Posted On: April 30th 2026, 03:35 pm
تولد…
حقیقتش شاید آخرین چیزی باشه که این روزها برام مهمه،
اما طبق رسم هر سالهام، مینویسمش.
۳۲ سالگی رو با یه جور اکراه رد میکنم؛
نه از سر ذوق، نه از سر امید…
فقط از سرِ ادامه دادن.
چون زندگی، با همه این فشارها، هنوز در جریانه.
باید زیست.
نسل ما از ۹۶ به اینور، نفهمید چی شد و چطور گذشت؛
اعتراض، سرکوب، خبرهای بد، مرگ، کرونا، تورم، اعدام، قیمتهایی که هر روز بالاتر رفت…
و هر بار که فکر کردیم شاید تموم شد،
یه اتفاق تازه از راه رسید.
امسال هم… جنگ.
میون خندهها، با یه صدای کوچیک، همهچی برای چند ثانیه فریز میشه؛
چشمها گرد، گوشها تیز…
چیزهایی که فقط توی فیلمها دیده بودیم، حالا شده بخشی از حافظهمون.
آدمهای زیادی رفتن…
آدمهایی که کمکم تبدیل شدن به عدد،
عددهایی که هر طرف، سمت هم پرت میکنه
و اسمش رو میذارن «ناگزیرهای جنگ».
راستش بعضی وقتا حس آدم های بی کس و کار رو داریم ؛
نه دلگرمی هست، نه امنیت.
جایی که اگه از درد و ترکش جنگ بگی، یا ترسویی، یا متهم.
یا مواجه میشی با سرکوفت و نصیحت از طرف عقل کل هایی که توهم دانایی دارن...
شاید ما یکی از تنها مردمانی باشیم
که هم از داخل، «فریبخورده» خطاب میشیم
و هم از بیرون، «حکومتی».
ما چند میلیون یتیمیم،
بیدستی که فعلاً روی سرمون کشیده بشه.
و این تروما…
این صداها، این خبرها، این حسها…
قراره سالها باهامون بمونه.
نمیخوام غر بزنم؛
نه کسی حال شنیدنش رو داره، نه خودمون حال گفتنش رو.
فقط… پیش میریم،
ببینیم چی میشه. ✌🏼🌱
Load More