Instagram story viewer> @fereshtehsadeghi.2021> Posts
11.4K
followers
158
following
POSTS STORIES REELS TAGGED
قدیمی‌ها می‌گفتند: پدر ستونِ خانه است و مادر چراغِ آن،
 اما هیچ‌کس نگفت مرگِ فرزند، حکمی‌ست برای دلتنگیِ ابدیِ خانه.
 از آن روز، ستون ایستاده است، اما هر روز زیرِ بارِ نبودنش کمی بیشتر خم می‌شود.
 چراغ روشن است، اما سال‌هاست برای کسی می‌سوزد که دیگر از در نمی‌آید.
 و خانه... خانه هنوز پابرجاست، اما در هر اتاقش انتظاری مانده که به پایان نمی‌رسد، صدایی که دیگر شنیده نمی‌شود، و دلتنگی‌ای که از دیوارها بالا می‌رود و در تمامِ نفس‌های پدر و مادر ریشه می‌دواند.
 بعضی رفتن‌ها تمام نمی‌شوند؛ فقط به دلتنگیِ هر روزه تبدیل می‌شوند.

گاهی نیمه‌های شب، دلتنگی از خواب برمی‌خیزد، در خانه می‌چرخد، نامِ فرزندش را صدا می‌زند و بی‌پاسخ به آغوشِ گریه برمی‌گردد.
 سال‌ها می‌گذرند، اما برای پدر و مادرِ داغدار، زمان در همان روزِ رفتن متوقف می‌شود.
 بعضی مرگ‌ها فقط یک نفر را با خود نمی‌برند؛ تمامِ روشنیِ یک خانه را برای همیشه دفن می‌کنند.
فرشته🍁✍️🏻
#فرشته_صادقی
#دلنوشته_خاص
#کیهان_کلهر by @fereshtehsadeghi.2021
771
3 months ago
Download
پنجاه‌سالگی که عاشق می‌شوی...

وقتی کسی در پنجاه‌سالگی می‌گوید 
"عاشقتم"
با "عاشقتمِ" بیست‌سالگی خیلی فرق دارد...

عشق در بیست‌سالگی
مثل شعله‌ای‌ست سوزان؛ می‌سوزاند، 
می‌خواهد کشف کند، تجربه کند.
لذتی‌ست ناشناخته،
پر از هیجان، پر از شور، پر از رویا.
دست‌هایش را می‌گیری و به ناشناخته ها پا می گذاری

اما عشق در پنجاه‌سالگی...
آرام است، عمیق است، بالغ است.
دستت را می‌گیرد، نه برای هیجان، برای اطمینان.

دوست داشتنی‌ست بدون نقاب؛
نه هوسی نه گریزی از تنهایی.
آغوشی‌ست امن برای فراموشیِ تمام هیاهوی دنیا،
پنجره‌ای‌ست رو به باغی آرام، پر از عطر شکوفه هایی که در انتظار باز شدن اند

کنار هم نشسته‌اید...
عاشقانه‌ای در دلِ سکوت،
بدون ترس از دست دادن،
با نگاهی پر از معنا،
برای تکرارِ بودن، برای ماندن.

او فنجان چای را می آورد 
پر از عطر دارچین و زعفران
دستت را آهسته می‌گیرد و می‌گوید:
"طوفان‌ها را پشت سر گذاشتیم...
اکنون وقتِ آرامش است."

تو لبخند می‌زنی...
بی‌نیاز از هر واژه ای 
چون حالا می‌دانی:
عشق، واژه نیست...
عشق، یک نفسِ مشترک است.

فرشته✍️🏻🍁

#فرشته_صادقی by @fereshtehsadeghi.2021
3k
a year ago
Download
جانِکم…

از روزی که رفتی، دیگر عطرِ غذای محبوبت در خانه نپیچیده…

هنوز دست‌هایم تمامِ اندازه‌ها را بلدند، هنوز می‌دانم چه چیزی را چه وقت باید به قابلمه اضافه کنم…

فقط نمی‌دانم، عزیزم، وقتی قرار نیست برگردی، وقتی هیچ صدایی از پشتِ در نمی‌آید، وقتی دیگر کسی نمی‌گوید «مامان، برای منم بکش»…

باید چقدر نبودنت را به این غذا اضافه کنم که بفهمد چرا مادرش دیگر هیچ‌وقت دلش نمی‌آید آن را بپزد…
فرشته🍁✍🏻
#فرشته_صادقی

#دلنوشته_های_من by @fereshtehsadeghi.2021
109
a day ago
Download
هنوز وقتی صدای «مامان» می‌شنوم، دلم می‌خواهد بی‌اختیار بگویم: «جانم، عزیزِ دلم؟»

اما صدا که از تو نیست، جانم در گلویم می‌شکند و من می‌مانم و پاسخی که سال‌هاست پشت لب‌هایم مانده...

کاش از آن‌سوی نبودن، یک‌بار دیگر صدایم کنی؛ من هنوز همان مادرم، با همان دلِ بی‌دفاع، با همان آغوشِ باز، با همان «جانم»ی که هیچ‌وقت از گفتنش خسته نمی‌شدم.

تو فقط صدا بزن ... من هنوز برای شنیدنِ صدایت تمامِ جهان را ساکت می‌کنم.
فرشته🍁✍🏻
#فرشته_صادقی

#محمدرضا_بداغی 
#مادرانه by @fereshtehsadeghi.2021
125
3 days ago
Download
بعد از چند روز، ازم خواستن یکی از عکس‌هات رو انتخاب کنم تا قابش کنن و به دیوار بزنن.
قدیم‌ترها برای این کار می‌رفتن سراغ آلبوم‌ها، اما حالا همه‌ی عکس‌ها توی گوشی‌هامون جا شدن.
رفتم توی اتاقت، نشستم روی تختت، گوشی به دست… و دونه‌دونه عکس‌هات رو نگاه کردم؛
هر عکس، تکه‌ای از یک روز، یک خاطره، یک لبخند…
نمی‌دونم چند بار روی صورتت مکث کردم، چند بار دلم خواست از توی صفحه‌ی گوشی بیرون بیای و مثل همیشه نگاهم کنی. 
قرار بود فقط یک عکس انتخاب کنم برای قاب روی دیوار…
اما من مونده بودم و هزاران تصویر از تو، و دلی که هنوز نمی‌تونه باور کنه سهمش از تو، حالا فقط همین عکس‌هاست.
دلم برای بوسیدنت تنگ شده،…هر کاری کردم، نتونستم یکی رو انتخاب کنم. همه‌شون رو می‌خواستم؛ دونه‌دونه‌شون رو… می‌خواستم هر روز ببینمت، هر طرف که نگاه می‌کنم، تصویرت پیش چشمم باشه. دلم نمی‌اومد از بین این همه لحظه‌ی عزیز، یکی رو انتخاب کنم و بقیه رو کنار بذارم؛ انگار هر کدوم تکه‌ای از تو بود که نمی‌تونستم ازش بگذرم.
تصمیم گرفتم یه آلبوم دیجیتال بگیرم تا همه‌ی عکس‌هات رو توی خودش جا بده.
حالا هر روز، همین که از خواب بیدار می‌شم، اولین کارم اینه که روشنش کنم. می‌رم سراغت، به عکس‌هات نگاه می‌کنم و بهت صبح‌بخیر می‌گم… درست مثل روزهایی که بودی و صبح‌هام با تو شروع می‌شد.
نمی‌دونم در طول روز چند بار به صفحه‌ی اون آلبوم پناه می‌برم، می‌بوسمش، نوازشش می‌کنم و انگار که تو پشت همون شیشه نفس می‌کشی، دستم رو روی صورتت می‌کشم.
اما شیشه سرد می‌مونه و دست‌های من بی‌جواب برمی‌گردن…
من موندم و این همه بوسه که روی عکس‌هات جا می‌ذارم؛ بوسه‌هایی که قرار بود روی پیشونی‌ات بنشینن، روی گونه‌هات، لابه‌لای موهات… نه روی تصویر بی‌جانی که تمام جانِ منه.
کاش می‌شد فقط یک بار دیگه ببوسمت،  جانم…
فقط یک بار، بی‌واسطه‌ی شیشه، بی‌فاصله‌ی این همه نبودن…

کاش می‌دونستی مادرت هنوز چقدر بوسه‌ی نگه‌داشته‌شده داره؛ بوسه‌هایی که هر روز با دیدن عکس‌هات بیدار می‌شن و شب، با چشم‌های خیس، بی‌ by @fereshtehsadeghi.2021
169
4 days ago
Download
امروز، یک سال دیگر به عمرم اضافه شد؛
یک سال دیگر از زندگی‌ای که همیشه آن‌طور که می‌خواستم پیش نرفت، اما همیشه از خودم می پرسم آیا با تمام تلخی‌هایش، هنوز ارزش زیستن دارد؟!

سال گذشته، روزهایی را از سر گذراندم که گمان می‌کردم عبور از آن‌ها آسان نیست. در کنار شادیهای کوچک زندگی ، اتفاقاتی افتاد که نگاهم را به آدم‌ها، به دنیا و حتی به خودم تغییر داد. بعضی چیزها را از دست دادم، بعضی باورهایم فرو ریخت و بعضی حقیقت‌ها را درست همان‌جایی فهمیدم که دیگر راهی برای انکارشان نبود.

یاد گرفتم زندگی همیشه به ما فرصت انتخاب نمی‌دهد؛ گاهی اتفاق‌ها بی‌اجازه از راه می‌رسند، چیزی را درونمان می‌شکنند و می‌روند، اما ما می‌مانیم و باید راهی برای ادامه دادن پیدا کنیم. نه لزوما با همان آدمِ سابق نسخه ی قبلی ، نه با همان امیدها و نه حتی با همان نگاه به فردا.

شاید بزرگ شدن همین باشد؛ اینکه بفهمی زندگی قرار نیست همیشه مهربان باشد، قرار نیست همه‌چیز عادلانه پیش برود و قرار نیست هر زخمی روزی کاملا خوب شود. بعضی دردها با ما می‌مانند، اما قرار نیست تمامِ ما را تعریف کنند.

امروز، در آغاز سالی تازه از زندگی‌ام، نه آرزوی روزهای بی‌دردسر دارم و نه انتظار معجزه‌ای بزرگ. فقط می‌خواهم در میان تمام آنچه زندگی از من می‌گیرد، خودم را گم نکنم؛ هنوز توان دوست داشتن داشته باشم، هنوز از زیبایی‌های کوچک جهان لذت ببرم و با وجود تمام آنچه گذشته، از فر by @fereshtehsadeghi.2021
168
7 days ago
Download
قرار نبود دنیا آن‌قدر بی‌رحم باشد که مادری را با هزاران «یادت هست؟» و دریغ از یک «برگشتم...» تنها بگذارد.
با کدام ساعت این همه نبودن را اندازه بگیرد؟
این خانه دیگر زودتر از همیشه شب می‌شود.
قرار بود برگردد...
قرار بود بگوید: «مامان، من اومدم.»
قرار بود کفش‌هایش را آرام بگذارد توی جاکفشی، قرار بود چراغ اتاقش باز هم روشن بماند، قرار بود صدای خنده‌هایش توی خانه بپیچد.
قرار بود صبح که بیدار می‌شود، از آشپزخانه صدایش کند: «صبحانه می‌خوری؟»
و او مثل همیشه بگوید: «نه مامان، میل ندارم.»
قرار بود غر بزند: «پس کی می‌خواهی یک چیزی بخوری؟»
و او فقط لبخند بزند و از کنارش رد شود.
قرار بود گوشی‌اش را جا بگذارد و چند دقیقه بعد صدا بزند: «مامان، میشه گوشیمو از اتاقم بیاری؟»

اما حالا، همان اتفاق‌های کوچک بزرگ‌ترین دلتنگی‌های این خانه‌اند.
دلتنگ است...
دلتنگ همان جواب‌های کوتاه، همان بی‌حوصلگی‌های دوست‌داشتنی، همان بودنِ ساده‌ای که نمی‌دانست روزی بزرگ‌ترین حسرت زندگی‌اش خواهد شد.
 اما او دست نکشید...
هنوز هم در خانه صدایش می‌کند، هنوز هم گاهی بی‌اختیار می‌گوید: «عزیزم... جانِ مادر...»
مگر می‌شود مادری نام فرزندش را از خانه بگیرد؟
مگر می‌شود سال‌ها صدایش زده باشد و حالا یکباره سکوت کند؟
نامش هنوز لای دیوارهای این خانه می‌چرخد، روی قاب عکس‌ها می‌نشیند، و میان نفس‌هایش زندگی می‌کند.
او رفته است، اما نامش نرفته ا by @fereshtehsadeghi.2021
410
4 months ago
Download
بعد از رفتنش
بیشتر از هر چیزی
یک نفر را می‌خواهم
که از غمِ من فرار نکند؛
کسی که مجبورم نکند
برای ماندنش،
دردم را پنهان کنم.

من از آدم‌ها نمی‌خواهم
دردم را درمان کنند؛
فقط می‌خواهم
از دیدنِ این درد نترسند.

گاهی یک مادر داغدار
بیشتر از هر چیزی
به کسی نیاز دارد
که وقتی غمش سنگین می‌شود،
دستش را رها نکند.

همین...
نه نصیحت،
نه فرار،
نه اینکه بگویند «دیگر باید عادت کنی».

فقط بمان...
من هنوز مادرم؛
حتی اگر بچه‌ام دیگر کنارم نباشد.

فقط بمان...
حتی وقتی گریه می‌کنم،
حتی وقتی سکوت می‌کنم،
حتی وقتی تمامِ حرف‌هایم
خلاصه می‌شود در یک جمله:

«دلم برای بچه‌ام تنگ شده...»

فرشته✍🏻🍁
#فرشته_صادقی by @fereshtehsadeghi.2021
200
8 days ago
Download
 by @fereshtehsadeghi.2021
181
13 days ago
Download
تو رفتی...
اما من هنوز یک بشقابِ اضافه روی میز می‌گذارم. هنوز گاهی دو فنجان چای برمی‌دارم، و هر بار که بخارِ فنجانِ دوم بالا می‌رود، دلم از یادآوریِ نبودنت فرو می‌ریزد.
گاهی صدای زنگِ موبایل قلبم را از جا می‌کند، ندایی که از درونم می گوید هنوز نمرده است؛
گاهی گوشیِ تو را برمی‌دارم و به خودم زنگ می‌زنم...
وقتی اسمت روی صفحه می‌افتد، برای چند ثانیه فراموش می‌کنم که رفته‌ای. با عجله جواب می‌دهم، انگار هنوز آن سوی خط منتظری.
دلم برای حرف‌های مهم تنگ نشده، دلم برای همان جمله ی همیشگی تنگ شده است...
من می‌گفتم: «کجایی؟»
و تو با خنده جواب می‌دادی: «تو قلبت...»
چه می‌دانستم روزی همین چند کلمه‌ی ساده، به اندازه‌ی تمامِ دنیا حسرت به دلم خواهد گذاشت.
حالا هر بار که اسمت را می‌بینم، گوشی را به گوشم می‌چسبانم و به سکوت گوش می‌دهم...
به سکوتی که جای صدای تو را گرفته است.
هنوز با شنیدنِ زنگِ در، برای یک لحظه باور می‌کنم برگشته‌ای... که اشتباهی شده... که مرگ دروغ گفته است...
اما در که باز می‌شود، باز هم تو نیستی.
هنوز لباس هایت عطر تنت را می دهند 
 گاهی بی‌اختیار درِ کمد را باز می‌کنم، لباس‌هایت را در آغوش می‌گیرم و چشم‌هایم را می‌بندم.
برای چند لحظه، همه‌چیز واقعی به نظر می‌رسد...
انگار همین حالا از راه می‌رسی، لبخند می‌زنی، و با همان صدای آشنا خانه را پر از زندگی می‌کنی.
اما عطرها هم وفادار نمی‌مانند...
هر روز کمی کم‌رنگ‌تر می‌شوند، هر روز بیشتر از من دور می‌شوی، و من با وحشت به این فکر می‌کنم که اگر روزی عطرِ تنت هم از لباس‌هایت برود، از تو چه چیزی برایم می‌ماند؟
از روزی می‌ترسم که دیگر نتوانم بوی حضورت را احساس کنم .
می‌گویند آدم به نبودن عادت می‌کند، اما دروغ می‌گویند...
آدم فقط یاد می‌گیرد با زخمی زندگی کند که هیچ‌وقت خوب نمی‌شود.
و بعضی شب‌ها، دلتنگی آن‌قدر سنگین می‌شود که دلم می‌خواهد فقط یک بار دیگر صدایم کنی...
فقط یک بار...
فرشته✍️🏻🍁
#فرشته_صادقی
#دلنوشته_خاص 
#دلتنگی by @fereshtehsadeghi.2021
486
4 months ago
Download
بعضی نبودن‌ها، از هزار حضور ماندگارترند.
بعضی آدم‌ها تمام نمی‌شوند؛ فقط از کنارمان به درونمان می‌روند.بعضی داغ‌ها را نمی‌شود به «گذشته» سپرد؛
فرزند که باشد،
هر صبح، نبودنش دوباره از خواب بیدار می‌شود
و کنار مادر، سرِ سفره‌ای می‌نشیند
که یک صندلی‌اش همیشه خالی‌ست.
فرشته✍🏻🍁
#فرشته_صادقی by @fereshtehsadeghi.2021
176
17 days ago
Download
گفتند نبض نداره...
گفتند تموم کرده...
گفتند دیگه برنمی‌گرده...
گفتند چشم‌هاشو ببندید...
گفتند باید قبول کنی...
گفتند: «دیگه نیست...»

گفتند...
اما هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند
مرگِ تو برای من
همان لحظه‌ای نبود که قلبت ایستاد؛
مرگِ تو،
هر روز،
در هر لحظه‌ی نبودنت،
هزار بار اتفاق می‌افتد.

آن‌ها نمی‌دانستند
مادر، فرزندش را
با نبضِ دست‌هایش نمی‌سنجد؛
با تپشِ قلبش می‌شناسد.

و قلبِ من هنوز
با نام تو می‌تپد...

پس تا وقتی نفس می‌کشم،
تا وقتی این قلب
برای تو می‌زند،
هیچ‌چیز درباره‌ی تو تمام نشده...

تو فقط
از کنار من رفته‌ای؛
اما از قلبِ مادرت
هرگز.
فرشته✍️🏻🍁
#فرشته_صادقی by @fereshtehsadeghi.2021
162
2 months ago
Download

Download All

Save the photos and videos currently loaded on this page.

0Photos
0Videos
Ready to download 0 / 0

Keep this tab open until your download is ready.

back to up