Posted On: September 5th 2025, 05:28 pm
.
ماههاست که با خودم کلنجار میروم که این چند خط را بنویسم یا نه؛ که این درد را فریاد کنم یا در سکوت بسوزانم. اما شاید سکوت هم خیانتی باشد به تمام رنجی که در «خانه» زیستهایم.
ماههاست که در «خانه» نفس کشیدهایم؛ در خانهای که از دل خستگی و امید ساخته شد. شبهایی که خواب را قربانی کردیم، روزهایی که جان گذاشتیم، و لحظههایی که تنها به امید ایستادن روی صحنه دوام آوردیم. اما روزی که باید ثمره این همه رنج را ببینیم، از پنج نفر تنها دو نفر آمدند… و با چند جمله، تمام خانهمان را ویران کردند.
درد آن لحظه نه از رد شدن، که از نادیده گرفته شدن بود؛ از اینکه نقدشان نه بر اجرا، که بر متنی بود که ماهها پیش تأیید شده بود. اگر قرار بود خانهای بنا نشود، چرا گذاشتند آجر روی آجر بگذاریم؟
چرا اجازه دادند جانمان را بسوزانیم و امیدمان را خرج کنیم، تا آخر مسیر بگویند از اول اشتباه بودیم؟
سیستمی که بازخوانیاش بیدقت است و بازبینیاش بیرحم، تنها یک چیز میسازد: فرسودگی هنرمند. تئاتر مستقل در این چرخه پوسیده، هر روز بیشتر از دیروز میمیرد. اما این روایت، تنها روایت شکست نیست.
در میان این ویرانی، من قدردانم. قدردان گروهی که با قلب و جانشان «خانه» را ساختند. قدردان لحظاتی که کنار هم ماندیم، خندیدیم، گریستیم و جنگیدیم. اگر خانهمان را خراب کردند، ما هنوز ایستادهایم؛ با دستان خالی، اما با دلهایی که هیچ داوری نمیتواند بشکند.
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
وز نو فلکی چنان همی ساختمی
کآزاده به کام دل رسیدی آسان
خیام
شاید امروز، سهم ما تنها تلخی و سکوت باشد، اما فردا…
فردا خانهای خواهیم ساخت که هیچ دستی توان ویران کردنش را نداشته باشد.
#مهسا-علم-دار Load More