Instagram story viewer> @ferdospaints> Posts
2.9K
followers
1743
following
Painter | Inspired by folklore and nature🍀✨
POSTS STORIES REELS TAGGED
Download All
سلام بچه‌ها🙋‍♀️
لطفا کمک کنین این پست به دست بچه‌های دیگه هم برسه.💚🍀 by @ferdospaints
35
2 months ago
Download
 by @ferdospaints
15
3 months ago
Download
I’m grounded but flowing 💞 by @ferdospaints
34
2 months ago
Download
 by @ferdospaints
31
12 days ago
Download
⁨	⁨	و این جمعه که گذشت…🌱

حرکت کردیم.
نفس کشیدیم.
رنگ پاشیدیم.
حرف زدیم.
خندیدیم.
و کنار هم نشستیم.

چند ساعت
برای خودمون.

اولین جمعه‌مون گذشت؛
اما تازه اول راهیم.

این جمعه 🤍⁩⁩ by @ferdospaints
171
a month ago
Download
⁨	⁨	⁨	⁨	این جمعه در بایوس: 
با هم شروع می‌کنیم.

به اولین نگاه،
اولین لبخند

به چند ساعت دور بودن
از نقش‌هایی که هر روز بازی می‌کنیم.

به دست‌هایی که رنگی می‌شوند،
تن‌هایی که نفس می‌کشند،
ذهن‌هایی که آرام می‌گیرند
و زن‌هایی که کنار هم
کمی بیشتر خودشان می‌شوند.

این جمعه، در بایوس،
تجربه می‌کنیم،
معاشرت میکنیم
و شاید با آدمی آشنا شویم
که جمعه‌ی بعد
دلمان بخواهد دوباره کنارش بنشینیم.

این جمعه با فائزه یاد میگیریم چطور مراقب پوستمون باشیم
 
با فردوس به کمک نقاشی ذهنمون رو خالی میکنیم

 با رومینا مدیتیشن کردن رو تجربه میکنیم

و در کنارهم با سیما به کمک یوگا احساسات و بدنمون رو بهتر درک میکنیم 

📌 جمعه ۲۰ شهریور | ۱۲ تا ۱۶
📍 بایوس

برای حضور و دریافت اطلاعات بیشتر،
دایرکت بده.

🧧 تنها پیوندِ محبت است که ما را به هم متصل نگه می‌دارد.⁩⁩⁩⁩ by @ferdospaints
200
a month ago
Download
You’re never really lost, your heart knows the way.💚 by @ferdospaints
12
a month ago
Download
⁨	⁨	وقتی همه با هم کلاغ می‌شیم🐦‍⬛✨⁩⁩ by @ferdospaints
23
2 months ago
Download
Flow like nature. Flow like a dream.🪽🔮
#Yoga #YogaFlow #MindfulMovement #YogaAesthetic #DreamyVibes by @ferdospaints
109
2 months ago
Download
آن شب را تا دم دمای صبح بیدار ماندم.
شهر خاموش بود، نور خانه‌ها یکی یکی تمام می‌شد و با هر خاموشی چیزی در من می‌مرد.
آن شب متوجه شدم که تا آن لحظه هیچوقت بدون تجربه‌ی حس شدیدی از ترس، به مرگ فکر نکرده بودم.
اما حالا در مرگ چیزی بود که ترس را عبث می‌کرد، مثل یکجور روشنایی.
اگر مرگ شهر دیگری بود که باید چمدان می‌بستی و برای همیشه به آنجا می‌رفتی، چراغهای شهرش روشن بود. خانه‌هایش پر نور بود و شهر پر از شب‌تاب های زنده. 
اینبار مرگ، حس خوشایندی از پیوستن، وصال و ملاقات دوباره با خود به همراه داشت. by @ferdospaints
8
2 months ago
Download
باید انقدر میخوابیدم تا آشفتگی از وجودم دربیاد.
نه آشفتگی مختصات داشت که بشه دست روش گذاشت و فشارش داد، نه روح.
تنم رو رها کردم و یک ۲۴ ساعت با این جهان زشت و زیبا خداحافظ گفتم.
تصور انفجار قلبم که البته من دل صداش کردم روی دشت بابونه همونقدر ترسناک بود که رهایی بخش.
نه من نرفتم،
فقط چنان آشفته بودم که انگار مرکز ثقل زمین درست وسط رختخوابم بود و دهن باز کرده بود و می‌گفت
بیا و اندکی دور باش از این غافله‌ی زیبایِ آشفتگیِ آدمی و زندگی. by @ferdospaints
4
3 months ago
Download
×

Download all media on this page

Photos Videos
back to up