Instagram story viewer> @alef_h_wrote> Posts
1.3K
followers
1622
following
|گاه داستان، گاه دو خطی؛ اما همیشه کلمه|
«نوشته ها مخاطب خاص ندارد»
|امکان پاسخگویی به دایرکت وجود ندارد|
POSTS STORIES REELS TAGGED
.
نامت را
که می‌برم،

قندیل‌های بسته
بر شاخه‌های درخت انار
می‌شکنند

و روی لب‌های ترک‌خورده‌ی زمین
فرو می‌ریزند.

زمین
لبخند می‌زند

و شاخه‌ها
پر می‌شوند از شکوفه‌هایی
که دلتنگِ انار شدن‌اند.

نامت را
که می‌برم،

باد
از دهانم گل می‌چیند

و آسمان
پر می‌شود از پرنده‌هایی
که هر طلوع
نام تو را می‌خوانند.

/ه‍.الف/ by @alef_h_wrote
41
4 months ago
Download
.
این روزها چقدر زیاد یاد تو می‌افتم...

یادِ تو وصله‌ی جانم می‌شود و مرا میانِ کلمات، غرقِ بلاتکلیفی می‌کند.

گاه خیال می‌کنم «اینجایی» و صدایت می‌زنم؛ پژواکِ صدا به من بازمی‌گردد و می‌گوید: «آرام‌تر... آرام‌تر...» و می‌خندد.

از لب‌هایت شکوفه بیرون می‌زند و دهانت بوی عطری را می‌دهد که مادرم هر روز داخل چای می‌ریزد و می‌گوید: «مسکن خوبی‌ست دختر، بنوش.»

و من می‌نوشم و عطراگین می‌شوم از بوی گل و بوی یادِ تو.

اصلاً، تو کجا رفته‌ای؟ چرا یادت را با خود نبرده‌ای؟

هیچ می‌دانی وعده‌ی ما پاییز بود؛ آنجا که بوی عطرِ بهار نارنجِ تلخ در هوا می‌پیچید. انارها زودتر از موعد می‌رسیدند و قلبشان روی هیچ شاخه‌ای از درخت ترک برنمی‌داشت.

تو زیر درخت ایستاده بودی، شکوفه‌ی بهار نارنج در دستت بود و آن را به موهای من می‌بستی. من خیال می‌کردم واقعی‌ست، اما تو می‌گفتی قصه‌ای بیش نیست...

ه.الف

#متن_شاعرانه
#متن_نویس by @alef_h_wrote
39
11 days ago
Download
.
روز تولد من در شناسنامه‌ام اولین روز بهار ثبت شده است. اما نسیم می‌گوید تو در زمستان متولد شده‌ای و شناسنامه‌ات را در بهار گرفته‌اند! نمی‌دانم راست است یا نه.

مادرم می‌گوید آن روز هوا گرم بود، برفی روی زمین نمانده بود. زمستان تمام شده بود و بهار به خانه‌ی ما رسیده بود. حاج‌بابا تازه رادیو خریده بود. حاج‌ننه فطیر می‌پخت. پدرت از جنگ برگشته بود و ما خوشحال بودیم. مادرم می‌گوید و من تصور می‌کنم آن بهار را و آن به دنیا آمدن را...

دلم همیشه بهار می‌خواهد، شکوفه می‌خواهد و درختی که سبز شده باشد. یک‌بار نوشتم: شکوفه‌ی بهاری را چه باک از خزان، چه از شکستن، چه از بریدن و گسستن... شکوفه باید ماند، حتی اگر فصل، فصلِ رفتن باشد. بهار می‌باید بود، جوانه می‌باید زد و چون بیدی تنومند، ریشه می‌باید زد؛ در اعماق خاک... خاکی که تنش سرد است و چشمانش تاریک و نم‌دار. خاکی که پذیرنده است و نور می‌خواهد تا تو را پرورش دهد و گریه‌ی آسمان را می‌طلبد تا سیراب شود، تا سیراب کند.

من زاده‌ی بهارم و گویی خودِ بهارم که با بودنِ تو شکوفه داده‌ام، جوانه زده‌ام و چون سروی بلند قامت سر به فلک کشیده‌ام. و تو را که نمی‌دانم در کدامین روز، از کدامین فصل به دنیا آمده‌ای، اما ایمان دارم هدیه‌ی خزانی به من...

تو انارِ رسیده‌ای در اول پاییز که سرخیِ آفتاب زده به تنش، نورِ ماه تابیده به صورتش، بغضِ آسمان رسیده به قلبش...

تو همانی؛ همان که چشم‌هایم پیشش جا مانده و آرزوهایم به دست‌های نجیبش گره بسته. تو همان بهانه‌ای، بهانه‌ی فصل‌ها برای آمدن، برای آوردن و آورده شدن... by @alef_h_wrote
46
13 days ago
Download
.
گاهی وقت‌ها نمی‌شود برای تسکینِ قلب کسی واژه‌ای ساخت و او را دلگرمِ بودنی کرد که در تردیدِ دو چشم مانده است؛
وقتی چشم‌ها به تماشای هم ننشسته‌اند، دست‌ها به گرمیِ لمسی بی‌تکرار، آغشته نگشته‌اند و زبانی برای بیانِ خواستی مشترک ندارند.

هرچند که کلمات فراوان باشند، به اندازه‌ی ذرات آبی که یک دریا را پدید می‌آورند، یا همچون خاک‌ریزه‌هایی که زمین را می‌سازند، اما باز هم کم می‌آیند و اندوهِ آدمی را در عطشِ جرعه‌ای از کلمه ناکام می‌گذارند.

آرام می‌گوید: «چقدر تشنه‌ی کلمات توام ... هرچند هیچ‌گاه، کلمه‌ای برای رفع تشنگی‌ام خلق نکرده باشی یا مرا در آغازِ هیچ شعر عاشقانه‌ای، جاودانه نکرده باشی هم.»

و اندوه، شبیه سرخیِ اناری می‌شود که در عمیق‌ترین نقطه‌ی قلبش تَرَک دارد و روی تمامِ واژه‌هایی که زبانِ مشترکِ ما نمی‌شود، رنگِ خون می‌پاشد ...

ه‍.الف

#متن
#نوشته by @alef_h_wrote
50
17 days ago
Download
.
وقتی تو رسیدی، هوا بوی پرتقال می‌داد؛ بوی عطرِ دل‌انگیزِ خرمالو و طعمِ بهارنارنجِ تلخ...

تو شبیه انار بودی؛ اناری که نوبرانه‌ی فصل بود. سرخیِ آفتاب به تنت زده بود. زودتر از موعد شکوفه داده بودی و زودتر هم رسیده؛ قبل از آنکه دانه‌ی برف در قلبِ زمین آب شود و یخ بزند!

تو آمدی و از شوقِ نگاهِ تو، سیب‌های روی درختِ باغِ کلمات، سرخ‌تر شدند. نهالِ هلوی پاییزی شکوفه داد. برگ روی شاخه رقصید و خزان هزاررنگ شد.

دیگر واژه‌ها را شاعر ننوشت؛ خودشان شعر شدند و دست به دعا گشودند، برای اجابتی که فقط تو بودی.

کلمات به زبان آمدند. قلم را از دست کسی گرفتند و شروع کردند به نوشته شدن. بلد بودند خوب بچینند ردیف‌هایی از یک شعرِ بلند و ناتمام را... گاه دو بیتی شده و در چشمانِ سرمه‌کشیده‌ی آسمان محو می گشتند.
تو که آمدی، خزان، خزان نشد؛ بهاری دوباره رویید و قلبِ اقیانوس آرام گرفت....

/ه‍.الف/

#نثر_ادبی by @alef_h_wrote
34
19 days ago
Download
.
یاد روزی افتادم که مادر اعظم جلوی درِ خانه‌مان ایستاده بود و می‌گفت: «النگوها را پس بده.»
مادرم آن‌قدر عصبانی بود که حتی صدای من را هم نمی‌شنید. می‌خواستم بگویم: «پس کلوچه و نوشابه‌ی من چی؟» اما اگر می‌گفتم هم اعتنایی نمی‌کرد و می‌گفت: «خجالت بکش دختر. این دادن، پس گرفتن نمی‌خواهد. خورده که خورده...»

اعظم خودش خواسته بود النگوهایش را با نوشابه و کلوچه عوض کند. من هم قبول کرده بودم، چون دوست داشتم برای یک بار هم که شده آن النگوها را دست کنم و تکان بدهم؛ صدای ریزریز النگوها توی گوشم بپیچد و قلبم از داشتنِ چیزی که دوست داشتم، اما همیشه از آن منع بودم، بلرزد.
النگوها را یکی‌یکی از دستم خارج کردم. وقتی داشت النگوها را دستش می‌کرد، می‌خندید و با غرور به من نگاه می‌کرد. هنوز روی بالای لثه‌ی جلویی‌اش تکه‌ای از آن کلوچه چسبیده بود. انگار کلوچه را بعد از نوشابه خورده بود.
وقتی داشت می‌رفت، گفتم: «پس کلوچه...»
حرفم را قطع کرد، دستش را روی شکمش مالید و گفت: «اینجاست... اینجا بیا بردار.»
در آن لحظه فقط می‌خواستم شکمش را از قسمت ناف باز کنم و آنچه را از من گرفته بود، پس بگیرم.

شب، وقتی مادرم چراغ اتاق را خاموش می‌کرد تا به خواب بروم، پرسیدم: «آیا هیچ‌وقت نمی‌شود به کسی چیزی داد و پس گرفت؟»
مادرم ایستاد. چراغ را روشن کرد. داشت فکر می‌کرد.
از رختخواب بلند شدم و نشستم.
مادرم به چه فکر می‌کرد؟
احتمالاً از خودش هم همین سؤال را می‌پرسید و به روزهای بعد فکر می‌کرد.
من که همیشه کودک نمی‌ماندم. یک روز باید چیزهای بزرگ‌تری برای دادن پیدا می‌کردم؛ چیزهایی که دیگر نمی‌شد مثل النگوها پس گرفت...

ه‍.الف

#نویسندگی
#خاطره_محور by @alef_h_wrote
37
20 days ago
Download
.
هوا ابری‌ست...

خورشید به سختی می‌تواند خودنمایی کند و شکوه زیبایی‌اش را به رخ زمین بکشد.

من از نورِ چشم‌هایم به تابشِ خورشید می‌رسم؛ طلوعِ اتفاقی بزرگ در درونم، گشایشی از احساسی به نام عشق.

و درخشندگی روزی را می‌بینم که در انتظار سلامِ بی‌پایانِ من است.

رویاهایی که مرا از دورها می‌خوانند، شبیه نسیمی ملایم، پیچکِ اندوهم را نوازش می‌دهند.

میانِ ابر و غلظتِ مهی که رخِ خورشید را پوشانده، صدایی مرا می‌خواند...

آن صدا، گویی صدای جهان است در تو، 
که مرا از تاریکی عبور می‌دهد، 
از خاموشی می‌رهاند
 و به طلوعی می‌رساند؛
طلوعی به نام تو...

ه‍.الف

#متن
#نوشته_ادبی by @alef_h_wrote
41
21 days ago
Download
.
اگر می‌خواهی مرا بخوانی، با شعر بخوان؛ 
یا حتی اگر می‌خواهی مرا به آغوش بکشی یا ببوسی،
 با شعر به آغوش بکش و ببوس.
 من در تو گم می‌شوم. من در میان کلمه‌هایت کلمه می‌شوم و تو را با صدای بلند می‌خوانم؛ به اسم کوچکت که معجزه است.

سکوت از صدای ِمن می‌شکند و ماه در قلب ِآسمان پیدا می‌شود. تو در کنار من می‌نشینی و کلمه‌ها شبیه قطارهایی در شب می‌شوند که ما را با خود می‌برند. ما نوشته می‌شویم؛ گاه میان یک غزل، گاه در آغاز یک بیت و گاه در همهمه‌ی خیال ِ شاعر.

تو مرا بخوان، با شعرهایی که از رنج تو عقب نمانده‌اند و هنوز بوی خوش بهارنارنجی را می‌دهند که وسط پاییز شکوفه داد.

نترس، حتی اگر کلمه‌ها تمام شدند... من برایت کلمه می‌شوم، شعر می‌شوم و تو دوباره می‌خوانی، به آغوش می‌کشی و...

/ه‍.الف/

#نویسندگی_خلاق by @alef_h_wrote
42
23 days ago
Download
.
از پشت میله‌ها صدایم می‌زند: «ناهید... ناهید...»
از ترس، قدم‌هایم را تندتر می‌کنم. می‌دانم او از بیماران روانی آن بخش است، اما صدایش... صدایش چیزی فراتر از جنون دارد.
پنجره‌ها رو به حیاط بیمارستان، در ارتفاع زیادی از زمین قرار دارند و روی همه‌شان نرده‌های ضخیم آبی‌رنگ کشیده شده است.
تا من به انتهای ساختمان برسم، خودش را به آخرین پنجره رسانده است. این بار صدایش را بلندتر می‌شنوم و تمنای جواب را در نگاهش می‌بینم.
«ناهید... ناهید...»
دست‌هایش را از لابه‌لای نرده‌های پنجره بیرون آورده است. لباس آبی بیمارستان تنش است. دندان‌های سفیدش از دور برق می‌زنند. ابروانی پرپشت و به‌هم‌چسبیده دارد و چشم‌هایی که گویی عمیق‌ترین اندوه بشر را در خود جای داده‌اند.
آن‌قدر صادقانه صدایم می‌زند که برای لحظه‌ای نام خودم را فراموش می‌کنم.
من کیستم؟ آیا نام من ناهید است؟ ناهیدِ او؟
برای لحظه‌ای مردد می‌شوم. می‌خواهم فرار کنم، اما چیزی مانعم می‌شود. حالا که در چشم‌هایش خیره شده‌ام و نگاهم را به طواف چشم‌هایش برده‌ام، نمی‌توانم بی‌تفاوت از کنارش بگذرم؛ حتی اگر ناهید نباشم.
می‌ایستم.
در خیال، قدم‌هایم را همان‌جا که ایستاده‌ام، داخل زمین فرو می‌کنم. می‌خواهم درخت بلندی باشم؛ شاخه‌هایم دست او را بگیرند و مرهم زخم‌هایش شوند.
حتماً هر وقت باد می‌وزد، درختان بلند حیاط بیمارستان هم شاخه‌هایشان را برای او تکان می‌دهند.
صدایش آرام‌تر می‌شود:«ناهید... کجا بودی؟»
بی‌اختیار پاسخ می‌دهم: «اینجا...»

دوباره به تردید می‌افتم. آیا ادامه دهم یا به‌سرعت از آنجا دور شوم؟
نمی‌توانم سنگینی نگاهش را تحمل کنم. با طرز نگاه کردنش، مرا همان‌جا دیوانه می‌کند.
هیچ‌کس از کنارم عبور نمی‌کند. گویی داخل قصه‌ای افتاده‌ام که دو شخصیت بیشتر ندارد؛ او و ناهید.
من و او؛ او که می‌خواهد ناهیدش باشم و برای لحظاتی عشق را به قلب خسته‌اش بازگردانم.
کاش توان بالا رفتن از درخت را داشتم، یا توان کندن میله‌های پنجره را...
اما ندارم؛ نه توان درخت شدن، نه بالا رفتن، نه کندن و نه حتی رفتن.
مجذوب نگاهش شده‌ام. همه‌ی حس‌ها در من، آمیخته به ترس و دلسوزی است. انگار مهربانی‌ام دارد مرا می‌بلعد و هویتم را در هم می‌شکند.

خودم را گم می‌کنم.
نزدیک او می‌روم؛ آن‌قدر نزدیک که در خیال، شاخه‌ها و باد برای ما شعر می‌خوانند.
دستم را از میان میله‌ها جلو می‌برم . دستش را روی دستم می‌گذارد. «ناهید...»

این بار، من جواب نمی‌دهم.
چون دیگر نمی‌دانم ناهید کیست.

/ه‍.الف/

#نویسندگی by @alef_h_wrote
32
24 days ago
Download
.
می‌خواستم بگویم شبیه لیلا شده‌ای و بعد می‌پرسیدی: کدام لیلا؟

سکوت می‌کردم و ترجیح می‌دادم یک فنجان چای گل‌سرخ برایت بریزم. تو کنار پنجره می‌نشستی و باران از پشت شیشه پیدا بود. قطراتی که به شیشه‌ی پنجره می‌خوردند، آهنگ داشتند. به گمانم تو آن آهنگ را بلد بودی که با شنیدنش بی‌اختیار به سکوت می‌افتادی.

می‌دانی کی فضای سکوت امن می‌شود؟ وقتی به چشمانت خیره شوم، وقتی نگاهت را به تماشا بنشینم؛ وقتی کلمه کنار برود و حضور، جای زبان را بگیرد.

لیلا راز نهفته‌ای در سینه داشت که به کلمه نمی‌آمد. وقتی دلتنگ می‌شد، سکوت می‌کرد و یک تسبیح بلند می‌گرفت و راه می‌رفت. صدای افتادن دانه‌های تسبیح، راز لیلا را شعر می‌کرد. لیلا شاعر خوبی می‌شد، اگر رازش را به کلمه می‌آورد.

اما نمی‌آورد و اندوه روی پلک‌هایش سنگینی می‌کرد...

/ه‍.الف/ by @alef_h_wrote
17
a month ago
Download
.
مامان شکوفه وقتی دلتنگ می‌شود، شلنگ آب را برمی‌دارد و حیاط خانه را می‌شوید. برگ‌های زرد را از شاخه‌ی درختان جدا می‌کند و داخل مشما می‌گذارد و بعد، از آن برگ‌ها برای همه یک کاردستی درست می‌کند. برای نسرین یک پرنده که نوک بلندی دارد، برای سوسن یک درخت که برگ‌هایش می‌ریزد، برای احسان یک هواپیما که پرواز می‌کند و برای سارا یک قایق که پارو ندارد!...

بچه‌ها با خنده کاردستی‌هایشان را برمی‌دارند و مامان شکوفه را می‌بوسند. بعد می‌پرسند: «باز کی دلت تنگ می‌شود ما بیاییم؟»

مامان شکوفه لبخند می‌زند و می‌گوید: «فردا... نه، پس‌فردا...»

حاج‌بابا وقتی دلتنگ می‌شود، زیر درخت گردویی که بیست سال پیش خودش کاشته، می‌نشیند و قرآن می‌خواند. مامان شکوفه به بچه‌ها می‌گوید بهتر است تنها بماند.

بچه‌ها در سکوت بازی می‌کنند و مامان شکوفه از پشت پنجره حاج‌بابا را تماشا می‌کند. هیچ‌کس راز بین درخت گردو و حاج‌بابا را نمی‌داند... فقط چشم‌های مامان شکوفه است که وقت تماشا بارانی می‌شود.

من اما... وقتی دلتنگ می‌شوم، یاد بایدها و نبایدها می‌افتم. اسیر اماها و اگرها می‌شوم. ذهنم یک‌جا بند نمی‌شود. بادِ پاییزی می‌شوم، برگ می‌ریزم. ابرِ سیاه آسمان می‌شوم، می‌غرّم.
بی‌قرار می‌شوم، بی‌تاب می‌شوم و قرار از کلمه‌ها می‌ستانم. کلمه‌ها را بی‌تاب می‌کنم، شعر می‌شوند، از من جدا می‌شوند و سمت تو می‌روند...

تو اما کجایی؟

/ه‍.الف/

#متن by @alef_h_wrote
53
a month ago
Download
.
آمده بود که برود...

فلسفه‌ی آمدنش را چنین تعبیر کرده بود: «هر آمدنی رفتنی دارد.» و به همین یک جمله اکتفا کرده و رفته بود؛ آن‌قدر دور که نمی‌شد سایه‌ی او را میان درختان کنار جاده پیدا کرد، یا نقش چشمانش را در حرکت ابرها بر آسمان ترسیم نمود.

رفته بود و ردّی از دستانش را جایی به امانت نگذاشته بود تا آن دیگری با لمسش به آرامش برسد و با «یادِ تهی از یاد» زخم برندارد.

حالا هیچ‌کس نشانی از او نداشت.

تنها باد می‌توانست، وقتی به پیشواز پاییز می‌رفت، بوی عطر تن او را از دوردست‌ها به نزدیکی‌های خیالِ برگی بیاورد که از شاخه‌ی درخت بیدی هزارساله آویزان بود؛ همان برگ سبزی که ترسِ افتادن نداشت.

باد، برگ را به آغوش خیال او می‌برد و نوازشش می‌کرد. عطر او میان شاخه‌های خاموش درخت می‌پیچید و نسیمی آرام، شبیه رؤیایی ناتمام، می‌وزید...

شاید فلسفه‌ی آمدن، رفتن باشد؛
اما آیا فلسفه‌ی ماندن هم رفتن است؟

/ه‍.الف/ by @alef_h_wrote
42
a month ago
Download

Download All

Save the photos and videos currently loaded on this page.

0Photos
0Videos
Ready to download 0 / 0

Keep this tab open until your download is ready.

back to up