Instagram story viewer> @iamashkanrahimi> Posts
13.3K
followers
182
following
به آزار موری نیرزد جهان
POSTS STORIES REELS TAGGED
Download All
صدایشان باشیم

‪‪@AmirParsaNeshat‬‬⁩
#امیرپارسا_نشاط⁩ taken in ایران by @iamashkanrahimi
725
8 months ago
Download
صدای او باشیم ✌🏻

@AmirParsaNeshat taken in Tehran, Iran by @iamashkanrahimi
190
9 months ago
Download
⁨	⁨	قضاوت، لغزنده‌ترین پرتگاهِ اندیشه است. مردم معمولاً تنها «آنچه کرده‌ای» را می‌بینند، اما من گواهم بر «آنچه نکرده‌ای»؛ بر آن وسوسه‌های شیرینی که پاسخشان «نه» بود تا جوهرِ جانت را به سکه‌های رایج نفروشی و خودت بمانی.

اینکه از هنرمند بخواهیم قلمش را بشکند، سازش را در جعبه حبس کند و در کنج خانه بپوسد تا «مردمی» جلوه کند، خطایی‌ست بزرگ. رودخانه با جریان‌داشتن پاک می‌ماند؛ رکود، مرداب می‌سازد نه معنا.

در مسلخِ قضاوت‌های شتاب‌زده، انگار تنها هنرمندِ بی‌خطا، هنرمندِ مُرده است؛ مقدس، اما خاموش. اما تو «باش»، «بمان» و «خلق کن». حقیقت ناب همچون طلاست؛ در گذرِ زمان و کوره‌ی حادثه است که عیارش نمایان می‌شود، نه در سکوت و انزوا.⁩

‪@Shervinine‬ ✌🏻♥️💪🏻⁩ taken in Iran by @iamashkanrahimi
629
10 months ago
Download
نگرانِ سردردِ فردا صبحم؛ اما مهم نیست. وسطِ هیاهوی تدارکِ تولد و جعبه‌های کادو، تنها چیزی که نظم دارد، صدای تلویزیون است. برنامه‌ای در حال پخش است که تصویرش را نمی‌بینم اما صدایش پر از شرجیِ جنوب است. احسان عبدی‌پور برای سروش صحت دارد از هند می‌گوید؛ از یک آیینِ غریب برای مرگ.
می‌گوید: «آنجا وقتی کسی می‌میرد، هیچ‌کس گریه نمی‌کند؛ چون گریه روحِ مرده را سنگین می‌کند، پایش را می‌بندد به این خاک و نمی‌گذارد به آرامش برسد.»
دست‌هایم شل می‌شود. یک سال از عمرم همین امروز تمام شد. مُرد. طبقِ فرمولِ هندی‌ها، حالا باید سکوت کنم. باید بگذارم این سیصد و شصت و پنج روزِ گذشته سبک‌بال بگذارد و برود. اما من چه کرده‌ام؟ لباس‌های موردعلاقه‌ام را پوشیده‌ام و می‌خواهم برای گذشتنِ عمر برقصم و کف بزنم. ما آدم‌های عجیبی هستیم؛ برای چیزی که دارد تمام می‌شود، جشنِ آغاز می‌گیریم.
می‌خواهم گوش‌هایم را ببندم، نمی‌شود. یادِ بازی‌مان با سرنوشت می‌افتم. هر وقت نمی‌توانستیم تصمیم قاطع بگیریم، سکه می‌انداختیم. سکه را بالا می‌انداختیم، می‌چرخید و روی کفِ دست فرود می‌آمد. نگاهش می‌کردیم. اگر «خط» بود و دلِ ما «شیر» می‌خواست، بازی را تمام نمی‌کردیم؛ با خونسردیِ کامل، سکه را به پشتِ دستِ دیگر برمی‌گرداندیم و نتیجه همانی می‌شد که باید. سکه‌ها حق ندارند برای ما تصمیم بگیرند. اگر روزگار آن رویی را نشانمان داد که نمی‌خواستیم، آن‌قدر می‌چرخانیمش تا بشود بابِ میلمان.
حالا که فکر می‌کنم، جشن تولد دقیقاً همان لحظه‌ی «برگرداندنِ سکه» است. طبیعت سکه را انداخته و خط آمده؛ یعنی یک سال پیرتر، یک قدم نزدیک‌تر به پایان. منطقِ هندی‌ها می‌گوید بپذیر و رها کن. اما من، من امشب می‌خواهم تقلب کنم. می‌خواهم سکه‌ی عمرم را که دارد خبر از رفتن می‌دهد، روی دستِ دیگرم برگردانم تا بشود «ماندن». تا بشود «جشن».
صدای زنگِ در بلند می‌شود. بقیه مهمان‌ها می‌رسند. احسان عبدی‌پور هنوز دارد از سبک‌باریِ ارواح می‌گوید، اما من تلویزیون را خاموش می‌کنم. امشب قرار نیست با وقار و سکوت تسلیم شوم. امشب نوبتِ آن است که با کیک و شمع و موسیقی، رویِ دیگرِ سکه را به تماشا بگذارم.
ما گریه نمی‌کنیم؛ نه چون می‌ترسیم روحِ سال‌های رفته سنگین شود. گریه نمی‌کنیم چون یاد گرفته‌ایم سرنوشت را روی دست‌مان برعکس کنیم تا همیشه «شیر» بیاید. taken in Iran by @iamashkanrahimi
140
10 months ago
Download
-
دارم حساب می‌کنم کتری را چقدر از آب پر کنم، اما در ذهنم چیز دیگری سنگینی می‌کند: از طبقه‌ی پنجم تا پارکینگ چند پله است؟ حدس می‌زنم ۱۰۸ پله باشد. پله‌هایی که برای چرخ‌های ویلچر ساخته نشده‌اند. یک معادله‌ی ساده‌ی بقا که تمام روز مثل مترونوم اضطراب در ذهنم تکرار می‌شود. یک طرفش مادرم است، آن طرفش هستی، خواهرم. منی که اینجا، در آپارتمان ساکت و شاید دور از خطر، پاهایم را از اضطراب تکان می‌دهم. و آن‌سوتر، هستی با چشم‌های قهوه‌ای درشتش خیره به بازوهای مادرم است—بازوهایی که باید تصمیم بگیرند توان حمل کردنش را دارند یا نه.

نگاهم روی گوشی قفل شده. هنوز همان یک تیک خاکستری کنار پیامم به مادر نشسته است. یک تیک. مثل پلی که از سمت من سالم است، اما آن طرفش در مه غلیظی فرو رفته و نمی‌دانی اصلاً به جایی می‌رسد یا نه. در دنیای قبل، این فقط یعنی اینترنتش قطع بود. در دنیای حالا، یعنی هرچیز و هیچ‌چیز.

برای فرار، به کمد لباس‌ها پناه می‌برم. به بهانه‌ی مرتب کردنش، فقط می‌خواهم دست‌هایم کاری کنند، تا ذهنم از چرخیدن بازبایستد. دستم به یک آلبوم عکس کوچک می‌خورد. بازش نمی‌کنم؛ لازم نیست. صفحه‌ی اول را از حفظ می‌دانم: من و هستی و مادرم، شب تولد هستی. او در بغل مادرم است و تلاش می‌کند شمع‌هایش را فوت کند. لبخند دارد، بدون هیچ ترسی. آن روز را نه به خاطر رخداد خاصی، که به‌خاطر بوها به یاد می‌آورم: بوی خامه‌ی کیک که با کرم نیوآی دست مادرم قاطی شده بود و بوی چای لاهیجان آخرشب پدرم—نوید پایان یک روز معمولی.   
چه واژه‌ای‌ست، «معمولی»: لوکس، شکننده، کمیاب.

این خاطره‌های شفاف، این جزئیات کوچک، در تضاد با اخبار جنگ، زنده‌تر می‌شوند. وقتی تحلیلگرهای تلویزیون با آرامش از برد موشک‌ها حرف می‌زنند، من به شعاع امن آغوش مادرم برای هستی فکر می‌کنم. وقتی از «گنبد آهنین» می‌گویند، من زیر گنبدی از آسمان کودکی دراز کشیده‌ام—کنار هستی، روی تراس، در حال تشبیه ابرها به چیزی. هستی همیشه موقع خندیدن، سرش را کمی کج می‌کرد. این را به یاد می‌آورم، همان‌طور که صدای نرم و ناآرام چرخ‌های ویلچرش روی سرامیک‌ها را به یاد می‌آورم.

این جنگ، روزهایم را به چرخیدن وسواس‌گونه بین کانال‌های خبری خلاصه کرده، به زل زدن به نقشه‌هایی که خیلی ازشان سر در نمی‌آورم، از همه مهم‌تر، به گوش دادن. گوش دادن به سکوت. سکوت بین دو خبر، سکوت بین دو تماس، سکوت بعد از یک تیک خاکستری.
نوتیفیکیشنی سکوت را می‌شکند:
«گزارش‌هایی از فعال شدن گسترده‌ی پدافند هوایی بر فراز شهر...»   

ادامه در کامنت اول by @iamashkanrahimi
50
a year ago
Download
می جانِ جانان
@pantea.pakdel
.
📷 @rezaebrahimi_ by @iamashkanrahimi
146
2 years ago
Download
فقط همین خنده‌ها واسمون مونده، همینم بگیرید

@shervinine ❤️ by @iamashkanrahimi
181
2 years ago
Download
ناقص by @iamashkanrahimi
256
3 years ago
Download
تولدمه توماج صالحی را آزاد کنید taken in Iran by @iamashkanrahimi
290
3 years ago
Download
لیوان‌های شیراز پسر
لیوان‌های شیراز... by @iamashkanrahimi
174
3 years ago
Download
🥲
قطعا بزرگترین موفقیت کاری بود که تجربه کردم و در ادامه زندگیم هم بعید میدونم بزرگتر از گِرَمی چیزی رو تجربه کنم
ای کاش شرایط جوری بود که میتونستم اونجوری که حقمونه خوشحال باشم (باشیم)!
.
@Shervinine
📷 @RezaEbrahimi_ by @iamashkanrahimi
161
4 years ago
Download
خانواده taken in اصفهان، ایران by @iamashkanrahimi
175
6 years ago
Download
×

Download all media on this page

Photos Videos
back to up