Posted On: July 2nd 2026, 10:22 pm
من هم یکی بودم در زندان، با وقار، نشسته در کنج سلول.
دلم به بودن زندانبان خوش بود، به همین قلعهی کوچک، به همین جزیرهی چهار دیواری ساکت. تو را که روی صندلی دیدم،
با آن همه کلیدی که به کمر بسته بودی، خواستم امید را آزمایش کنم. چنگ زدم به میله و شروع کردم به حرف زدن، به لبخند زدن. تو دوان دوان آمدی، کلید را در دست گرفتی، انداختی توی قفل، کمی چرخاندی، اطرافت را نگاه کردی، بعد آرام کلید را درآوردی و برگشتی سر جایت نشستی. تو فقط میخواستی مطمئن شوی در قفل است. من ولی امیدوار شدم.
امید اگر به ناامیدی برسد، آدم مردد میشود. با تردید و لرزش هم هیچ ستونی دوام نمیآورد، چه برسد به من که آدمم و آدم همیشه دارد میلرزد.
.
.
.
زندگی هیچوقت به پایان نمیرسد، آنچه به پایان میرسد انسان است.دیر یا زود بالاخره زندگی تصمیم میگیرد از ما خارج شود یا ما را از خود اخراج کند. همانطور که ماهی روزی به پهلو روی ساحل میافتد و تمام میشود. ولی دریا موجزنان ادامه مییابد.
-ناصر تهمک / نامههایی برای گنجشک خاکستری