Instagram story viewer> @amizgheychi> Posts
395
followers
429
following
میرزا سلمونی ‌دوران مشروطه‌م
• زلُف‌های قَجَری‌ت با مَن
پرتابل هستم. در خانه و یا محل کار شما
شماره تماس : 09398503194
#تهران
POSTS STORIES REELS TAGGED
بچه‌هام در خدمت زُلف‌های قجریِ شما 💇
همین
.
#سلمونی #آرایشگاه #مدل_مو #کوتاهی_مو #آرایشگر #آرایش_در_منزل by @amizgheychi
25
3 years ago
Download
ناصر و دوشیزه‌ی معاصر🥲
.
#سلمونی  #کوتاهی_مو #مدل_مو #آرایشگر_در_منزل by @amizgheychi
10
11 days ago
Download
✂️💇🏽‍♀️
مو کوتاه می‌کنم.
همین
.🌱😊
.
#کوتاهی_مو
#مدل_کوتاهی #کوتاهی_در_منزل #سالمندان by @amizgheychi
9
22 days ago
Download
فکر کردین ناصر خان از این چالش عقب می‌مونه؟😀
کور خوندین... پس ناصر خان اداااااااامه بدهههه😎
.
#چالش #ترند #کوتاهی_مو by @amizgheychi
19
a month ago
Download
🧔🏽‍♀️🪒
ریش را آراسته‌ایم که خاطرِ دوستان مکدّر نشود؛
اما ریشه را نیز باید آراست، که آن دیگر به شانه و روغن درست مقدور نیست! 😌 پس از ریش و ریشه‌ی خود حفاظت کنید. 
حتی شما دوست عزیز 😀
.
#کوتاهی_مو #آرایشگری #مدل_مو by @amizgheychi
18
a month ago
Download
در دربارِ ناصر خان چه خبر است؟!
هنگامی‌که او برای عیاشی به فرنگ رفته، دربار در کنار هم خوشگذرانی و می‌ خواری و دَنس معاصر راه انداخته‌اند... واااا مُصیبتاااا 🕺🏽💃🏽👯‍♀️
.
.
#قاجار #کوتاهی_مو #آرایشگر_در_منزل #آرایشگر_کودکان #مدل_مو by @amizgheychi
11
2 months ago
Download
💇🏽‍♀️✂️

امیدوارم که به مُراد موهاتون برسین😉
#سلمانی #آرایشگر_در_منزل #مدل_مو #براشینگ #کوتاهی_مو by @amizgheychi
14
2 months ago
Download
💈💇🏽‍♀️
ناصر، چون که به خلوت می‌رود آن کار دیگر می‌کند.
.
.
#کوتاهی_مو #مدل_مو #آرایشگر_در_منزل #آرایشگر_کودکان by @amizgheychi
13
2 months ago
Download
دربار ناصرالدین شاه چه خبر است؟💈😎
#قاجار #ناصرالدین_شاه #سلمونی #کوتاهی_مو by @amizgheychi
7
2 months ago
Download
صبح روز بعد، اسد با یک قیچی و یک شانه راهی خانه مردی شد که هیچ سلمانی جرئت نزدیک شدن به او را نداشت.
وقتی به در خانه رسید، پیرمردی در را باز کرد و گفت:
تو همان پسر سلمانی هستی؟
اسد گفت: بله.
پیرمرد آهی کشید:
پس یا خیلی شجاعی... یا هنوز نمی‌دانی برای چه آمده‌ای.
اسد وارد شد. مردی در انتهای اتاق، پشت به او نشسته بود. موهایش آن‌قدر بلند و آشفته بود که تا کمرش می‌رسید. مرد بدون آنکه برگردد گفت:
هر سلمانی‌ای که پیش از تو آمد، یک شرط داشت.
اسد پرسید: چه شرطی؟
مرد گفت: گفتند اول اجازه بده چشم‌هایت را ببندم.
اسد لبخند زد: من شرطی ندارم.
مرد آرام برگشت. چهره‌اش پر از زخم‌های قدیمی بود. سپس آرام گفت: پس قیچی را بردار.

اسد قیچی را باز کرد. چِک...
اولین دسته مو روی زمین افتاد. مرد ناگهان گفت:
صبرکن‌...
اسد از قیچی زدن دست کشید. مرد دستش را روی گردنش گذاشت و گفت:
تو... از کجا فهمیدی؟
اسد متعجب پرسید: چه چیزی را؟
مرد آهسته گفت:
اینکه من سال‌هاست خودم موهایم را کوتاه نکرده‌ام...
اسد به آینه نگاه کرد.
روی گردن مرد، نشانی عجیب دیده می‌شد؛ همان نشانی که سال‌ها پیش روی یک قیچی قدیمی حک شده بود. اسد رنگش پرید.
آن قیچی را می‌شناخت.
چون... قیچی پدرش بود.

ادامه دارد...
#مدل_مو #کوتاهی #پیکسلی #آرایشگر by @amizgheychi
12
2 months ago
Download
آن شب، اسد تا صبح چشم بر هم نگذاشت.
قیچی را روی زانو گذاشته بود و به شعله کم‌جان چراغ خیره مانده بود.
فردا قرار بود موهای قبلهٔ عالم را به دست خودش کوتاه کند. اما مسئله فقط یک کوتاهی مو نبود. اگر دستش می‌لرزید، همه چیز تمام بود.
اگر قیچی بیش از اندازه پایین می‌رفت، آبروی استاد می‌رفت.
و اگر کوچک‌ترین خطایی در کارش رخ می‌داد، ممکن بود دیگر هرگز فرصت دست گرفتن قیچی را پیدا نکند. نیمه‌های شب، مادرش که بیدار شد، اسد را کنار پنجره دید. گفت:
پسرجان، چرا خواب به چشمت نمی‌آید؟
اسد لبخند زد و گفت:
مادر... فردا قرار است موی شاه را کوتاه کنم.
مادر لحظه‌ای ساکت ماند. بعد گفت:
شاه که شاه است... اما یادت باشد پسرم، موهای شاه هم مثل موهای همه آدم‌هاست. فقط صاحبش تاج بر سر دارد.
همین جمله، آرامش عجیبی به اسد داد. صبح، هنوز بازار طهران جان نگرفته بود که کالسکه سلطنتی به سلمانی‌خانه رسید.
استاد از شدت اضطراب مدام دستمال به پیشانی می‌کشید. شاه وارد شد، نشست و گفت:
خب پسر... ببینیم آن همه ادعا در آن دست کوچک چه پنهان کرده‌ای.
اسد قیچی را برداشت. چند لحظه به موهای شاه نگاه کرد. نه به تاج...
نه به لباس...‌نه به جواهرات... فقط به مو.
انگار تمام دنیا برایش خلاصه شده بود در چند تار مو و دو تیغه فولادی.
اولین برش را زد.
چِک... یک دسته مو روی پارچه افتاد.
هیچ‌کس نفس نمی‌کشید.
برش دوم...
سوم...
چهارم...
حرکت دست اسد آرام و دقیق بود؛ آن‌چنان که استاد، پس از چند لحظه، دیگر حتی پلک هم نمی‌زد.
اما ناگهان... صدای فریادی از بیرون بلند شد:
شاهزاده وارد شدند!
اسد برای یک لحظه سرش را چرخاند. همان یک لحظه کافی بود.
قیچی در دستش لغزید. تیغه، درست کنار گوش شاه ایستاد. تمام آدم‌های سلمانی از وحشت بر جایشان خشک شدند. استاد فریاد زد:
اسد! دست نگه دار!
اسد بی‌حرکت ماند. اما شاه، برخلاف انتظار همه، خندید:
پسر...
اسد با صدایی لرزان گفت:
بله قربان؟
شاه به آینه نگاه کرد و گفت:
گر قرار بود از ترس، قیچی را زمین بگذاری، از همان روز اول شاگرد خوبی نمی‌شدی.
اسد نفسش را بیرون داد. شاه ادامه داد:
اما حالا یک سؤال از تو دارم.
اسد سر بلند کرد:
این مدل کوتاهی را از کجا آموختی؟
اسد لحظه‌ای سکوت کرد. نگاهی زیر چشمی به استاد انداخت.
بعد آرام گفت:
قبله‌ی عالم.. از هیچ‌کس.
شاه ابرو بالا انداخت.
پس از کجا؟
اسد گفت:
از مردم.
گفت:
مردم؟!... یعنی چه که از مردم!
گفت:
بله قربان.... ادامه در #کپشن ..
#سلمانی #قاجار #کوتاهی #کوتاهی_مو by @amizgheychi
14
3 months ago
Download
استاد لحظه‌ای تامل کرد. در دل گفت: عجب...
اما هنوز نمی‌دانست این پسر، رازی در آستین دارد که نه او دیده بود، نه هیچ سلمانی دیگری در تمام طهران.
صبح روز بعد، هنوز آفتاب بالا نیامده بود که صدای سم اسبان در کوچه پیچید. همهمه‌ای برخاست:
قبلهٔ عالم تشریف می‌آورند... راه باز کنید!
حجره‌ی سلمانی‌ ناگهان رنگ دیگری گرفت. شاگردان حوله‌ها را صاف کردند، تیغ‌ها را برق انداختند و استاد، قبای مخملی مخصوص کار را بر تن کرد. اسد در گوشه‌ای ایستاده بود؛ نه اجازه سخن داشت و نه جرئت نگاه کردن. ناصرالدین‌شاه وارد شد. نگاهی به آینه انداخت و با لبخندی گفت:
امروز سبیل ما باید چنان آراسته شود که سفیر فرنگ، از حسادت کلاهش را بجود.
همه خندیدند، جز استاد. او خوب می‌دانست شاه در شوخی، جدی‌ترین فرمان‌ها را صادر می‌کند. استاد کار را آغاز کرد. شانه را آرام میان سبیل شاه لغزاند، اما ناگهان... تق! دستهٔ شانه از وسط شکست.
سکوتی سنگین، تمام  اتاق را فرا گرفت. هیچ‌کس جرئت نفس کشیدن نداشت. استاد برای نخستین بار رنگ از رخسارش پرید.
شاه در آینه نگاهش کرد و گفت:
این فال خوبی نیست!
شاگردان با دست‌های لرزان دنبال شانه‌ای دیگر گشتند، اما شانهٔ مخصوص شاه، از چوب آبنوس هندی ساخته شده بود و نمونه‌ای نداشت.
در همان لحظه، اسد قدمی جلو گذاشت. از جیب قبایش، شانه‌ای بیرون آورد. شانه‌ای که خودش ساخته بود. از چوب درخت توت.
دندانه‌هایش را شب‌ها، زیر نور چراغ پیه‌سوز، با چاقوی کوچکش تراشیده بود؛ آن‌قدر دقیق که هر دندانه با دیگری به اندازه یک تار مو تفاوت داشت. استاد با تردید به آن نگاه کردو گفت:
این؟
اسد آرام گفت:
اگر اجازه دهید... فقط امتحانش کنید.
استاد با نگرانی این طرف و آنطرف را نگاه انداختم و سپس شانه را گرفت. همین که میان موهای شاه کشید، چشم‌هایش گرد شد. شانه نه گیر می‌کرد، نه مو می‌کشید؛ نرم‌تر از ابریشم میان تارها می‌لغزید.
ناصرالدین‌شاه نیز از پشت آینه گفت:
این شانه از کجا آمده؟
پیش از آنکه استاد پاسخی دهد، یکی از شاگردان، که از روز نخست به اسد حسادت می‌ورزید، با صدایی بلند گفت:
قربان! این پسر از چند روز پیش یواشکی ابزار سلمانی را دست می‌زند. خدا می‌داند دیگر چه کارهایی کرده باشد.
شاه دیگر لبخند نمی‌زد. آهسته از جا برخاست.چند قدم به سوی اسد آمد.
شانه را از دست استاد گرفت. نگاهی طولانی به آن انداخت. سپس رو به اسد کرد و گفت:اگر این شانه ساختهٔ دست توست... ثابتش کن.
همه گمان کردند شاه از او می‌خواهد شانه‌ای دیگر بسازد.
اما فرمانی که بر زبان آورد، خون را در رگ همه منجمد کرد.
فردا صبح... خودت موی می‌‌زنی.
ادامه... by @amizgheychi
10
3 months ago
Download

Download All

Save the photos and videos currently loaded on this page.

0Photos
0Videos
Ready to download 0 / 0

Keep this tab open until your download is ready.

back to up