Posted On: August 9th 2026, 03:00 pm
این هم لابد حاصل چرتکه انداختنهای نزدیک شدن به مرز میانسالی بود که بیبهانه سراغ آدم میآمدند. که شنبهغروبی با حنجرهی متورم، حین رانندگی به سمت خانه، پوزخندبهلب آدم به این نتیجه برسد همه عمر تلاش کرده برنگردد. کجا این تصمیم را گرفته باشد؟ احتمالا در مرز نوجوانی. خیلی دور از مرز میانسالی. یک جایی همان سالها که جای خوبی هم نبوده حتما از نظر شرایط بیرونی و احوال درونی، با خودش گفته من میروم و دیگر اینجا برنمیگردم. مهاجرت هم که همیشه این نیست وسایلت را بریزی توی کولهات و شال و کلاه کنی و بزنی به جاده. آدم از خودش هم مهاجرت میکند. که بعضی چیزها را بکُشد در خودش، که بعضی تصویرها را از سر بیرون کند، که افکار طرد و تحقیر را بفرستد به ناکجای ذهن و بعضی پروندهها را به خیال خودش ببندد توی سرش. بعد این میشود رانهی باقی عمر آدم. به سمت چیزی نمیدوی در واقع، فرار میکنی از پشت سرت.
این طور نبود که نخواهد هیچوقت برگردد. آن تصویر پنجسالگیاش را فراموش نمیکرد. سر ظهر تابستان جنوب، پیکر بچهگربهای را لای پرچین دور خانه پیدا کرده بود. همانجا که هر روز میگشت تا زنده ببیندش. عذاب وجدان آنقدری کلافهاش کرده بود که فقط دلش خواسته بود برگردد به دیروز جای اینکه فکر کند به این پیکر مانده روی دستش. این شکل خواست برگشتن دست از سرش برنداشت دیگر. میخواست محمود همبازی بچگیاش که سرطان زود برده بودش هم زنده و پابهتوپ برگردد به کوچه. میخواست چنگ بیاندازد به دوستیهای از دست رفته. حرفهای نگفته و نگاههای دزدیدهشده را برگرداند و نگذارد آدمحسابیهای زندگیاش را همان افکار برآمده از ناکجای ذهن ببرند در محاق. یا مثلا آنها که گلوله و موشک خاموششان کرده بود و فقط عکسهاشان دستبهدست میشد را تصادفی لای جمعیت در خیابان ببیند. زنده و سالم و خندان، انگار نه انگار که خبری بوده. میخواست مادربزرگش از تخت بلند شود و با چین و چروکهای کمتر، باز برود مسابقهی دوی پیشکسوتان مقام دوم بیاورد. بعد با خودش فکر میکرد که او هم کم ندویده بود اما دریغ از سکو و مقام.
به سمت میدان هروی که رانندگی کنی، خروجی صیاد شمال جای جمعبندی افکار است. برگشتن و برنگشتن که جمع نمیشوند یکجا. بیامان خاطرات را سر کشیده بود، سال به سال. نرسیده کنار زد و دید هیچوقت این شعر اسلامپور اینقدر به جانش ننشسته:
«تو به هر حال باید عبرت میگرفتی
تا در میان یک سطح سادهی دل
شراب را به آن تعارف کنی که بیشتر مکث میکند
نه آنکه بیشتر مینوشد.»
#گیتار_الکتریک #سولو #استودیو_موسیقی #شعرمعاصر #پرویز_اسلامپور Load More