Posted On: May 18th 2026, 04:44 pm
شبِ تولدمه و الان
این شب بیشتر از همیشه یادم میاندازه چقدر نزدیک بود اینجا نباشم.
دو ماه پیش، وقتی با دوستم از شمال به تهران برمیگشتیم، یک ۲۰۶ به ماشین ما زد و فرار کرد. چند دقیقه بعد راهنما زد و ما را کنار جاده کشاند. اولش فکر کردم میخواهد عذرخواهی کند… تا وقتی متوچه شدیم ماشین اصلاً پلاک ندارد.
همانجا فهمیدم ماجرا تصادف نیست؛ صحنهسازی برای خفتگیری بود.
وقتی فهمیدند متوجه شدیم، تعقیب شروع شد.
از چپ و راست به ماشین میزدند، سنگ و چوب پرتاب میکردند و یک نفر که در تصویر معلومه روی صندلی عقب مخفی شده مدام با سنگ مارو هدف میگرفت و فحاشی میکرد .
نزدیک تونل یک بنز جلوی ما را گرفت فلشر زده بود و دو نفر با قمه از پنجره های عقب روی در نشسته بودند و درحالیکه نیمه بدنشون از ماشین بیرون زده بود با قمه در دست و دست های بالا سرشان، اشاره کردند:
«بزن کنار…»
در تمام این مدت با پلیس تماس میگرفتیم و فقط میشنیدیم:
«شاید شما مقصرید، بزنید کنار ببینید چی میگن.»
« در حین حرکت ما نمی توانیم کمکی کنیم »
اما من فقط گاز میدادم.
۱۹۰… ۲۰۰…
تنها فکری که داشتم این بود: فرار کنیم.
۷۰ کیلومتر تعقیب و گریز.
ضربه به ماشین، فریاد، تهدید…
و من به دوستم که از ترس گریه میکرد گفتم:
«من بهت قول میدم فرار کنیم ،اگر قرار است بمیریم، با هم میرویم ته دره … اما دست اینها نمیافتیم.»
نزدیک تونل سوم، وقتی فکر میکردم دیگ همه چیز تمام شد
Load More