Posted On: October 13th 2026, 10:20 pm
گفته بودی باران که بیاید، میآیی…
و من چه ساده باور کردم؛
که آسمان، قرارهای دونفره را فراموش نمیکند.
از آن روز، هر بار که ابرها دلشان میگیرد،
من بیاختیار به پنجره پناه میبرم؛
انگار هنوز کسی هست
که راه خانهام را از لابهلای خاطرهها بلد باشد.
باران که میبارد،
کوچهها بوی رفتن نمیدهند،
بوی رسیدن میدهند…
و من تمام خیابان را
به اندازهی فاصلهی یک قدم تا تو زندگی میکنم.
چه میدانستم بعضی آدمها
آمدنشان را به باران حواله میدهند
و رفتنشان را به فراموشی…
حالا سالهاست که باران میآید،
پنجره خیس میشود،
کوچه میدرخشد،
و من هنوز با شنیدن صدای قدمهایی که نیست،
به سمت در برمیگردم.
عجیب است…
آدم به نبودنِ کسی عادت میکند،
اما به نیامدنش نه!
تو نیامدی؛
باران اما هر بار که میبارد،
انگار دارد جای خالیات را
از آسمان به زمین میآورد…
نداخانی
پاییز۱۴۰۵
#باران #پاییز🍁 #عشق
#نداخانی #دِلنِوِشته