Instagram story viewer> @fafa_roman1> Posts
165
posts
86.2K
followers
339
following
🤍خدا می بینه قلب شکسته رو💔❤️‍🩹
خالق آثار،خان عیاش
دیارِهاویر،دونه‌ی انار،زاده‌ی کاباره،آرکان❤️
نوشته‌هام ثبت شده‌ هستن،کپی پیگرد قانونی داره❤️
POSTS STORIES REELS TAGGED
Download All
من برسام مداین هستم، دندانپزشک مشهور شهر که خیلی از دخترها آرزوی اینو داشتن که یک شب مهمون اتاقم باشن اما من اینقدر مغرور بودم که هیچ دختررری رو به خلوتم راه نمیدادم!تا اینکه با دیدن دختررری تو یک نگاه دل و دینم رو باختم!اون خیلی باهام صمیمی برخورد کرد جوری که انگار هزار ساله منو میشناسه!بدجوری دل بهش دادم و اولین باری که مهمون خلوتم شد فهمیدم که من اولین نفری بودم که باهاش رااابطه داشتم.صبح همون روز حقیقت تلخی مثل پتک خورد توی سرم…..اون دختر نامزد برادر دوقلوم بود که من از وجودش بیخبر بودم و …..این داستان واقعی و هیجانی، سرگذشت واقعی یک دندانپزشک رو روایت میکنه! راوی تو پییج حضور داره و از دوستان قدیمی ترانه جونه...پر از ممنوعه های شیرینادامه ی این داستان رو در پیح زیر دنبال کنید💖مخصوص متاهلین 🫂‏@DASTANAMOON‏@DASTANAMOON by @fafa_roman1
1
10 hours ago
Download
پارت ۱۳۹دیار رفت و من و ننه باز تنها موندیم.چند روز همینجوری آروم گذشت، تقریبا دو هفته ای به عید سال ۱۳۴۷ مونده بود که یه شب کتی گفت: دیار ما که تعطیلات عید میریم عمارت لااقل الان یک هفته ای رو بریم شمال مسافرت.دیار یه جوری به کتی نگاه کرد و گفت: یک هفته اونم الان؟؟ درست وقتی که کلی کار رو سر هر دو تامون ریخته؟؟بزار واسه بعد عید اون موقع میریم.کتی ناراحت شد و دیگه چیزی نگفت چون می دونست دربرابر دیار هیچ بردی نداره پس سکوت بهترین راه بود براش.از زبان دیار:وقتی کتی گفت یک هفته بریم شمال اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که اگه برم شمال هاویر تنها میمونه و نمیتونم یک هفته ازش دور باشم و دوام بیارم، پس بهتر بود بگم بعد عید تا اون موقع هاویر رو هم به بهانه تنها بودن ببرم.یک هفته مونده بود به عید و سال نو همه در هیاهو بودن، همه جا نو نوار شده بود، همه از اومدن بهار و رفتن زمستون خوشحال و سر مست بودن، کوچه ها و خیابون ها رنگ و روی شادی رو به خودشون گرفته بودن، از دیدن مردم خوشحال در حال خرید وسایل موردنیاز شون خوشحال بودم و داشتم بهشون نگاه می کردم.+ به چی نگاه میکنی؟؟به آتنا یی که کنارم ایستاد و فنجون قهوه رو به طرف گرفته بود نگاه کردم و گفتم: به صورت شاد مردم، از این که می بینم حالشون خوبه امیدوار میشم.+ آره دیدن این حالشون حس خوب میده به آدم.نگاهی بهم انداخت یکم فنجونش رو تکون دادتا قهوه ی داغش سرد شه، یکم از قهوه اش رو سر کشید و گفت: دیار.منم یکم از قهوه ی داغ و دلنشینم رو خوردم و گفتم: بله؟؟+ راستشو بگو حال خوبت واسه دیدن خوشحالیه مردمه یا دلیل دیگه ای داره؟؟خیلی وقت بود تورو با این حال ندیده بودم._ قطعا که دلیل دیگه ای داره اونم هاویره از این که پاشو به زندگیم گذاشته خوشحالم.+ خوبه، خدا رو شکر تو از اون حال بیرون اومدی، ولی به این فکر کردی که نمیتونی تا آخر عمر پنهونش کنی؟؟ چطور میتونستم از چنگال کتی که هر دو تا مون میشناسیمش نجاتش بدی؟؟_ نمیدونم، فقط تنها امیدم به خداست.+ میدونم که از پسش برمیای.فنجون قهوه رو روی میز وسط مغازه اش گذاشتم و گفتم: خب دیگه من برم.+ صبرکن، یه چند دست لباس واسه هاویر آماده کردم ببری براش.لبخندی زدم و گفتم: ممنون.دو تا از لباس هارو توی جعبه گذاشته بود سومی توی کاغذ گذاشته بود، هر سه تاشو دستم داد.معمولا هر لباسی رو که دوخت می کرد روی جعبش یا کاغذش طرح لباس رو با دست خودش نقاشی می کرد.داستان کامل شده موجوده دوستان by @fafa_roman1
26
11 hours ago
Download
پارت ۱۳۸اومدی و همه کسم شدی هم نفسم شدی لطفا بمون برام بمون تا واسه همیشه عاشقی کنم جونمو به پات بریزم، تو فقط مال من باش، مالِ دیار باش هر چی بخوای حتی جونمو بهت میدم. تمام حرف هاشو وقتی سرش روی شونه ام بود گفت.سرشو بالا آورد توی چشمام نگاه کرد و گفت: بگو که میمونی، بگو که تنهام نمیزاری.دست هامو روی شونه هاش گذاشتم و حلقه کردم و گفتم: من اگه بخوام هم نمیتونم چون یه جوری عاشقت شدم که حتی خودمم باورم نمیشه، اینجوری میشه عاشق یه نفر شد.واسه همیشه مال تو ام دیارم.حرفم رو که گفتم تند منو خوابوند روی تشک و خودشم روم خیمه زد با حرص و ولع دوباره شروع کرد به بوسیدنم لحظهای که داشت می بوسید با یه دستش هم داشت دکمه های پیراهنم رو هم باز می کرد یه تاپ باز و بدن نما زیرش پوشیده بودم، دستشو به زیر تاپم برد، بدنم رو نوازش کرد و انگشت های مردونه اش رو جای جای بدن یخ کرده ام کشید و حالم رو دگرگون کرد، چشم هام بسته شد تاپم رو تا بالای سینه ام کشید و سرشو برد پایین و شکمم رو بوسید، آروم آروم و نقطه به نقطه شکمم رو بوسید، به طرف بالا می اومد و تا به قفسه سینه ام رسید، از هیجان و میل خواستن زیاد داشت نفس نفس می زد، زانو زد دستش رو به طرف شلوارش برد و...یه لحظه چشماش به چشمام افتاد و دستش رو توی هوا نگهداشت و برگشت به حالت قبل.با اخم لب زد: لعنتی اینقدر خواستنی هستی که نمیتونم ازت بگذرم ولی به خودم قول دادم نزارم اون طوری که غریبانه به عقدم در اومدی همون طور هم واقعا شرعا زنم شی، ببخش اگه اذیتت کردم. من هنوز توی شوک رفتار هاش بودم که کمکم کرد بشینم و دکمه های لباسم رو آروم برام بست و گفت: بهت قول میدم شبی که واسه من شی اون شبو مثل خودت برات بیاد موندنی کنم عزیزم.پیشونیم رو بوسید و بلند شد و گفت: شب بخیر خوب بخوابی.بعد خیلی سریع از اتاق رفت و منو توی همون حالی که بودم تنها گذاشتم وقتی به خودم اومدم از کاری که نکرده بود تازه خوشحال بودم.از خوشحالی این که تونستم بهش بگم دوسش دارم تا خود صبح پلک رو هم نزاشتم و توی مغزم باهاش افکار خوب می ساختم هرچند که مابین افکار مثبتم به لحظه هایی کتی بود و خط قرمزی روی اونا می کشید ولی من دست نمی کشیدم و به کارم ادامه می دادم.روز بعد از خجالت زیاد نتونستم خودمو جلوی چشمش نشون بدم، وقتی داشت می رفت صدام زد و گفت: هاویر کتم توی آشپزخونه مونده برام بیارش.کتش رو براش بردم که گفت: میشه از دیدنم کمتر خجالت بکشی؟؟ بهش نگاه کردم و گفتم: چشم.لبخندی زد و گفت: قربون چشم گفتنت، عصر می بینمت مواظب خودت باش._ بازم چشم، تو هم مواظب باش. by @fafa_roman1
23
11 hours ago
Download
وای خدایای دلم کبابه اشکم برا این دختره بیچاره بند نمیاد😭💔شوهر بی رحمش آواره کوچه و خیابونش میکنه😭😭😭💔باورم نمیشد این همون مردی بود که همیشه بهم محبت میکرد...شدیدا اخم داشت و من حتی جرعت نگاه کردن تو چشماشو نداشتم._مادرم داره برام زن میگیره...نمیخوام کسی از وجودت با خبر بشه...همین که این همه وقت تو خونم خوردی و خوابیدی کافیه...زود جولو پلاستو جمع کن برو بیرون...لرزیدم...کجا میرفتم تو این زمستون برفی...بغض داشتم؟چطور دلش میومد با من اینجوری حرف بزنه.لبهام که لرزید گفت:_بسه مظلوم بازیو تموم کن...دو صباح تختمو گرم کردی الان دلمو زدی...ص.یغرو میبخشم...تا ده دقیقه دیگه اینجا بودی قلم پاتو خورد میکنم که تا عمر داری شل بزنی.هیچ جایی رو نداشتن برم...چطوری یه روزی به دختر می‌گفتم که پدرت انقدر بی رحمانه من و تورو از خونه بیرون کرد؟هوا خیلی سرد بود...دستم کنار شکمم مشت شد ولی دم نزدم که حاملم...این مرد لیاقت نداشت این رو بدونه.من هم نمیدونستم سالها بعد قراره ببینیمش...سرنوشت این دختر خیلی غمگینه...اما بالاخره پسره پشیمون میشه...بیا بخون داستانشو عالیه😭💔@roman_gilas@roman_gilas by @fafa_roman1
1
16 hours ago
Download
پارت ۱۳۷سری تکون دادم و گفت:عشق یعنی در حالی که داری جون میدی واسه به دست آوردنش وقتی میفهمی یه جای دیگه بجز کنار تو خوشبخته بزاری بره، عشق یعنی این که بخاطرش ازش بگذری در حالی که ذره ذره وجودت اسمش رو صدا میزنه،درحالی که حاضری توی این دنیا هر کاری کنی ولی کنار کسی نبینیش ولی بخاطر خودش و حالش بزاری بره.حالا میخوام بدونم،منو دوست داری؟منو میخوای؟یا...اینجای حرفش چشماشو بست و گفت:یا کنار کس دیگه ای بجز من میخوای باشی و خوش بختی؟با حرف هاش بیشتر از قبل منو دلباخته خودش کرد._اگه بگم نه میزاری برم؟منو می‌سپاریم دست یکی دیگه؟نفس عمیقی کشید و گفت اگه بدونم کنارش خوش بخت میشی...آره،حالا تو جواب منو بده میخوای کنارِ منه پر از مشکل و با وجود یه زن بمونی یا بری؟آروم جوری که خودمم به سختی صدای خودمو شنیدم گفتم:میمونم.سرشو نزدیکتر آورد و گفت:چی؟_میمونم چون با تمام وجودم دوست دارم.توی اون تاریکی لبخند رضایتش رو دیدم سریع بعد از شنیدن حرفم لب هاشو روی لب هام گذاشت و بوسید اون شب اولین باری بود که منم دیار رو همراهی کردم.بعد از این که بوسه هاش تموم شد پیشونیش رو روی پیشونیم گذاشت و گفت:بهت قول میدم همه چی رو درست کنم فقط زمان میخوام،نمیخوام اینجوری توی این حال زنم شی،نمیخوام توی ترس و دلشوره تنت رو مثل قلبت بهم بدی میخوام توی بهترین خونه و بهترین شرایط مال خودم شی، چون لیاقتش رو داری عزیزم.خجالت کشیدم ولی سری تکون دادم.فکر کردم میخواد بره ولی روی تشک پهن شده ام نشست و تکیه اش رو به دیوار داد و گفت:بیا بغلم.کنارش نشستم که با دست روی پاش زد و گفت:نه بیا اینجا بشین.آروم رفتم و روی پاش نشستم، دستاشو دورم حلقه کرد و منو توی آغوش خودش حل کرد و سرش رو توی گودی گردنم فرو برد و گفت:چقدر سخته در برابرت خود دار بودن،آخه تو با دل من چکار کردی دختر؟همینطوری که داشت حرف می زد آروم آروم و کم کم صداش هم داشت کشدار تر می شد.نفس عمیقی کشید و گفت:بعضی موقع ها واقعا میخوام همه چی رو بهم بزنم، دستت رو بگیرم و باهات برم یه جایی که دست کسی بهمون نرسه،ولی چه کنم که نمیتونم در حق کسی نامردی کنم.فقط اینو بدون هاویرِ من دخترک به یادموندنی هیچ چیزی توی این دنیا نمیتونه جای تو رو واسه من پر کنه،هیچ جوره نمیتونم عشقت رو یه لحظه هم از قلبم بیرون کنم،اگه یه زمانی برسه عشقت توی این قلب نباشه مطمئن باش اون روز دیگه این قلب نمی تپه.دلم میخواد فقط نگات کنم نفسِ من میخوام هر لحظه عشقت رو فریاد بزنم وجودِ من، هاویرِ من.اگر تمایل به خوندن داستان های تمام شده دارید من۵ تا داستان تمام شده دارم by @fafa_roman1
36
13 days ago
Download
پارت ۱۳۶نمیدونم چقدر گذشت که حس کردم یکی آروم دستگیره در رو فشار داد و بالا پایین کرد.ترسیدم.پتو مو دستم گرفتم و پشتمو به دیوار زدم.در که باز شد هیکل دیار توی چهارچوب در نمایان شد.نفسی از سر آسودگی کشیدم، آروم گفت: هاویر بیداری؟؟بخاطر تاریک بودن اتاق منو ندیده بود که نشستم مثل خودش آروم گفتم: آره. اومد داخل در رو پشت سر خودش بست و قفل کرد.توی اون تاریکی به طرف طاقچه دیوار رفت کبریتی روشن کرد و شمعی رو روشن کرد تا نورش یکم اتاق رو روشن کنه.تازه وقتی شمع رو روشن کرد متوجه لخت بودن بالاتنه اش شدم بلند شدم ولی بهش نگاه نکردم.جلو اومد و گفت: معذرت میخوام اگه با حرف هام ناراحتت کردم، ببخش.سری تکون دادم و گفتم: چرا اومدی تو الان باید پیش زنت باشی.+ هستم.سرمو بالا گرفتم و به چشم هاش خیره شدم و گفتم: برو دیار اگه کتی بفهمه اینجایی شر به پا میشه.+ نترس خوابه، خوابشم سنگینه متوجه نبودم نمیشه.دیگه نمیدونستم چی بگم و چه بهانه ای بیارم که بره، داشتم فکر میکردم که آروم جلو اومد و بهم نزدیک شد ناخودآگاه یکم عقب رفتم که ازش فاصله بگیرم ولی اصلا حواسم به دیوار پشت سرم نبود یهو پشتم به سختی دیوار خورد و سرجام خشکم زد.دست هاشو بالا آورد و دو طرف سرم به دیوار تکیه داد و گفت: میخوای از من فرار کنی؟؟ میدونی که نمیتونی؟؟ مگر این که خودم بخوام؟؟آروم پلک زدم و آب دهنم رو قورت دادم.آروم آروم تپش و ظربان قلبم بالا رفت.+ میخوام یه سوال ازت بپرسم فقط بهم راستشو بگو باشه؟؟سری تکون دادم و گفت: منو دوست داری؟؟نمی دونستم باید چی بگم، هر چیزی می گفتم یه نفر ضربه می دید، از استرس زیاد کف دست هام عرق کرده بودن، داشتم توی ذهنم کنکاش میکردم که چه چیزی بگم که گفت: فکر نکن.دست راستش رو پایین آورد و روی قلبم گذاشت و گفت: با زبون عقل جواب نده، با زبون دل بگو، منتظر جوابتم.آروم گفتم: واسه تو فرقی هم میکنه؟؟ تو که یه بار عشقت رو با خودخواهی به دست آوردی دومی رو هم به دست آوردی توی چنگته چه لزومی داری بدونی حس منو.+ اولا که اولی عشق نبود غرور بود، بخاطر خورد نشدن غرورم جلوی عمویی که همیشه سرکوفت میزد، بخاطر کوچیک نشدن جلوی همکلاسیی که همش می گفت بجز پولت هیچی نیستی هیچ کی بهت نگاه هم نمیکنه دست به اون کار زدم، دروغ چرا دوستش هم داشتم ولی کفه ی غرورم سنگین تر بود تا دوست داشتنم نه عشق.میدونی من تازه فهمیدم عشق یعنی چی، میخوای بهت بگم؟؟ by @fafa_roman1
18
13 days ago
Download
پارت ۱۳۵یک ساعت بعد از من کتی و دیار هم رسیدن.چشمای دیار از دیدنم برق زدن.شام رو دیار کنار من و ننه خورد ولی کتی گفت: من جلوی تلویزون میخورم.شام رو براش بردم که دوباره صداشو شنیدم داشت با تلفن حرف می‌زد.+ باشه، میدونم، همه چی فعلا خوبه، آره می بینمت.گوشی رو که قطع کرد به طرفش رفتم و سینی غذا شو گذاشتم روی میز، خودمم برگشتم.موقع خوردن شام ازم پرسید بیرون با آتنا چطور بود؟؟نتونستم جلوی ننه راحت حرف بزنم ولی منظورم رو بهش رسوندم.اون شب شام مون رو که خوردیم میخواست بره پیش کتی که دنبالش رفتم و صداش زدم.برگشت و گفت: بله؟_ میخوام یه چیزی بهت بگم.+ چی ؟؟ بگو راحت باش، چیزی نیاز داری؟؟واسه گفتن حرفم استرس داشتم نمی دونستم باید چطور بهش بگم انگشت های دستم رو به هم گره کردم و با حالتی که استرس از سر تا پام می بارید و با من و من شروع کردم به حرف زدن._ نه فقط...فقط میخواستم بگم...چیزه...ااا...+ بگو دیگه جون به لبم کردی چیزی شده من نمیدونم؟؟_ نه، یعنی آره میخواستم بگم کتی یه جورایی رفتارش یکم شک برانگیزه.اخم کرد و گفت: کدوم رفتارش؟؟ نکنه چیزی ازت شنیده؟؟_ نه، نمیدونم چطور بگم، یه جورایی حس میکنم وقتی با تلفن حرف میزنه یه جورایی حرف هاش بو میده، انگار داره با یکی یه نقشه هایی میچینه.لبخندی زد و گفت: بهش حسودی میکنی؟؟ میخوای از چشم من بندازیش؟؟ چشمام گرد شد و گفتم: نه به خدا، من اصلا همچین منظوری نداشتم، اصلا...اصلا تمام حرف هامو فراموش کن.میخواستم برم که مچ دستم رو گرفت و گفت: صبر کن.به طرفش برگشتم گه گفت: میخوام یه چیزی رو بگم که خیالت از بابت من و عشقم راحت شه، درسته که من و کتی هنوز زن و شوهر هستیم و می مونیم ولی اینو بدون از خیلی وقت پیش هیچ رابطه ای بین ما نیست، من دیگه هیچ حسی بهش ندارم.دروغ چرا ولی اولش با شنیدن حرف هاش خوشحال شدم ولی وقتی یکم که فکر کردم خودمو مقصر این اتفاق می دونستم حالم بد شد و بهش گفتم: خواهش میکنم بخاطر من این رفتار رو باهاش نکن، من نمیخوام بین تو و کتی باشم، اونم زنه...اونم...اونم زنته و ازت یه توقعاتی داره اینجوری من دارم باعث میشم زندگیش نابود شه، من اینو نمیخوام.حرفم رو گفتم و سریع رفتم این دفعه بهش مهلت ندادم که جلومو بگیره.حالم بد بود، فکر نمیکردم اینجوری درباره ام فکر کنه، کار ها رو سریع انجام دادم و رفتم توی اتاقم.خوابم نمی اومد ولی لامپ رو خاموش کردم که فکر کنن خوابم.همینجوری که داشتم به حرف هاش فکر میکردم اشک هم می ریختم.تا آخر شب هر کسی خواست برای عضو،یت خصو،صی داستان هستم دا،یرکت بدین by @fafa_roman1
17
24 days ago
Download
پارت ۱۳۴+ اینجوری فکر نکن تو به میل و خواسته خودت که وارد زندگی دیار نشدی، عاشق شدن دیار هم دست تو نیست، از همه مهم تر تو دیار رو به طرف خودت که نکشوندی اون خودش اومده مگه نه؟؟سری به نشونه مثبت تکون دادم و گفتم: درسته ولی دست خودم نیست با خودم میگم اونم مثل من یه زنه نباید کاری کنم که آسیب ببینه، نباید زندگیشو نابود کنم، هرچی باشه دل به دیار بسته، با وجود من امکان داره رابطه شون یکم سردتر شه و من اینو نمیخوام.+ گوش کن هاویر، تو بخوای نخوای الان زن دیاری و این مقصر رسم الکیه روستا تون بوده نه بخاطر تو، اگه تو خودت کاری میکردی که دیار عاشقت شه و اونو از کتی دور کنی تا بیاد تو رو بگیره مقصر این رابطه بودی، مطمئن باش توی این رابطه کسی بیشتر از تو آسیب ندیده عزیزم.ازش بابت دلگرم کردنم تشکر کردم، بعدش به اصرارش بلند شدم و اندازه ام رو گرفت، توی مغازه اش یه خانم مهربون دیگه کار می کرد.وقتی کارمون تموم شد از مغازه زدیم بیرون به اسم خیابون نگاهی انداختم که نوشته بود لاله زار.دید که دارم یه جوری به بقیه نگاه میکنم گفت: اینجا یه جورایی محل عیش و نوش مردمه، اینجا شب ها خیلی شلوغه._ یعنی چی؟؟برام توضیح داد که بیشتر کاباره ها و میخونه های شهر اینجاست و هر لحظه از قبل متعجب تر می شدم واسه حرف هاش._ راستی آتنا تو کجا زندگی میکنی؟؟ توی مغازه؟؟خندید و گفت: نه طبقه بالای مغازه یه خونه کوچیکه اونجا زندگی میکنم، به قول دیار اونجا امن ترین خونه واسه یه دختر تنهاست، خونه ویلایی به درد نمیخوره._ آره واقعا مخصوصا توی این محله.بارم خندید و گفت: درسته.چند تا جای دیگه ای که واسه اون زمان من خیلی دیدنی بود منو برد و بهم نشون، داد ناهار رو کنار هم توی یکی از رستوران های خوب تهرون خوردیم، بعد دوباره با ماشین و پیاده با هم گشتیم.عصر که شد منو جلوی خونه گذاشت و بهش گفتم: ممنونم ازت آتنا، خیلی خوش گذشت، خیلی خوشحالم اولین تهرون گردی رو با تو داشتم، امروز خیلی چیزا رو یادم دادی، خیلی هم بهت زحمت دادم.+ کاری نکردم عزیزم واسه زن داداشم فقط چند ساعت وقت گذاشتم، به منم خیلی خوش گذشت، اگه بتونم خیلی زود دوباره میام دنبالت._ ممنونم عزیزم، باشه فعلا.+ برو بسلامت. by @fafa_roman1
9
24 days ago
Download
پارت ۱۳۳چون چند سالی بود که میشناختمش و خبر داشتم که کتی رو دوست داره...اینجای حرفش که رسید گفت: وای معذرت میخوام._ نه راحت باش ادامه بده داستان زندگیت خیلی هیجان انگیزه.لبخندی زد و ادامه داد: ازش پرسیدم: چرا میخوای کمکم کنی؟؟گفت: چون میدونم لایق این کمکی، چون میدونم میخوای نون حلال دربیاری و کار کنی، چون تنها دختری هستی که میبینم خودت قهرمان زندگی خودتی نه کس دیگه ای.وقتی دیار اینو بهم گفت حس غرور بهم دست داد و به خودم گفتم: الان دیگه بابت چیزی که میخواد بهت بده چیزی نمیخواد دیگه دیار رو میشناسی پس این دفعه دست دوستی شو رد نکن.این مغازه ای که میبینی کامل از ساختمون تا تمام وسیله هاشو دیار چند سال پیش برام گرفته، البته اون موقع بهش گفتم قبول نمیکنم همینجوری، باید بهم قرض بدی اونم گفت: اشکالی نداره قرضه هر وقت داشتی هرچقدر که داشتی پس بده.توی زندگیم بجز خودم یکی پدربزرگم یکی دیار تمام مسیر زندگیم رو عوض کردن تا آخر عمرم مدیونشونم.اشک تو چشمام جمع شد و گفتم: وقتی اومدی دیگه خبری از عمو و پسر عموت نشد؟؟+ اتفاقا پسر عموم اومد دنبالم که ببرتم دانشگاهم رو پیدا کرده بود و اومد جلوی دانشگاه و یه ابرو ریزی به راه انداخت که نگو و نپرس.ولی دیار و دانیال خیلی زود جمعش کردن._ آخه چطور؟؟+ همینجوری آروم دیار رو نبین اگه عصبی شه هیچکی جلودارش نیست، پسر عموم رو با دانیال برد یه گوشه ای و از خجالتش در اومدن.ابرو هام بالا پرید و گفتم: چه جالب.+ یه وقت فکر بد نکنی ها دیار همیشه به من میگه براش مثل دریا میمونم.لبخندی زدم و گفتم : نه بابا، راستی یه سوال واسم پیش اومد البته ببخشید اگه دوست داری جواب نده.+ بپرس._ توی این سال ها عاشق شدی؟؟چند لحظه سکوت کرد و گفت: شدم ولی عاشق یکی شدم که هیچ وقت منو ندید عاشقم نشد خیلی وقته خودمو راضی کردم که همینجوری عاشقش بمونم و کاری نکنم._ انشالله به اونی که لیاقت عشقت رو داره برسی.+ ممنونم، خیلی خرف زدم ببخشید حالا بلند شو اندازه هاتو بگیرم یه لباس قشنگ مخصوص خودت برات طراحی و دوخت کنم._ نه ممنون نمیخواد دارم.+ تعارف ندارم عزیزم، بلند شو._ آخه من که نمیتونم بپوشمش.+ قرار نیست که تا آخر عمر پنهون بمونی دیار به من گفت درست میکنه همه چی رو فقط زمان میخواد._ راستشو بخوای من دو دلم.+ بابت چی؟ دوست داشتنش؟؟دوست داشتنت؟؟_ نه، فقط...+ فقط چی؟؟_ فقط نمیخوام زندگی کتی خراب شه، دوست ندارم رو سرش آوار شم، دوست نداره زندگیش رو با وجودم نابود کنم.اگه بتونم هرروز بیام پارت میزنم براتون، پیج خصو،صی هم داره داستان اگه خواستین❤️ by @fafa_roman1
14
a month ago
Download
دوستان برای دنبال کردن من توی روبیکا میتونین ایدی زیر رو سرچ کنین و منو اونجا پیدا کنین@fafa_roman1 by @fafa_roman1
6
a month ago
Download
پارت ۱۳۲سلام دوستان، بالاخره تونستم وصل شم،+منم مثل تو تهرونی نیستم وقتی اومدم اینجا که درس بخونم یه دختر تنها بودم اون موقع بخاطر این که از دست عموم و پسر عموم فرار کنم مجبور شدم همون سال اول که قبول شدم بیام واسم مهم نبود چیزی که قبول شدم علاقه ای بهش ندارم.من از ۶ سالگی یتیم بزرگ شدم پیش مادربزرگ و پدربزرگم بزرگ شدم، از همون بچگی اسم پسر عموم رو روی من گذاشته بودن ولی چون دوسش نداشتم و حالم ازش بهم می‌خورد از وقتی که یادم میاد تو گوش پدر بزرگ و مادربزرگم خوندم که من نمیخوام سال های اول پدربزرگم خیلی مخالفم بود ولی وقتی گریه هامو دید عذاب کشیدن هامو دید دلش به رحم اومد،آخه من تنها بچه ی آخرین پسرش بودم.بهم گفت: دخترم من و مادربزرگت زیاد زنده نمیمونیم اگه ما بمیریم بازم دست اونا می‌افتی و نابودت میکنن، بیا و از این شهر برو، برو تهران واسه خودت درس بخون و یه کاره ای شو، ولی قول بده مواظب پاکیت و معصومیتت باشی.بهش قول دادم از ته قلبم بهم اعتماد کردن و مقداری از سهم ارث پدرم رو بهم نقدی و طلا دادن و گفتن قبول شدی برو، ما تا زنده هستیم پشتتیم.به حرفشون گوش کردم و اومدم اینجا، یه دختر تنها، خدا رو شکر اینجا خوابگاه دانشجویی بود و تونستم اونجا زندگی کنم،دادم سال اول رو درس خوندم و به زندگیم همینجوری ادامه دادم، تا این که بهم خبر رسوندن پدربزرگم فوت شده، میخواستم برم سرخاکش ولی مادربزرگم با همون کسی که بهم خبر رسونده بود سپرده بود بهم بگه نرم شهرمون چون اگه برم بازگشتی تو کار نیست، اون سال اول پدربزرگم بجز پول هایی که بهم داده بود بازم برام پول میفرستاد ولی وقتی که رفت دیگه خبری از پول نبود، اون موقع ها با دیار و بقیه گروه آشنا شده بودم، دیار میخواست کمکم کنه راستشو بخوای بهم بر خورد گفتم حتما در ازای پولی که میخواد بده چیزی ازم میخواد قبول نکردم خودش هم متوجه شد، بهم گفت: پس کار کن حالا که کمک قبول نمیکنی.گفتم: چه کاری؟؟گفت: ببین به چی علاقه داری؟؟گفتم: خیاطی.کمکم کرد که پیش یه خیاط خوب کار کنم و ازش یاد بگیرم.سه سال تمام تا دانشگام تموم شد شاگردی کردم و خرج خودمو در می‌آوردم.تا این که دانشگاه تموم شد و مجبور شدم از خوابگاه برم.جایی رو نداشتم همه ی بچه ها ازم خبر داشتن، کتی گفت: بیا خونه ما یه مدت زندگی کن.دانیال گفت: میتونم یه کار برات جور کنم ولی اصلا در شأن تو نیست.سعید هم که اصلا تو باغ کمک نبود فقط میخواست بقیه رو با حرف هاش بخندونه درست مثل الانش ولی از همه بهتر دیار بود.گفت: میتونم کمکت کنم یه مغازه واسه خودت بزنی ولی باید بهم اعتماد کنی. by @fafa_roman1
20
a month ago
Download
پارت ۱۳۱زمان حال:یک ماه مونده بود به عید، بخاطر وجود کتی و ننه خیلی کم اونم در حد چند دقیقه میتونستم با دیار تنها بمونم و باهاش حرف بزنم.دو روز بعد از شب مهمونی زمانی که کتی خونه نبود آتنا اومد پیشم.یکم با هم حرف زدیم و آشنا شدیم اول خبر نداشتم که از رابطه من و دیار خبر داره بعد که بهم گفت یه جورایی هم خوشحال شدم هم استرس گرفتم بابت این که هر لحظه ممکنه کتی از زبون یکی بشنوه.بهم گفت: دیار سپرده از این خونه هر چند وقت یه بار ببرمت بیرون، تا دلت باز شه._ ممنونم.+ آماده شو بریم._ الان؟؟ آخه کجا؟؟+ بریم اول یه سر مغازه من بعد یه گوشه از تهرون رو نشونت بدم.به روش لبخند زدم باشه ای گفتم و رفتم آماده شدم.لباس هامو که دید گفت: حیف نیست دختر به این زیبایی رنگ تیره بپوشه؟؟ _ اینجوری راحتترم.+ باشه بیا بریم.با همدیگه از خونه زدیم بیرون، از این که خودش پشت فرمون نشست خیلی تعجب کردم و گفتم: بلدی؟؟+ آره نگران نباش دست فرمونم از دیارت بهتره نمیزارم یه خراش روت بیافته.لبخندی زدم و گفتم: نگران اون نیستم فقط تعجب می‌کنم که اینقدر اینجا خانم ها آزادن چقدر خوبه، ای کاش یه روز برسه زن ها و دختر های جای جای ایران مون آزاد از هر قید و بندی باشن بتونن هر کاری رو آزادانه انجام بدن کم بهشون بگن تو دختری نکن، تو ضعیفی نمیتونی، همش نگن هیس دختر که نباید اعتراض کنه، هیس دختر که نباید درس بخونه، دختر که نباید واسه خودش تصمیم بگیره.قطره اشک گرمم روی گونه ام افتاد که آتنا گفت: میرسه اگه دختر های قوی و شجاع تعداد شون بیشتر شه دختر ها باید یاد بگیرن منتظر نمونن تا یه مرد نجاتشون بده باید خودشون خودشون رو نجات بدن.باید بدونن چه زن باشن چه یه دختر باید به خودشون باور داشته باشن میتونن همه کاری کنن.بدجور حرف های اون روز آتنا به دلم نشست حس کردم اونم دردی مثل من کشیده که اینقدر قوی و با اراده شده، همون لحظه به خودم گفتم ای کاش می تونستم یه روزی مثل آتنا قوی شم، دیگه نمی دونستم که دست روزگار همین رو واسم چیده.اول منو برد مغازه اش، همین که واردش شدم دهنم از تعجب باز موند لبخند زد و گفت: بشین تمام این مغازه از صدقه سری شوهرته غریبی نکن._ شوهرم؟؟+ آره داستان منم سر دراز داره.رو به روش نشستم و گفتم: بگو می‌شنوم، شناس باهات یاره شنونده ی خوبی هستم.+ میترسم سرت درد بگیره._ نترس اگه دوست داری بگو.داستان با ۳۵۳ پارت در پیج خصو،صی کامله دوستان هز،ینه عضو،یت ۱۲۰ ت هست by @fafa_roman1
46
3 months ago
Download
×

Download all media on this page

Photos Videos
back to up