Instagram story viewer> @a.b.pashaa> Posts
POSTS STORIES REELS TAGGED
Download All
.
تو تفنگم جا فشنگ فقط صدای ضَجَمه*
سنگرم همین کلاه لبه دار پهنمه*
داره موشک می‌زنه، باید برم توی خودم*
خونه‌ی سفید من، کوچه‌ی سینه، قلبمه*
پا، میانجیِ من و اون واسه صلحِ دائمه*
باز مذاکره کننده تیم هر دو دستمه*
اون نفس‌هامو می‌خواد، من ولی غصه‌های اون*
نه، توافق واسه ما انگاری کار رستمه*
دوباره موشکِ اشکه، دوباره پهپاد اخم
دوباره گروهک گریه که پشت حلقمه*
ایندفه، می‌خوام بدم تموم سرزمینمو*
از جنوبم نوک پا تا پایتخت، که چشممه*
امشبم بیرون می‌شینم از خودم تو موشکا*
بزا موشک بخورم، این‌روزا خیلی گشنمه* 
A.b.pasha by @a.b.pashaa
0
6 days ago
Download
.
عِلیَّت یا رابطهٔ میان علت و معلول در فارسی پیوندی میان یک رویداد (علت) با رویدادی دوم (اثر یا معلول) یا برآیند است که در آن، رویداد دوم برآمده از رویداد اول است. این نیز به بٌن و بَر شناخته می‌شود. به زبان ساده، علت «وجودبخشِ» معلول است و معلول هستیِ خود را از علت می‌گیرد.
این برنامه و تصویر، مشت نمونه‌ی خروار جامعه است. من فوتبالی نیستم و شاید تعداد بازی‌هایی که دیده‌ام از انگشتان دو دست نیز تجاوز نکند اما با دیدن چند قسمت از این برنامه‌ی مضحک و ترویج کننده‌ی بی‌فرهنگی به هشداری برخوردم که کانت در مورد روح جامعه داده است.
کانت می‌گوید: هر گاه دریچه‌ی سقوط انسانیت در مقابل انسان دیگر در جامعه گسترده می‌شود، مدنی‌ات رو به فروپاشی می‌رود. این نه تقصیر دولت است و نه مقصر‌اش دیگری‌ست. این یک موضوع میان انسانی‌ست. 
چه شده؟ چه بلایی سرمان آمده که دعوای شدید و لحن بد را در رسانه رواج می‌دهیم؟ احترام به بزرگ‌تر را قی می‌کنیم و تمام فرهنگ ایرانی را در ثانیه‌ای به فراموشی می‌سپاریم؟
چه شده که این‌قدر در برنامه سازی سخیف و ابلهانه رفتار می‌کنیم. این معلول تاوان کدام علت ما است که این چنین به جان‌مان افتاده و ما را تندخو و نزاع طلب و پرخاش‌گر کرده‌است. آن‌قدر حواس‌مان را داده‌ایم به جنگ و پیامدهایش که از یاد برده‌ایم که خودمان درون خودمان انسانیت را محو کرده‌ایم. 
کاش وقتی داریم به نقد دیگران می... by @a.b.pashaa
9
12 days ago
Download
.
(فضایی سراسر سرخ، دو صندلی پشت به هم که پاشا و خدا بر آن نشسته‌اند. خدا آدامس می جود و مدام باد می‌کند. پاشا در سمت دیگر خیالی حباب آدامس را می‌ترکاند. هر کدام به روبه‌روی خود نگاه می‌کنند.) 
خدا: نزدیکه، دارین می‌رسین؟
پاشا: مهمه؟
خدا: به هر حال مسافر باید برسه.
پاشا: مقصد، رسیدنه؟
خداوند: رسیدن مقصده.
پاشا:خب، بعدش چی می‌شه؟
خدا: بعدش دوباره راه می‌‌افتین.
پاشا: و باز هم مقصد، باز هم راه. چه سود از این همه رسیدن؟
خدا: پختگی توی رسیدنه. رسیدنِ مدام.
پاشا: رسیده‌ها و پخته‌ها سرنوشتی جز افتادن ندارن. دارن؟ یه نگاه به میوه‌های اون درخت سیب که آفریدی بکن. تا وقتی کالن توی اوجن، اون بالا روی شاخه می‌درخشن. هم‌این که می‌رسن، می‌فهمن، می‌افتن.
خدا: و این اوج بندگیه. ایمان داشته باش.
پاشا: من همیشه بهت ایمان داشتم. حتا وقتی داشتم با دردام پاتیناج می‌رفتم و تو لبخند می‌زدی.
خدا: آفرین، اینم اوج بندگیه.
پاشا: قبول. اوج خدا بودن چیه؟
(خدا برمی‌گردد و به پاشا نگاه می‌کند. لبخند می‌زند.)
خدا: پخته شدی، دیگه وقت افتادنته. 

(تکه‌ای از نمایش‌نوشت: بلغندر بوده‌گی یا اند حکایت مصائبِ خارج جهان ایستادن) by @a.b.pashaa
16
17 days ago
Download
.
سوار بر پنجره
می گریختم از هوای خانه.
با خود گیلاس داشتم
سیب و گندم های تازه رسته از خاک.
می دانستم که بهار
از در بسته نمی آید.
به کوچه گریختم.
کلاغی در میان ماهیان
بذر نیلوفر می فروخت.
آدرس قطارها را پرسیدم
نمی دانست.
حال ملافه ها را پرسیدم
نمی دانست.
تنها از قرص های خواب آور می گفت
و از انتشار بوی افیون و گرد نعنا
در جوی کوچه.
هم سایه ها می گفتند:
خیابان هوای عابران تازه دارد.
پشت گام هایم آب ریختم
تا نشانی خانه را بیابم
و رفتم.
افسوس،
کوچه از دو سویش
بن بست بود.
A.b.pasha
(برای تمام نویسندگان، برای کسانی که قلم را می‌شناسند به بهانه ی روز قلم) by @a.b.pashaa
4
20 days ago
Download
.
اندام‌ام به من دروغ می‌گوید
که لاغر است.
من پر خورترین انسان جهان‌ام.
بی‌سفره،
هر کجا که باشد
می‌نشینم حتا
بی‌آن‌که دستان‌ام را شسته باشم
و مدام می‌خورم
هر آن چه را عزیزان و زمان و خیابان
برای‌ام به ارث می‌آورند.
برای پیش غذا 
سوپ بغض سر می‌دهم.
دو سیخ غم،
یک پرس درد،
یک ران تنهایی
و لیوانی پر از اشک.
آن‌گاه تازه نوبت به دسر می‌رسد.
کلاغ برای‌ام برشی فریاد می‌آورد.
آرام بر دندان می‌گذارم
می‌جوم
و هم‌آهنگ با مارش دندان‌ها
به سمت خانه می‌خزم.
کنار آیینه می‌ایستم
تا بار دیگر
دروغ اندام‌ام را
به نظاره بنشین‌ام.
A.b.pasha by @a.b.pashaa
10
24 days ago
Download
.
رو تن پالتویِ قدیمی من، رد سیگارو بوی افیونه
لکه‌ی کهنه‌ی یه قهوه‌ی تلخ، عمریه روی پالتو مهمونه
رد می‌شم از کنار تنهایی، نیمه شب از تو کوچه‌ی تردید
شعر می‌خونه ریه از دردِ دود سیگار و بغضی که ترکید
لحظه لحظه دارن رژه می‌رن خاطرات توی مارش افکارم
لشگر گریه‌های سواره‌نظام، می‌رسن پشت فکر بیمارم
من پر از حجم دود و مردودم، امتحانام همه غلط بوده
مثلِ یه گوله برف واسه بازی، توی راه گلوم شده توده
پک سیگار، پشت هر سیگار، جعبه‌های به نیمه شب خالی
آرزوی یه‌کم فراموشی، گم شدن به وقت خوش‌حالی
کوچه‌های همیشه بن‌بست‌و، مزه‌ی ترش و طعم یک ماتیک
عکس‌های یه آکتور عریان، توی رویای کهنه و آنتیک
دم‌دمای سپیده خوابیدن، با دو انگشت و نیمه‌ی سیگار
گریه‌های خفیف و پنهانی، مثل آهنگِ فالشِ یک گیتار
A.b.pasha by @a.b.pashaa
6
25 days ago
Download
.
حال‌ام را از که می‌پرسی
در این شام‌گاه کج‌خُلقِ  تنگ‌چشم؟
از خویش‌ام؟
من دیرزمانی‌ست 
که دیگر با خود نیستم.
رفته‌ام.
از این تن،
از این خانه،
از این کوچه و دیار.
نه می‌دانم
بغض، 
کِی بر شاخه‌های چشم‌ام می‌رسد
و نه 
کِی از مرگ،
جوانه‌خواهم زد.
تنها،
زمان خاک‌سپاری لب‌خند ام را می‌شناسم.
هم‌آن عصر
که کلاغی بر پنکه‌ی آسمان نشست
و نور،
از کاسه‌ی آب‌گوشت رفت.
من غریبه‌ام با خود
مانند سایه‌ای
که صاحب‌اش را
به گور سپرده‌باشند.
A.b.pasha
(برای خودم وقتی که با خود نیستم.) by @a.b.pashaa
3
a month ago
Download
.
ملال در قفس می‌خواند.
صبح بود
و وقت غذایش شده بود.
برایش غذا گذاشتم
اخم‌هایم را پوشیدم
و ناراحتی را بر سرم نهادم
تا سرما مرا از پای درنیاورد.
مهتابی خانه
با بی‌برقی می‌رقصید
و کودکانشان در بهارخواب،
نور بازی می‌کردند.
انگار روزی دیگر
به خانه‌ی ما آمده بود.
روزی مانند
تمام گریه‌هایی که
مخفیانه در باغچه کاشته‌بودم
تا غذای کلاغان گردد.
افسوس
که کلاغان محله‌ی ما
همیشه سیر اند.
A.b.pasha
(برای پدرم، برای تمامی پدران سرزمین‌ام به بهانه‌ی روز جهانی پدر) by @a.b.pashaa
12
a month ago
Download
.
یک‌شب مرا
از درب هم‌این خانه
روی دستان خواهند گذاشت
و از کوچه،
به آخرین اتومبیلی که سوار می‌شوم
خواهند برد.
من بر دستان تاب می‌خورم
به تیر برق نگاه می‌کنم
برای لامپ‌های روشن
دست تکان می‌دهم
آخرین کلاغ سیم‌های برق را
سلام می‌کنم
و به آخرین چشمک ستاره‌ها
لبخند می‌زنم 
و می‌روم.
میهمانان از شهرستان
به خانه‌ی ما می‌آیند
با شبی که بر تن دارند.
از دوغ می‌گویند
از سپیدی برنج
و سرخی ذغال کباب.
آن‌گاه خسته می‌شوند
و بر نبودن من می‌گریند.
جوی لاجوردی،
ابدیت را تکوین می‌کند
و کودکان،
در غفلت خانواده می‌رقصند.
تقویم‌ها،
دل به هوهوی باد می‌دهند.
باد، به خیابان‌هایی می‌رود
که یک‌روز
سنگینی مرا
در خود داشت.
به پارک‌ها،
کتاب‌فروشی‌ها
و سالن‌هایی که هنر را
به حراج گذاشته‌اند.
آه،
یک‌روز مرا
از دریچه‌ی هم‌این چشمان
روی دستان فراموشی خواهند گذاشت
و از فکر،
به آخرین یادی که می‌آوری
خواهند برد. 
A.b.pasha
(برای کابوسی که مرا از خواب به بیداری برد.) by @a.b.pashaa
11
a month ago
Download
.
شلاق بزن بر پوست کشیده‌ی مهتابی
که نور را
محبوس شیشه‌های سرفه در گلو
کرده‌است.
هبوط اندیشه
به محله‌ی ما رسیده‌است.
نه مقاومتی کار ساز
و نه اشکی تسلی ده.
کلاغ بر مردار کبوتر می‌خوابد
عشق بر صورت پلشتی می‌افتد
ماه بر گنداب جوی می‌تراود.
این چه ولوله‌ای‌ست
که خواب را
از چرت دست‌فروش محله‌‌ی مان گرفته است؟
بگذار بگرید پنجره
ابر شود حوض خانه
و ببارد درخت انجیر پیر
بر فلاکت دستان سیمانی ساختمان.
ما،
سکسکه‌ی ساعت‌ها
در بیرون لایه‌ی رویاباف
خوشبختی هستیم.
A.b.pasha by @a.b.pashaa
4
a month ago
Download
.
نمی‌دانم چه می‌گذرد بر من
که این چنین،
از ابرهای باران‌زا لب‌ریزم.
کوچه برای‌ام 
از دردهای بی‌عابری می‌گوید؛
چراغ، 
از سوخت‌گی‌پوست لامپ‌هایش
و کلاغ،
از بی‌صابونی جهان بی‌رمق.
من درمان می‌بافم
چاره می‌دوزم
و برای همه،
از دست‌فروش چهارراه 
امید می‌خرم.
شب،
به خانه می‌آیم
و برای‌آیینه
می‌گریم.
کاش عابری
مرا نیز
با بغض‌های‌ام درآغوش می‌کشید
کاش کسی،
برای شانه‌های‌ام
دستی دراز می‌خرید
تا خویش را در آغوش گیرم.
A.b.pasha
(برای خویش‌ام) by @a.b.pashaa
13
a month ago
Download
.
این بار که جنگ شود
زودتر از تو ویران خواهم شد.
با اولین ترکش 
خواهم ریخت
و چهارراه‌های جهان را بند خواهم آورد.
آمبولانس‌ها آژیر
کلاغان فریاد
و هم‌سایه‌ها ترس.
این سنفونی ادامه خواهد یافت.
روزنامه‌ها تیتر خواهند زد
و از ویرانی من،
به جای تو 
خواهند گفت.
ببخش مرا جانم‌ام
که ناشیانه رفتار می کنم
چون اولین بار است
که می‌خواهم 
به جای تو بمیرم.
A.b.pasha
(برای ایرانم.) by @a.b.pashaa
7
2 months ago
Download
×

Download all media on this page

Photos Videos
back to up