Instagram story viewer> @cafe_home96> Posts
1.7K
followers
637
following
چه خوشت بیاید چه بدت، من آشپزی بلد نیستم.
من بلدم کلمات رو با حسهام ورز بدم و تهش نمک رو بچشم. روزگاری دور، روزنامه‌نگار بودم[email protected]
POSTS STORIES REELS TAGGED
حکایت " یک تیکه..."
@yektikeh.brownie
موسیقی: فریبرز لاچینی. آهنگ پاییز طلایی
@fariborzlachiniofficial

@neda_hangami_coach 🙏🌸🌸🙏 by @cafe_home96
78
4 months ago
Download
گفته بودم بعضی از غذاها رو  من ساده اش رو بیشتر دوست دارم.
مثل همین ماکارونی.
قارچ، فلفل دلمه‌ای، پنیر پیتزا، ذرت  نمی ریزممم.
توی مایه ماکارونی آب هم نمی‌ریزم اگه هم بریزم میگذارم به روغن بیفته بعد با ماکارونی قاطی میکنم. اینطوری خوشرنگ تر میشه.
توی آب ماکارونی روغن نریزید. بهتره زردچوبه و نمک بزنید این تجربه منه البته.
من ماکارونی رو در حالی با پیاز می خورم که روش کمی  آبلیمو و فلفل سیاه ریخته باشم. امتحانش کن😋😋.

ماکارونی
روغن
زردچوبه 
سه تا پیاز بزرگ، نگینی کن 
رب فراوون
شما با چی ماکارونی رو می خورید؟
#غذا_گياهي #غذا_ارزون#غذا_رژیمی#وگن#گیاهخواری#غذا_بدون_گوشت #آشپزی_بدون_گوشت #ماکارونی#اسپاگتی# ماکارونی_خونه۹۶
#غذا_خاص #غذا_خوشمزه #غذا_سالم#کافه_خونه96

#vegan #vegtrian #Cafe_home96#soup
@Cafe_home96
#spaghetti by @cafe_home96
113
4 years ago
Download
انتشار متن و محتوای نامه با اجازه مریم از انگلیس بود.
مرسی از اعتمادت از راه دور. بیایی و برات جعبه‌ای از آزاده برای مریم بپزم💞. by @cafe_home96
46
19 days ago
Download
شروع...
بله من فقط یک جعبه شیرینی نمیفروشم. 
من دوست دارم دلت برای طعم‌هایی که امضای من رو داره تنگ بشه.
من دوست دارم از باز کردن پاکت نامه‌ات حس‌های خاص بودن به تو و من دست بده.
نوش جان
پ.ن: عکس‌ها واقعی و از خود محصول است.
@yektikeh.brownie
@cafe_home96 by @cafe_home96
23
3 months ago
Download
 by @cafe_home96
1
4 months ago
Download
۱۷فرودین اعلام کرد
 می برمتون به عصر هجر.
قرار بود چقدر تاریک بشه؟ قرار بود چند روز تاریک بمونه؟
می دونی چه فیلم هایی که توی بله و روبیکار کوفتی درد و بدل می شد؟
چگونه گوشت قورمه کنید؟ چطوری یخچال سردتر باشه؟
چطوری فریزت دیرتر تبدیل به کمدی از گنداب بشه؟
چطوری با چند تکه فویل و یک کاسه استیل و کمی الکل اجاق گاز درست کنیم؟
 با بهت به کارهایی که می کردم نگاه می کردم.
هر کس بر اساس ترس هاش آماده می شد. یکی ساکی اضطراری برای فرار به پارکینگ جمع کرده بود. یکی ساکی احتمالی برای رفتن از مرزها. یکی آنقدر آب جمع کرده بود که می گفت اگر بزنن خونه من رو سیل می بره.
من می دونستم قرار نیست خونه رو ول کنیم برای همین توی خونمون خبری از کوله یا ساک اضطراری نبود، بود ها اما من دیگه ذهنم برای اون جا نداشت کوله بود اما جز دو بسته شکلات شونیز آبی و شناسنامه وپاسپورت چیز دیگه ای نبود.
ما بجاش کشوی اضطراری داشتیم.
در خونه ما همه چیز در حال شارژ شدن بود.
همه چیز رو شارژ کردیم خونه رو جارو زدیم. هر چی که می شد آب کرد رو آب کردیم. 
یک کشو وسایل ضروری گذاشتم. گاز سفری، کبریت، فندک، شمع و وارمر ، کول باکس های کیفی و...
یک کشوی دیگه همه غذا آماده ها رو چیدم دیگه نمی شمردم که برای چند روز یک خانواده 4 نفره کافیه.
فکر کنم دو بسته ذغال خریدم و گذاشتم کنار دوبسته قبلی.
به این فکر می کردم که اگر خواستم غذا گرم کنم می تونم به بقیه هم بگم قابلمه هاشون رو بیارن.
فریز رو ریختم بیرون تمیزش کردم هر چیزی که فکر می کردم میشه ازش گذشت رو ریختم دور. مثلا چوچاق هایی که با الهام از رشت اورده بودم، یک بسته خورشت قورمه سبزی پخته شده و یکسریِ دیگه... . می دونی بعد فهمیدم بهتر فریز رو خالی خالی نکنی برای همین توش رو آب معدنی گذاشتم. به این فکر می کردم که اگه سه روز بی برقی و بی آبی رو دووم بیاریم کافیه.
بقیه چی کار می کننن ما هم مثل بقیه
گلها رو آب دادم. ظرف آب گربه ام پر آب کردم.
مثل همه اکثرمون آخرین لحظه ها دوش گرفتیم دیگه کاری نمونده بود جز اتو کشی. بنظرت توی شهری که تاریکی هست لباس اتو کشیده به چه دردی می خوره؟
باز هم بگذریم.
ساعت حدود 11:30شب شده بود می دونستم قرار نیست به این زودی ها بخوابم برای همین ولو شدم جلوی تلویزیون با میز اتو یکجورایی ریلکسی حساب می شد اما از بس بدو بدو کرده بودم پناه بردم به مچ بندها.
ساعت نزدیک 12 گفت بیاین بخوابید چیزی نمیشه و رفت خوابید. او خوابید با پر از نامعلومی‌ها. فسقل هم خوابیده بود. من و پسر مونده بودیم انگار با بیدار بودن چیزی عوض می شد؟
بقیه در کامنت ... by @cafe_home96
22
4 months ago
Download
این رو ظهر توی کافه ادیت کردم. نمی دونستم در شبی که ظاهرا دوباره همه چی شروع شده یا میشه یا نمی شه می خوام بذارم.
9 اسفند حدود ساعت 7:30 صبح تصمیم گرفتم برم یکسری خوارکی خشک برای بچه ها بگیرم. بقیه هزینه کوچینگم رو هم واریز کردم و فرستادم. واتس اپ کار می کرد.
وقتی به خونه رسیدم ساعت 9 صبح بود .
حدود ساعت 9:15 رفتم تراس تا به برگهای زرد گلهام برسم.
اول صدا اومد بعد دود رو دیدم بهت زده زنگ زدم و گفتم  من میرم بچه ها رو از مدرسه بیارم.
اسنپ گرفتم رفت و برگشت با توقف 10 دقیقه. می دونستم که جا پارک گیر نمی یاد. راننده اسنبپ هنوز نمی دونست چه خبره اما جلوی مدرسه غوغا بود.
توی ماشین به مامان اش زنگ زدم وگفتم می خواهی پسرت رو از مدرسه بیارم چون دارم می رم دنبال بچه ها گفت:
حتما.
اول رفتم دبستان الان که دارم می نویسم بغضم رو قورت می دم چون صحنه ای در مدرسه دیدم که انگار روز قیامت بود.
تمام کارمند و کارکنان  مدرسه سعی در آروم کردن بچه ها و والدین داشتن.
دیدن این همه چهره های  هراسون واقعا سخت بود.
بغض توی گلوم بود فقط می خواستم بزنم زیر گریه.
مشاور مدرسه من رو دید گفت فقط بهش استرس وارد نکنید.
رفتم سراغ فسقل.
دنیاش خالی از هر استرسی بود و خوشحال از اینکه دیگه مدرسه نمی ره.
راننده اسنپ زنگ زد و گفت میشه زودتر بیایید، انگار تازه همه چی داشت بوی وحشت و واقعیت می گرفت.
گفتم شما برید نگران نباشید.
بدو با فسقل رفتیم سراغ دبیرستان چسبیده.
اونجا وضع بهتر بود.
پسر های نوجوون یکجورایی ناراحت نبودن.
من، پسرهام و دوستش همه به سمت خونه تند تند راه می رفتیم.
اتوبان قفل شده بود. مردم گیج توی خیابان می دویدند یا مثل ما هیحان زده تند راه می رفتن که چند بار زدن.
نمی دونم چند بار صدای انفجار رو شنیدم فقط دعا می کردم رفیق چند ساله اش رو سالم به خونه برسونم. و رسیدیم.
بهشون گفتم شما برید خونه من ماشین رو ببرم پارکینگ.
قبل از اینکه برم پارکینگ، از سوپری دو بسته آب معدنی و
دوبسته شکلات گرفتم. 
 بعد ماشین رو بردم پارکینگ. دوباره از اضطراب نبود آب دو بسته دیگه آب با دو بسته  تخم  مرغ خریدم.  از سوپری آشنا گرفتم و می دونی من از بی آبی می ترسم. خیلی می ترسم.
دیگه تلفن ها هم کار نمی کرد پیاده رفتم سراغ غدا خشک برای گربه ام. گفتم غذا و خاک رو برام بفرستید خونه.
پیاده که می اومدم سر راه از پلاستیک فروشی رد شدم.
یادم افتاد دیشب سطل توالت شکسته شده بود
ارزان ترین سطل با چند بسته کیسه زباله خریدم. 
بقیه در کامنت... by @cafe_home96
36
4 months ago
Download
عکس ۱،االان زد. بد زد و از خواب بیدار شدیم البته بچه ها نه.
از دیروز دارم برای احتمالات زدن زیر ساختی حاضر میشم که امسال برنامه جیره بندی برق داشتیم (عکس ۱۰  چند ماهه پیش) با اعلام رسمی که منطفه شما کی برق میره. 
دو روز پیش خبر از مهلت زیر ساخت نداشتم شاید برای همین گل رز و شبو خریدیم. تراس رو پر گل کردم خاک گلدون‌ها رو عوض کردم. شیشه برای کنسرو کردن پیدا کردم. میوه های یخچال رو شستم.
عکس۷، نمیدونم چندتا پیاز رو سرخ کردم اما ۴ تا ماهیتابه بزرگ شد. هرچی دستم بود آب رو کردم توش.
لباس‌ها رو ها رو شستم. هر چی که میشد شارژ کرد رو کردم تو شارژ. 
عکس۱۱، دیدن یک دوست توی کافه است که مجبور شده جزیره هنگام رو تزک کنه و دلش پیش گربه‌هاشه.
گاهی این روزها با ته مانده آنچه از نت دارم برای دوستای نزدیکم عکس میفرستم نگران نباشید ما داریم زندگی میکنیم. زندگی اینجا جریان داره. کافه ها باز هستن و ما امیدوار.
اماااا بگذار کمی از مکالمه ای این روزها بگم.
میگه اونهایی که بچه ندارن نگرانی شون بخاطر زیر ساخت‌ها چقدر کمتر
میگم نگران نباش من مشکل غذا رو حل میکنم. 
(واقعیتش اینکه چجوری‌اش رو نمیدونم اما یک چیزی میشه دیگه.)
امااا
چند شب پیش فسقل موقع خواب اومد بغلم میگم میترسی؟میگه وقتی شما خوابید و من نخوابیدم میترسم. میگم منم گاهی میترسم.
میگم هر موقع خواستی بیا پیشم میگه زشته بیام اتاقتون میگم زشت نیست هر وقت خواستی بیا هیچ اشکالی نداره
گاهی شبها اول میاد بغلم بعد میره سرجاش.
و ماااااا هنوز امید داریم در حالی که گاهی خیلی مضطرب و نگرانیم.
شما چطورید؟ by @cafe_home96
5
6 months ago
Download
۲۹ اسفند
اجازه بدهید مثل کسی که تشنه هست و زیاد آب میخوره من هم برخلاف الگوریتم‌ها چند تا چند پست بگذارم.
ظاهرا حدود ساعت ۱۲ امشب یا بامداد ۲۹ ام زیاد سرو صدا بود.
شبها پوکساید و منیزیم میخورم و گاهی چیزی از صداها نمیفهمم.
اینجا و این روزها خوردن قرص های آرامبخش عادی است. دوستی میخندید و میگفت من روزی دو تا میخورم و خوابم نمیبره باز و بعد هر دو هر هر خندیدیم. بگذریم
شب در حالی که چشمام سنگین شده بود از لای در اومد تو .
گفت میتونم بیام پیشتون گفتم بیا
گفت چون جنگه و من ترسیدم میذاری پیشت بخوابم
گفتم آره مگه ترسیدی گفت آره. گفتم اشکالی نداره منم گاهی میترسم.
گفت چرا جنگ شد 
خواب آلود گفتم نمیدونم
گفت اسرا ییل جنگ رو شروع کرده  همون که پرچمش وسطش ستاره آبیه.
گفتم شاید اما جنگ با ما کاری نداره فقط صداست.
دستهاش رو گرفته بودم توی دستهام
گفت چون ترسیدم دستهام رو گرفتی 
گفتم آره
گفت اوکی ام و دستهاش رو بیرون کشید از دستهام 
و گفت دوست دارم
پ.ن:برای خودش تفریح درست کرده. مثل یک یوتیوبر (بدون نت و خروجی)  داره از نحوه درست کردن لگوش فیلم ‌میگیره و برای مخاطب خیالی توضیح میده. by @cafe_home96
3
7 months ago
Download
ظاهرا نت  الان جواب میده با اینکه خیلی خوابم می یاد اما دلم میخواد بنویسم و پستش کنم.
۱۴ اسفند بود.
صبح خیلی زدن خیلی 
گاهی صداها نزدیک و گاهی دور بود.چند روز بود که فشار رو تحمل می‌کردم. 
کمی درد، کمی سوزش. نمی دونم "کمی" برای هرکس چه معنی می ده.
گفت بریم بیمارستان
 فکر کردم بیمارستان دو قدم بالاتر می ریم اما قرار شد بیمارستان قلب بریم. 
واقعیتش اینکه  باز جاده و مسیر خارج از "اینجا" برام ترس داره. 
گفتم بریم.
 و رفتیم
در تمام این مدت هر روز سرکار می رفت،
هر روز از مسیر ترس های من و شاید خودش رد می شد.
هوا یکجوری بهاری بود. 
جاهایی که خراب شده بود رو نشونم داد انگار ترسم کمتر شد.
انگار دیدم فقط " نقطه باید زده شده" زده شده بود.  و چون این دیدن به دور از صدا و هیاهو و موج انفجار بود کم کم داشتم آروم می شدم. از کنار پارک لاله رد شدیم. 
دو دوچرخه سوار زوج دیدیم. انگار خبری از جنگ نیست.
به بیمارستان که رفتیم بر خلاف معمول روزهای معمول خلوت بود. جمعی از کارکنان داشتن در خصوص بازی اسم فامیل که انگار تبدیل به "بازی المپیک" شده حرف می زدن:" کشور که هست شهر نباشه. من اسم ماشین بلد نیستم. گل باشه یا نه و ..."

آنها هم سرکار بودن و برای فرار از اضطراب یا چک کردن دایم خبرها راهی شیرین رو برای ادامه دادن، پیدا کرده بودن. واقعا بیمارستان خلوت بود وبیماران کم.
 دکتر گفت همه چی طبق روال شرایط موجود نرماله اما بگذار یک آزمایش آنزیم هم بدیم. باید سه ساعت صبر میکردیم تا جواب آزمایش و ما صبر نکردیم.
توی مسیر گفت فلانی جواب تلفن‌ام رو نمی‌ده گفتم سر راهه بیا بریم یک سر بزنیم.
می دونی شجاع شده بودم. فلانی نبود اما همکارهاش گفتن خوبه. چون نزدیک محل کار "فلانی که نبود"، شیرینی فرانسه باز بود گفتم تا اینجا که اومدیم بیا بریم شیرینی بگیریم.
کرکره هایش پایین بود و فقط در باز بود. و دو سبک شیرینی داشت یک ردیف "تر" و دو ردیف "کوکی". با جعبه نیم کیلویی کوکی جلوی صندوق بودیم که صدای مهییبی اومد. 
و باز استرس اما اینبار جعبه کوکی شیرینی فرانسه دستم بود.
بهم زنگ می زدن و حالم رو می پرسیدن و میگفتن تو دیگه چرا مگه تو هم  استرس داری. 
من هم میترسم. از صداها،خرابی ها و کشته شدن ها.
ما به خانه رسیدیم با جعبه ای شیرینی  با لذت خیابون گردی و همچنان ترس از مسیر by @cafe_home96
2
7 months ago
Download
امروز سه شنبه 19 اسفند ساعت 8 و نیم صبح که دارم مینویسم.🌞
مثل میلیون ها ایرانی که توی ایران هستند از بامداد سه شنبه لرزیدیم.
سمت چپ بدنم درد می کنه و این شاید طبیعی ترین حالت ممکن واکنش بدن یک آدم باشه.
بگذریم می نویسم چون باید به یادگار بمونه این روزها. راستش اگه از انور به ما می گید قهرمان باید بگم ناراحت نمی شم اما دلم نمی خواهد ادای قهرمانها رو در بیارم من و امثال من انتخاب دیگه ای نداشتیم و نداریم. 
ما قهرمانانه زندگی کردن رو انتخاب نکردیم. ما به فکر بقا هستیم و تن ها و روان هامون له شده. کاری از دست شما هم بر‌نمی یاد.
واکنش هامون متفاوت هست. بعضی ها خیلی پنیک می شن. بعضی ها دوست دارن به هر قیمتی این تنش ها رو تجربه نکنن. بعضی ها استرس دارن اگه بعد این همه سختی نتیجه "باید و خوب" بدست نیاید چه کنن؟ بعضی ها بخاطر بعضی دیگر آرامششون رو حفظ می کنن. بعضی های دیگه حلقه معاشرت محدود درست کردن یکجورایی سعی می کنن کمی زندگی رو راحتر کنن. خلاصه اینکه همونطور که  اثر انگشت هیج آدمی شبیه اون یکی نیست واکنش های ما هم شبیه هم نیست و ایرادی هم نداره.
 آنچه مسلمه اینکه شرایط ترسناکیه. وقتی حرف از ترس می زنیم فقط تحمل کردن شرایط فعلی نیست بلکه تحمل کردن یک آینده مبهمه. واقعیتش 
تا قبل از زدن انبار نفت احساس می کردم مدیریت خیلی امور دستمه اما بعد از اون بیشتر از همیشه نگران زیر ساخت های غیر‌نظانی‌ام.
بگذارید از افکار یک مادر که باید مسایل داخل خونه رو مدیریت کنه بگم. غذاهای نیمه آماده می شمارم که بدونم چند وعده است.
یواشکی هر ظرف شوینده بزرگی که خالی میشه رو آب می کنم و گوشه تراس قایم می کنم آخه نباید ظاهر زندگی جنگ زده باشه.
با خودم می گم غیر این دو بسته دستمال مرطوب بزرگ، دوبسته دیگه بگیرم برای استفاده از توالت. بعد با خودم می گم یک توالت  رو برای یک کار می ذاریم اون یکی رو هم  برای ... . ببخشید انقدر شما رو وارد افکار یک مادر پریشون می‌کنم.ظروف و رخت ها رو تا جایی که بشه تند تند می‌شورم تا روی هم جمع نشه آب دادن گل و گیاهم و پر کردن ظرف آب گربه ام هست.
واقعیتش بیشتر از این کاری از دستم بر نمی یاد. فعلا تمام سوپرهای اینور همه چی دارن
بقیه در کامنت... by @cafe_home96
16
7 months ago
Download
اولین بار که فیلم رو دیدم باور نکردم. بار دوم و سوم اشک ریختم و بار آخر قبل از نوشتن به کلماتش گوش دادم. چقدر سوزناک. من در بهت گفتگوی اویم.
 میگن هر شب می‌یاد و فریادوار با خدا حرف میزنه. چهل شب رو به آسمون فریاد میزنه با دستهایی باز.
میگه خدا قسمت می‌دم به خوبان. میگه من بدم
میگه قربونت برم خدا جوابم بده. 
میگه سینه ام سوخت.
میگه دخترم دکتر بود.
همچنان باور قوی به خدا داره و از خدا جواب می خواد. به خوبان خدا، خدا رو قسم میده. 
این چهل روز این چهل شب آدمهای زیادی رو به آسمون فریاد زدند.
این چهل روز آدمهای زیادی گریستن حتی اونهایی که زبان مادری شون فارسی نبود ایرانی نبودن.
این چهل روز آدمهای زیادی از سرتاسر دنیا بهت زده، وحشتزده به صحفه های گوشی شون میخکوب شدن و خون گریستن. خون گریستن از آنچه که می‌دیدن اما باورش باور پذیر نبود.
راستی خاک سرد نیست. by @cafe_home96
5
8 months ago
Download

Download All

Save the photos and videos currently loaded on this page.

0Photos
0Videos
Ready to download 0 / 0

Keep this tab open until your download is ready.

back to up