Instagram story viewer> @nadersaeivar> Posts
5.5K
followers
322
following
Director, writer🎬
POSTS STORIES REELS TAGGED
The filming of Hijamat has come to an end.
I am deeply grateful to my warm-hearted and professional team — those who helped us breathe life into people who, until just a month ago, existed only as words on a page.

My sincere thanks go to our producer, my friend and brother, Saeid norakkosh, who fought tirelessly day and night for an entire year so that we could finally see these characters come alive on the monitor.

This film is the result of the hard work of artists from Germany, Iran, Turkey, the Arab world, and Russia. Working with such cultural diversity proved to me once again that humanity is defined neither by nationality, nor religion, nor race.

Within the first three days, all borders of identity disappeared, and we became a family.

To build a better world, being human is enough.🌻

فیلم‌برداری فیلم «حجامت» به پایان رسید.
از گروه صمیمی و حرفه‌ای‌ام بی‌نهایت سپاسگزارم؛ کسانی که کمک کردند تا به انسان‌هایی که تا یک ماه پیش تنها در قالب واژه‌ها زندانی بودند، جان ببخشیم.

از تهیه‌کننده، دوست و برادرم سعید نورآکوش تشکر می‌کنم که یک سال تمام برای دیدن شخصیت‌ها روی صفحه‌ی مانیتور، شبانه‌روز جنگید و از پای ننشست.

این فیلم حاصل تلاش هنرمندانی از آلمان، ایران، ترکیه، کشورهای عرب‌زبان و روسیه است. همکاری با این تنوع فرهنگی بار دیگر به من ثابت کرد که انسانیت نه به ملیت است، نه به دین و نه به نژاد.

تنها در سه روز اول، مرزهای نژادی و ملی فراموش شد و ما تبدیل به یک خانواده شدیم.

برای ساختن جهانی بهتر، انسان بودن کافی‌ست. by @nadersaeivar
115
a year ago
Download
بازهم سینمای ایران در جشنواره "کن" امسال با فیلمی از سینمای غیررسمی حضور دارد. آن هم در بخش مسابقه و به کارگردانی فیلمسازی
که مختصات این گونه فیلم ساختن را رسم کرده و یاد داده است. 
"جعفر پناهی"! 
شاید قبل از او هم فیلم های غیر رسمی یا زیرزمینی ساخته شده
بود. اما پشتکار و حضور نیرومند او بود که رسمیت فرهنگی و هنری و بین المللی به این سینما داد. جعفر پناهی همیشه برای من به عنوان یک آدم جریان ساز و بیشتر از آن، مقاوم و صادق در بیان و کردار، مهم تر از فیلم هایش بوده است. شانس این را داشتم که از نزدیک با او کار کنم. در سال های بسیار دور سابقه ی همکاری با فیلمسازان متعهد حکومتی هم داشته ام. اما معنای واقعی تعهد را از پناهی یاد گرفتم. انسان برای او مهم ترین مسئله است. بالاتر از احزاب سیاسی و گرایشات مذهبی و ملی! او آدمها را با هویت فردیشان می شناسد. با احساسات انسانی و میزان صداقت و مهربانیشان نسبت به انسان دیگر! نه با ملیت و مذهب و قومیت و ثروت و مقامشان! بارها برایم ثابت شده که حضور در بزرگترین همایش های بین المللی را به خاطر شائبه ی گرایش به جریانی سیاسی رد کرده است. دعوت نامه هایشان را به چشم خود دیده ام! کمپانی های بزرگی که مشتاقانه از او برای ساخت فیلم های بزرگ بین المللی دعوت کرده اند. اما پناهی در تهران و با دوربین و گروه کوچک خودش فیلم ساخته است. برای یک لحظه هم که شده خودتان را جای او بگذارید و فکر کنید چگونه می شود قرارداد سفید کمپانی های بزرگ را – که حداقل من شاهد یکی از آنها بودم- کنار بگذارید و با اولین پرواز به تهران برگردید که داستان مردمان در بند خودتان را روایت کنید. قراردادهایی که پیشنهادهای سازمان سینمائی اوج که خیلی ها با دیدنش اختیار و شرافت از کف می دهند، پول اجاره دوربین اش هم نیست. پروژه هایی که با سوپر استارهای بین المللی، هم جشنواره اش تضمین شده بود و هم فروش اش! حالا یک عده در ایران بنشینند و بگویند پناهی نان اش در همین فیلم هائی است که در ایران می سازد. پناهی اگر به دنبال نان بود که پروژه‌ی ده میلیون دلاری را رد نمی­کرد! کمی منصف باشیم و آدم های بزرگ را در زمان حیاتشان قدر بدانیم. او با فیلم "یک تصادف ساده" به روزترین فیلم اش را ساخته است. انگشت اش را به سمت مشخص ترین آدم ها گرفته است. بدون تعارف و حتی با شفافیت بیشتر از فیلم های قبلی اش! در این فیلم بیشتر از همه ی فیلم هایش دغدغه ی شرافت انسان ها را دارد. 
ادامه در .... by @nadersaeivar
76
2 years ago
Download
امشب در جشنواره فیلم استکهلم پیرمردی سر شام نیم ساعت از وضعیت ایران می پرسید و من سرم را انداخته بودم پایین و هم می خوردم و هم با انگلیسی الکن خودم چیزهایی می گفتم. پیرمرد هم با تواضع بسیار  نوشیدنی تعارف می کرد و با شوخی های مودبانه سعی می کرد سر صحبت را با من باز کند. اطلاعات خوبی از ایران داشت و من تعجب کردم. یک لحظه چشمم افتاد به نام او که روی میز گذاشته بودند. وای... او کوستا گاوراس بود. دهه ی شصت من با فیلم های او گذشته بود. خشک ام زد. لقمه در دهانم مانده بود و نمی توانستم قورت دهم. همیشه قیافه ی جوانی های او در ذهنم حک شده بود و او اکنون نود و یک سال داشت. به مترجم گفتم چرا معرفی نکردی؟ گفت فکر کردم می شناسی.
در خواب هم نمی دیدم روزی فیلم من با آخرین ساخته ی کوستا گاوراس رقابت کند. حالا من مانده بودم این نیم ساعت سوتی را چگونه جبران کنم. هی دست و پا می زدم و وقتی گفت از پناهی چه خبر... بهانه پیدا شد. زنگ زدم به استاد و تصویری باهم حرف زدند و من حس کردم کمی محبت و صمیمیت اش را جبران کردم. تواضع و فروتنی بی نظیرش بسیار تأثیرگذار بود و درس بزرگی برای من. خلاصه صحبت مان گل انداخت و شب زیبایی رقم خورد. شماره به هم دادیم و همچون فیلمسازی که انگار می خواهد اولین فیلمش را بسازد در مورد فیلم تازه اش حرف زد و ... چه شبی و چه دنیای کوچکی! اوایل دهه شصت، روزی برادرم خواست مرا با سینما آشنا کند. رفتیم به تنها فیلم هنری که در سینما فرهنگیان شهرمان نمایش می دادند. فیلم اعتراف، ساخته ی همین بزرگوار. صبح بود و چون برادرم اغلب شب ها بیدار بود وسط فیلم خوابید. آن سالها فیلم ها سئانس نبود. یک بلیط می خریدی و تا هر وقت دلت می خواست می توانستی بنشینی. من که فکر می کنم ده سالم بود، چون می ترسیدم برادرم را بیدار کنم، تا عصر چهار بار پشت سر هم این فیلم را دیدم و تا چند سال صحنه هایش را در خواب می دیدم. بعد فیلم حکومت نظامی و Z و... که به خاطر علایق برادرم شد غذای روزانه و فرهنگی من!  و امشب با کارگردان همان فیلم ها شام خوردم. بازی های این زندگی تمامی ندارد... taken in Sweden,Stokholm by @nadersaeivar
106
2 years ago
Download
سلام اصغر جان... دیشب آمدی و پرسیدی از فیلمنامه ی جدیدت چه خبر؟ در مورد تعلیق آخر فیلمنامه پرسیدی و ساختار آن! بعد پرسیدی این مدت که من نبودم چه اتفاقی افتاده؟ چند فیلم مجوز ساخت و پخش گرفته و چند زندانی آزاد شده؟ به تو نگفتم که هنوز روزگار ما بر همان مدار می چرخد. کمی درباره ی فیلم های محبوبمان حرف زدیم تا حالمان خوب شود. اما واقعیت این است که هنوز پناهی و رسول اوف و خیلی ها در زندان هستند. دادگاه چند نفر هم در راه است! بعید نیست پیش پناهی بروند! هنوز هرروز تهدید می شویم و منتظر لیست تازه ی ممنوع الکارها هستیم. بازی برجام هنوز ادامه دارد و فعلا توپ در زمین ماست. شاید یکی دو روز آینده مسئولان دلسوز شوت کنند. البته می دانی هر طرف گل بزند، فرقی نمی¬کند. در نهایت ما فقط همان دروازه ایم که سوراخ خواهیم شد! دیروز هم که شاید خودت مهمان تازه ات را دیدی! مهسا را می گویم... خواستند ارشادش کنند و جان باخت! متاسفانه فلسطینی نبود تا سه روز اعلام عزای عمومی کنند و برادران حق طلب؛ صدای مظلومیت او باشند! البته الان خیلی از آنها در ایران نیستند و برای فریاد مظلومیت یکی دیگر به سفر رفته اند! خواهر جرج فلوید هم نبود تا مسئولان او را شهید آزادی بنامند و مرگش را زیر باتوم، مظهر بی عدالتی مطلق در فرهنگ منحط غربی! یک دختر ساده ی سقزی بود که کمی از موهایش دیده شده بود. از آن دختران کرد زیبا که شرم می کنی به چشمانشان نگاه کنی! جوانیشان کوتاه است و تا لحظه ی آخر عمرشان جان می کنند! حتی همین جوانی کوتاه و جزئی ترین شادی های او، که خلاصه شده بود در نمایش چند تار موی رنگ شده، در متروی تهران، دین و ایمان و قانون مملکت را به خطر انداخته بود که با درایت نیروهای گشت ارشاد کنترل شد! نمی خواهم اذیتت کنم اصغر جان و حالا که خلاص شدی و راحت نشسته ای حالت را بگیرم! اما آن قدر مصیبت بر سرمان ریخته که نفس که می کشیم بوی مرگ می دهیم! البته هنوز مدیرکل ارشاد داریم با همه ی معاونینش که هر روز اظهار امیدواری می کند و به آینده خوشبین است و هر هفته یکی از آن جشنواره های بیست سی نفری برگزار می کند. هنوز فیلم های کمدی خوب می فروشد و اتفاقا سیاست فرهنگی مملکت هم بر این است که مردم را بخندانید تا افسرده نشوند! بخشنامه آمده که اولویت با سریال های طنز باشد تا مردم مشغول باشند. به شبکه سه هم گفته اند هر چقدر می توانید این مسابقات کشتی را با شور و هیجان بیشتر گزارش کنید تا مردم به جای مهسا و زندان های بالای ظرفیت، به یزدانی و نخودی فکر کنند که فردا یک کاسه ی فلزی دیگر را بالای سر خواهند برد یا نه! 
(ادامه در کامنت) by @nadersaeivar
51
4 years ago
Download
سلام دوست من... از سینما می پرسی و جشنواره ها... از فیلم پناهی و فیلم خودم... بی تعارف بگویم! این روزها آن قدر مصیبت آوار شده بر سرمان که حال شادی کردن با این دلخوشی ها نمانده! خواستم برایت بنویسم که جمعه اولین اکران فیلم پناهی است. از فیلم و جشنواره وخاطرات بنویسم. بگویم خوشحالم... دیدم نه! چهره ی ذوق زده ی اصغر یوسفی نژاد آمد جلوی چشمم که چقدر از فیلم خوشش آمده بود... فیلم که تمام شد، چند لحظه از آن مکث های عمیق کرد و گفت آقای پناهی... این بهترین فیلم شماست! از همان روز هم تا دیروزِ نحس، هرجا نشست؛ فقط از فیلم تعریف کرد و این که چقدر به این روزهای ما نزدیک است! بعد خواستم بگویم فیلم من هم ماه بعد در بوسان افتتاح می شود. باز چهره ی پر انرژی و صادق اصغر آمد جلوی چشم هایم که بعد از دیدن فیلم بغلم کرد و گفت تو آبروی ما را خریدی! 
آه اصغر... چرا از دیروز ولم نمی کنی و به هر طرف نگاه می کنم زل می زنی به چشمانم؟! دیروز صبح، لیست چند صفحه ای نظراتت را برای فیلمنامه ی تازه ام باز کردم و شروع کردم به خواندن... هنوز لذت دقت نظر و تعهدت به کارم و کارت را مزمزه می کردم که "اطمینان" زنگ زد و گفت "ناصرهاشمی" خبر بد را داده است! سریع آمدم پیشت! دکترها بالای سرت بودند و یکی دو ساعتی تلاش کردند. اخبار خوب نبود و "خانم اصلانی" در سالن بیمارستان پرپر می زد! یکی یکی بچه ها آمدند و عصر که شد تنهایت گذاشتیم! گفتند بروید که اصغر استراحت کند و شب نشده خبر شوم کما پخش شد! 
من نمی دانم سهمِ آن همه جفا که در فیلم عروسک دیدی در بسته شدن یک رگ، که خون را به مغز می رساند چقدر است! نمی دانم اصلا آن آه بلندی که چهار روز پیش در دفتر، وقتی از سرنوشت پناهی و خودمان حرف می زدیم کشیدی، چقدر در رگ های خونی تو رسوب کرد! وقتی گفتی دیگر نمی شود... دیگر کارد به استخوان رسیده! کارد به استخوان تو؟! صبورترین ما تو هستی اصغر! گوشت کلفت ترین ما توئی... اگر کارد به استخوان تو رسیده، پس استخوان ما شکسته و خبر نداریم! 
باری دوست من... فیلم های ما یکی یکی ساخته می شود. حتی در گورهایمان! بالاخره یک روز در نقطه ای از این جهان نشان داده می شود! داستان فیلم ها تمام می شود. اما داستان آدم ها هرگز! فیلم من و پناهی پخش می شود. چند روز سر و صدا می کند و گرد و خاک می شود. بعد فراموش می شود. اما انسان فراموش نمی شود. غربت و تنهائی و شرافت آدمی، حتی اگر در بند و زندان باشد یا بسته به شلنگ های تنفس مصنوعی، روی تخت بیمارستان فراموش نمی شود. اصغر یوسفی نژاد یکی از شریف ترین های ماست! او باید برگردد تا از شرافت ما کم نشود! by @nadersaeivar
92
4 years ago
Download
سلام دوست من. از حالم پرسیدی! پیام داده بودی چه می کنی... خوبی؟ گفتم این ویدیو را با تو به اشتراک بگذارم شاید حال این روزهای مرا بدانی! اولین نمایش فیلم " نامو" به دو نفر تقدیم شد. جعفر پناهی و عباس معروفی! امروز یکی در زندان  است و دیگری دیشب آخرین نفس هایش را کشید و مرد. می دانم تو هم حال و روز خوشی نداری! اما سوگواری جمعی تسکین بیشتری می دهد! by @nadersaeivar
27
4 years ago
Download
دیروز پست آخر جناب معروفی را خواندم و بسیار ناراحت شدم. یاد دوسال پیش افتادم که او را شاد و خوشحال و امیدوار و تندرست دیده بودم. یادش به خیر... چند روزی ایام به خوشی در کنار استاد گذشت! امید که این تصاویر بخشی از آن لحظات خوش را بازتاب دهند! by @nadersaeivar
16
5 years ago
Download
نام غلامحسین فرنود را اولین بار، اوایل دهه ی هفتاد که مصادف با کافه نشینی ام بود شنیدم. آن هم از زبان اسد صادقی که از همان اوایل کشش عمیقی بین ما به وجود آمده بود. من هیجده سال بیشتر نداشتم و نمایشنامه ای نوشته بودم و اصرار داشتم صادقی بخواند و نظر بدهد. یک هفته بعد قرار شد در کافه شمشاد همدیگر را ببینیم. آن روزها کافه ها کلاس و مشتری متفاوتی داشت. کافه شمشاد برای پیش کسوتان و افراد باسوادی بود که سواد و بینششان فرسنگ ها از ما جوانان تازه به دوران رسیده فاصله داشت. ما هنوز باستان نشین بودیم و سال ها باید مشق می کردیم تا شمشاد نشین شویم. با اضطراب و هیجان وارد کافه شدم و همان دم در نشستم. صادقی از پشت میزی برخاست و آمد کنار من! غلامحسین فرنود و ... را در آن کافه به من معرفی کرد و با مختصر اطلاعاتی که داد متوجه شدم با بخش فرهنگی غنی و پشتوانه داری آشنا شده ام که حالا به هزار دلیل کافه نشین شده اند. این داستان گذشت و من گاه به گاه نام ایشان را همیشه به نیکی و احترام می¬ شنیدم. تا سال هشتاد که فیلم کوتاهی ساخته بودم و خبر رسید که غلامحسین فرنود فیلم تو را پسندیده و در کلاسی که داشته از آن به نیکی یاد کرده. در پوست خودم نمی گنجیدم. به دیدنش رفتم و باب آشنائی ما گشوده شد. از آن زمان به هر بهانه ای مزاحم او می شدم. تا صحبت چاپ و نشر نشریه ی تکم پیش آمد. نشریه ای که نامش را مرحوم صادقی پیشنهاد داده بود و به مذاق همه خوش آمده بود. وقتی فهمیدم غلامحسین فرنود مرا برای سردبیری نشریه به صادقی معرفی کرده در پوست خودم نمی گنجیدم. تائید و توجه فرنود بیشتر از هر چیزی خوشحالم می کرد. نزدیکی من به یکی از دوستان مشترکمان – آقای محمد پسندی حکم آبادی- هم مزید علت شد تا بیشتر آقای فرنود را ببینم. اما از اواسط دهه ی هشتاد با تغییر مسیر فعالیت های هنری ام، دلسردی استاد فرنود شروع شد. من که وقت سرخاراندن نداشتم نمی فهمیدم و نمی دانستم چه چیزی را از دست می دهم و او که با فاصله تماشایم می کرد، با دیدن ابتذال و احتیاط در کارهایم، دلگیرتر می شد و من کاملا می فهمیدم که روز به روز نگاهش به من تغییر می کند. نوعی تاسف و ناامیدی از استعدادی به هدر رفته در بیان و نگاهش موج می زد. اما هیچوقت به زبان نمی آورد. هیچوقت صراحتا به من چیزی را گوشزد نکرد! محمد پسندی خیلی زود از بین ما رفت و ارتباط من با استاد کمتر شد. تا این که اواخر دهه ی هشتاد، در جشنواره ای هر دو داور بودیم و فرصتی شد تا از او در مورد تغییر نگاهش سوال بپرسم... (ادامه در کامنت ها) by @nadersaeivar
28
7 years ago
Download
از سی سال پیش که قدم در این راه گذاشتم دوستان زیادی دستم را گرفتند و کمک کردند پله پله بالا بیایم. بی شک اگر کمک آنها نبود امروز این  اتفاق نمی افتاد. هر چه فکر می کنم می بینم کسی در زندگی مانع ام نشده. هر کسی اطرافم بوده به نوعی کمکم کرده. چه دوستانم و چه خانواده ام. بی تعارف هر کسی شانس مرا داشت شاید امروز به مراتب بیشتر از من موفق بود. این توضیح را دادم تا منظورم را از این عبارت که مدیون اطرافیانم هستم بهتر برسانم. ممنون از همه که این قدر خوبید. می ترسم از کسی اسم ببرم شاید که دوست دیگری فراموشم شود. دوستانی که همیشه از جان و مالشان مایه گذاشته اند تا من به اهدافم برسم.  اما بی انصافی است اگر از همدلی استاد پناهی یاد نکنم. مرد تنهای سینمای مستقل ایران. او خواهر ترزای سینمای ایران است. کسانی که از نزدیک او را می شناسند می دانند که ته دل این مرد غیر از مهر و محبت چیزی نیست. حتی برای دشمنانش که او را دشمن خود می پندارند. او نه برای من حتی برای هنرجوی شانزده ساله هم از جان و دل وقت و انرژی می گذارد و هر  کمکی از دستش برآید دریغ نمی کند. از خواب به نیت یاری بیدار می شود و شب در فکر زندگی و کار دیگران می خوابد. کاش ما هم می توانستیم کمک کنیم تا او به آرزوهایش برسد. ایکاش... by @nadersaeivar
220
7 years ago
Download
من هم همچون اغلب دوستانم، بعد از گذر از یک دوره¬ ی مذهبی، که بی تردید آن را به ارث برده بودم، وقتی با فضای مطالعه و فهمیدن و شناختن دنیاهای دیگر روبرو شدم، به طور طبیعی به مارکسیسم و آنارشی درونی آن که با سن و انرژی درونی خودم مطابقت داشت گرایش پیدا کردم و اولین عکس هائی که به دیوار اتاقم زدم، چه گوارا و مارکس و لنین و البته ورژن های وطنی آنها بود! شب و روز ادبیات و فلسفه ی مارکسیستی می خواندم و حالا که بهتر می توانم نگاهی از دور و وسیع به آن روزها داشته باشم، اعتراف می کنم که چیزی جز نفرت و خشونت عاید من نشد! شاید من درست نمی خواندم و به هزار دلیل تاثیرات اشتباه دریافت می کردم. باری... سخنم اصلا در نقد مارکسیست نیست! فقط اتفاقاتی که افتاده توصیف می کنم. چهار پنج سال بعد؛ دوست عزیزی که صبورانه به نطق های آتشین من در باب برابری و عدالت مارکسیستی گوش می داد؛ کتابی به من داد که همچون انفجاری بزرگ در انبار باورهایم بود. کتاب "رساله در باب آزادی" نوشته ی جان استوارت میل! بعد از چندین بار خواندن این کتاب بود که کم کم به متفکران دیگر لیبرال هم علاقمند شدم. هنوز بیست و پنج سال داشتم و منعطف تر از امروز بودم. رفته رفته آن رمانتیسم شدید و چپی به یک ملایمت و صبوری لیبرالیستی تبدیل شد. عکس های مارکس و چه گوارا هم جایشان را به آیزایا برلین و جان استوارت میل و جان لاک دادند. دو سه سال بعد، خوشحال بودم و می خواستم فریاد بزنم که من یک لیبرال هستم! اولین بار که با دیوار نوشته های "مرگ بر لیبرالیسم" در شهرم مواجه شدم، گیج شده بودم. فکر می کردم حقانیت لیبرالیسم با تمام نقص هایش که به مرور می توان روی آنها کار کرد و بر حسب تجربه آنها را رفع کرد، مثل روز روشن است و واقعا چرا این مردم نمی فهمند!! سال ها باید می گذشت تا متوجه شوم که رفع معایب لیبرالیسم، به همین سادگی نیست و مستلزم آموزش و زمان درازی است. خب... این خبر ناامیدکننده ای برای من که در یک کشور خاورمیانه ای زندگی می کردم بود. وقتی فهمیدم که سن من (و احتمالا سن فرزند من هم) قد نمی دهد تا دولت کوچک و شفاف و تکثرگرا و مردم آزادی را که لیبرالیسم توصیف می کرد در کشورم ببینم، کمی از فضای اندیشه های سیاسی دلزده شدم و ببیشتر به هنر پناه بردم که تسکینی شخصی و درونی بود. اما هنوز و در این سن، فکر می کنم لیبرالیسم پیامدهای بهتری از مارکسیسم برای بشریت داشته. حتی اگر هنوز نتوانسته نابرابری های نظام های سرمایه داری را حل کند، در عوض کولاک و استالینیسم نداشته ... (ادامه مطلب در کامنت اول).... by @nadersaeivar
18
7 years ago
Download
چند هفته پیش در مراسم عزای دوست از دست رفته ای شرکت کرده بودم. همه ی دوستان هنرمند از هر رشته و فنی حضور داشتند و صحنه ی باشکوهی از همدردی و همدلی با خانواده ی متوفی به وجود آمده بود. داشتم فکر می کردم آیا ما برای احقاق حقوق اولیه ی خودمان هم حاضریم چنین حضور شکوهمندی داشته باشیم؟ ما که برای ابراز تسلیت و اظهار تاسف چنین همتی به نمایش گذاشته ایم؛ آیا حاضریم برای دفاع از حق یکی از دوستان و هنرمندان زنده ی خودمان هم چنین مصمم حاضر شویم؟ چرا وقتی نوبت به اعتراضات مدنی می رسد؛ توجیه پشت سر هم ردیف می شود؟ به عنوان نمونه؛ چرا نمی توانیم به صورت مسالمت آمیز و مدنی به سیستم نظارتی و بازخوانی و بازبینی اداره ی ارشاد اعتراض کنیم؟ قانونی که چنان پایه هایش را کوبیده انگار از ازل بوده و غیر آن ممکن نیست!! هر روز که به نوشته هایم مراجعه می کنم بیشتر افسرده می شوم. سیزده داستان برای مجموعه داستانم آماده کرده ام و هشت داستان آن غیر قابل نشر تشخیص داده شده. سه فیلم نامه آماده دارم که مجوز ساخت ندارند. هر چیزی که به ذهنم می رسد؛ مطمئن هستم که مجوزی برای نشر و تولید نخواهد گرفت! آیا مشکل من هستم؟ به همین کشورهای همسایه رجوع کنیم! ترکیه... اقلیم کردستان... آذربایجان که حالا مثلا یکی از دیکتاتوری های منطقه است! به گرجستان... اکراین... یا حتی لبنان! من به هر جا که رفته ام اولین سوالم این است: "آیا شما برای نشر آثارتان نیاز به مجوز دارید؟!" جوابشان یکی بود! نه! ما هر چه دلمان بخواهد می توانیم کار کنیم. ولی بعد از نشر اگر شاکی حقوقی و حقیقی داشتیم باید در دادگاه حاضر شده و پاسخگو باشیم! خب... چرا در مملکت ما چنین نیست؟ چرا قبل از نشر و تولید باید پاسخگو باشیم؟! چرا این قدر با زندگی و روزهای ما بازی می کنند؟! من چه هوش بالائی باید داشته باشم که هم فیلمنامه خودم را بنویسم و هم بتوانم این قوانین و شرایط سخت را دور بزنم و مجوز بگیرم؟! به گذشته که نگاه می کنم بیشتر تاسف می خورم. همین سیستم باعث شد تا بیست سال تمام آنچه را که توصیه شده بود و فکر می کردم نه تنها مجوز می گیرد بلکه تشویق هم می شود؛ بنویسم و بسازم. حالا شاید به زور و با ترس توانستم در درصدی از آنها خودم باشم. اما همین سیستم شما را که هنوز شخصیتتان شکل نگرفته مجبور می کند تا نقش بازی کنید. وقتی بیشتر افسرده می شوم که فیلمنامه های شاگردان جوانم را می خوانم و فیلم هایشان را می بینم. داستان تکرار شده است! همان مسیر پر از ریا و تزویری که سیستم به من تحمیل کرده بود، آنها هم ادامه می دهند! (ادامه در کامنت...) by @nadersaeivar
30
7 years ago
Download
فکر می کنم اکنون بهترین زمان، برای خواندن این کتاب کوچک اما بزرگ است! سوزان سانتاگ در این کتاب با صدای بلند؛ صادقانه و بی پروا به تفکر درباره ی ذات بشر می پردازد. به لذت بی توجیه و عجیبی که در نگاه کردن به درد دیگران، در خود حس می کنیم. علاقه ی ما به دیدن فجایع به شرطی که برای ما اتفاق نیفتد!! البته هر مقاله ی این کتاب سرشار از ایده های ملموس برای فلسفه ورزی های شخصی است. سانتاگ همیشه برای من بیشتر به این خاطر جذاب بوده که در عین بی طرفی در تشریح موقعیت و توضیح موضوع، شجاعانه اعلام موضع می کند و همچون اغلب روشنفکران، نظر و جبهه ی خودش را در پشت واژه های نسبی گرایانه و مشکوک پنهان نمی کند. او از این که اشتباه کند نمی ترسد. چون یک روشنفکر پراگماتیست است. هر چند به گواه آثاری که از او مانده خیلی کمتر از فیلسوفان و روشنفکران کمینه گرا اشتباه کرده است.
سانتاگ که در جنگ بوسنی حضوری فعال در بین زخم خوردگان داشت، به ابعاد دیگری از ذات بشر که در میان آن همه کشت و کشتار بروز می یابد، اشاره می کند که هر کدام آنها می تواند تلنگری عمیق بر اعتقادتمان به ذات بشری بزند. به عنوان نمونه ؛ به نمایشگاه عکسی اشاره می کند که پل لو؛ عکاس انگلیسی خبری در 1994 در سارایوو برگزار می کند. این عکاس عکس های بسیار خشنونت بار و خونین اش از درگیری های سومالی را برای اهالی ساریوو نمایش می دهد. به خیال این که این مردم زخم خورده، با این عکس ها بیشتر همذات پنداری خواهند کرد. اما در کمال تعجب با خشم آنها روبرو می شود. اهالی سارایوو از این که با سیاه پوستان سومالی مقایسه شده اند به شدت ناراحتند و هی تاکید می کنند که آنها اروپائی هستند. "آنها اروپائی هستند"!!! فراموش نکنیم که این اتفاق در 1994 و در سارایوو می افتد. شهری که جنایات آن دست کمی از جنایات سومالی نداشت. اما نژادپرستی در ذات آنها لانه کرده و در عمق فاجعه هم خودشان را برتر از سیاه پوستان سومالی می دانند. 
خواندن این کتاب در این روزهای پر استرس، همچون یک تجربه ی تاریخی است! by @nadersaeivar
7
7 years ago
Download

Download All

Save the photos and videos currently loaded on this page.

0Photos
0Videos
Ready to download 0 / 0

Keep this tab open until your download is ready.

back to up