10:11 pm
خدا را که زدودی، آینه مییابی؛
و آینه، جز چهرهای فرسوده از پرسش نیست.
هر نگاه، زخمِ تازهایست از دانستن،
و هر زخم، دعوتیست به سقوطی عمیقتر.
تو میمانی و تصویری که نه شباهت دارد، نه وعدهای میدهد.
نه نوری از بالا، نه نجاتی از بیرون —
فقط تویی، و سکوتی که پاسخت را بلعیده.
خدا را که زدودی، زمان میمیرد؛
و جاودانگی، لباسیست که از تن وهم بر زمین افتاده.
میفهمی: جهان به تو نیاز نداشت،
و تو به هیچ چیزی جز خودت هم نخواهی رسید.
پس اگر ایستادهای،
نه به امید،
بل به جبرِ دانستن است.