Instagram story viewer> @ngn_olf> Posts
264
followers
731
following
I‘m an architect
Iran📍
Germany📍
POSTS STORIES REELS TAGGED
جمعه آخرین روز کاری یکی از همکارامون بود، اما چون اکثراً هوم‌آفیس بودیم قرار شد پنج‌شنبه خداحافظی کنیم. براش یه کارت خریدم که روش عکس شیر بود؛ نمی‌دونم چرا، ولی احساس کردم بهش میاد! بعداً خودش گفت که دوستای صمیمیش هم بهش می‌گن شیر!
همیشه از خداحافظی متنفر بودم و از وقتی مهاجرت کردم، این لحظه‌ انگار برام سنگین‌تر هم شده. دور هم جمع شدیم، ازش قدردانی کردیم و بغلش کردیم. یکم چشمام اشکی شد ولی خودمو جمع‌وجور کردم.
بعد از کار با یه دوست قرار داشتم. کافه‌ای که می‌خواستیم بریم کلاً ۵ دقیقه با دفتر فاصله داشت ولی تا حالا نرفته بودم؛ یه کافه پشت سالن تئاتر که سال ۱۹۹۵ تأسیس شده بود.خیابونی که موخورد به کافه هم جالب بود؛ یه خیابون باریک و پر از درخت. رسیدم به کافه، پریا اونجا منتظرم نشسته بود بیرون از کافه. کافه ورودی قشنگی داشت، دو تا ستون آبی و پله‌های چوبی. داخلش حس خونه می‌داد؛ قالی، کاغذدیواری‌های قرمز تیره و صندلی‌های کلاسیک لهستانی. از دو نفری که اونجا نشسته بودن پرسیدم مشکلی نداره عکس بگیرم؟ چون خیلی قاب قشنگی شده. اونا هم با روی باز استقبال کردن.
روبه‌روشون کنار کتابخونه نشستیم. با اینکه اولین بار بود پریا رو می‌دیدم، خیییلی مکالمه‌مون گرم گرفت؛ دیدی یه سری‌ از آدم‌ها ارتباط گرفتن باهاشون پیچیده نیست؟ پریا از اون دسته بود.
تو کتابخونه یه ماشین‌تایپ بود. خیلی دلم می‌خواست با ماشین‌تایپ ور برم، ولی با خودم گفتم اگه همه بخوان امتحانش کنن زیاد دووم نمیاره؛ منم چون احساس کردم دیگه این کافه انگار خونه‌ی این ماشین‌تایپ شده دلم سوخت و بیخیالش شدم و فقط یه عکس ازش گرفتم. با اون رادیوی قدیمی  زیرش که احتمالا اون اوایل تأسیس به عنوان یک کالای لوکس اومده بوده تو کافه. بعدش هم رفتم سمت ایستگاه قطار تا برگردم خونه.

#jena #lifestyle #germany #آلمان taken in Jena, Germany by @ngn_olf
12
7 hours ago
Download
⁨	⁨	کنسرت تموم شد و ما هم ۱۰ دقیقه زودتر از اینکه بقیه برن بیرون، از سالن اومدیم بیرون تا تو صف جمعیتی که اومده بودن گیر نکنیم. سالنی که توش کنسرت بود نزدیک دیوار برلین بود و قسمت شرقی دیوار. داشتم فکر می‌کردم احتمالا اون زمان یه سری جوون تو همین محله‌ها آرزو میکردن که ای کاش قسمت غربی دیوار بودن و مثل جوون‌های قسمت غرب آزاد! غزاله گرافیتی معروف دیوار رو پیدا کرد. دیگه با هم رفتیم اونور خیابون و قاعدتا منم نمیذاشتم این گرافیتی از دوربین من درامان بمونه. زیر نقاشی به زبان آلمانی و روسی نوشته بود “خدایا کمکم کن که از این عشق کشنده جون سالم به سر ببرم”. این نقاشی از روی عکس واقعی کشیده شده. رهبرهای کشور‌های کمونیستی اون دوران همدیگه رو به نماد اتحاد اینجوری میبوسیدن! منظور نقاش هم از عشق کشنده احتمالا یه طعنه بوده به روابط فرسایشیِ سیاسی و اقتصادی این کشور‌ها با هم. از کنار دیوار قدم زدیم و رسیدیم به رودخونه، تو رودخونه چندتا قایق بود، بعضی‌هاشون شخصی بعضی‌هاشون هم رستوران و بار بودن. از کنار رودخونه که رد میشدیم یه در رو دیدیم که اولش فکر کردم انباری چیزی هست ولی نزدیکش که شدیم صدای دوب دوب موزیک میومد ازش. پشتش این در احتمالا یه سری جوون که دهه ۲۰ سالگیشون رو میگذرونن مشغول پارتی کردن بودن. بعد رفتیم جلوتر روی یه پل یه صحنه جالبی بود.بالای پل زندگی معمولی در جریان بود و قطار رد میشد، زیر پل صدای خیلی بلند موزیک و محل پارتی‌های خیابونی جوون‌ها. برای چند متر اختلاف ارتفاع تضاد جالبی بود. جلوتر روی پلی که ما بودیم یه نفر داشت می‌خوند و چند نفر میرقصیدن. برلین رو بنظرم همین تضادهاست که جذاب کرده.

#berlin #nightlife #lifestyle #آلمان⁩⁩ taken in Berlin, Germany by @ngn_olf
16
5 days ago
Download
تو نزدیکیِ بازار خرید یه کلیسا بود. از بیرون یک حجم هشت‌ضلعی بتنی داشت. ولی داخل کلیسا دور تا دور شیشه‌‌های آبی رنگ بود. وسط کلیسا هم که عیسی‌مسیح طلایی داشت سعی می‌کرد بین مردم و خدا میانجی‌گری بکنه. درکل اونقدری که ساختمونش برای تمرین بند‌های موسیقی استفاده میشه فکر کنم کاربرد مذهبی نداره.
کلیسا تو یه میدون قرار داره که زمستون‌ها محل بازارچه کریسمس هست. سال ۲۰۱۶ یک‌نفر با ماشین میاد روی جمعیتی که برای بازارچه اومده بودن و خیلی‌هاشون کشته میشن. برای یادبودشون دقیقا جفت کلیسا روی زمین یه تَرَک طلایی روی زمین درست کردن و اسم تموم کسایی که کشته شده بودن رو روی پله‌ها نوشتن. نمادِ تَرَک و زخمی‌ که جامعه از این ماجرا برداشته.
باید از خیابون و آدم‌هایی که اومده بودن تظاهرات برای صلح و ضد‌جنگ رد می‌شدیم که برسیم به ساختمون آنه فرانک(#annefrank ). یه دختر نوجوون ۱۶ ساله که قربانی فاشیسم شده بود و تموم ماجرا‌هایی که از سر گذرونده بود رو توی غالب دفترچه خاطرات نوشته بود و آخرش هم مخفی‌گاهش لو میره و زندانی می‌شه. فکر کن! با چه ترس و لرزی یواشکی خاطره مینوشته ولی نمی‌دونسته یه روزی خاطراتش به عنوان کتاب ثبت میشه.
رسیدیم به ساختمون. در و دیوار و سقف پر بود از استیکر‌ها و گرافیتی‌ها و مجسمه‌های مختلف. خیلی جو جالبی داشت. از یه راهرو سربسته رد شدیم رسیدیم به یه بار، جوون‌ها نشسته بودن با هم آبجو میخوردن و گپ میزدن. دود سیگار و صدای موزیک هم که کلا پس‌زمینه کار بود. بعضی‌ها هم تنها نشسته بودن یه گوشه لَش کرده بودن و هدفون گذاشته بودن. انگار که میخواستن در عین حال که تو مودِ خودشونن، تو جریان زندگی هم باشن. جلوتر گروه‌های توریست رو دیدیم که داشتن با دقت به گرافیتی‌ها و برچسب‌های روی دیوار نگاه می‌کردن. یه پسره تنها بود بهم گفت ازش عکس بگیرم با در و دیوار. عکسایی که گرفتم ازش هم انصافا خوب شد. رفتیم جلوتر چند دقیقه نشستیم رو یه نیمکت با غزاله و شهرزاد درمورد آنه فرانک گوگل کردیم. باز رفتیم جلوتر رسیدیم به یه بار دنج‌تر. ولی اینبار کسایی که تو اون بار بودن سنشون بالاتر بود. پشت بار از یه پله رفتیم بالا. اون بالا یه سینما کوچیک بود.طبقه بالاترش یک فروشگاه که هنرمندای مختلف کاراشون رو برای فروش گذاشته بودن. از نقاشی و چاپ گرفته تا مجسمه.
بعد رفتیم خونه استراحت کردیم و با مایلو بازی کردیم و عصر رفتیم کنسرت ابی.

ادامه داره

#germany #lifestyle #آلمان #berlin taken in Berlin, Germany by @ngn_olf
15
6 days ago
Download
عصر بعد از کار غزاله اومد پیشم، وسیله‌ها رو جمع کردیم و رفتیم ایستگاه قطار که یه سفر کوتاه دو روزه رو شروع کنیم. سر راه هم یه ارکیده گرفتیم برای شهرزاد، تو قطار دور گلدون رو یه کاغذ ساده پیچیدیم، گفتیم و خندیدم. حدودا ساعت ۱۱ بود رسیدیم ایستگاه قطار مرکزی برلین. بعد هم با اتوبوس رفتیم خونه شهرزاد. مایلو (سگ شهرزاد) تا دیدمون از شدت هیجان نمی‌دونست باید چیکار کنه. حرف زدیم و منم کلی با مایلو بازی کردم و چلوندمش. 
صبحش رفتیم همگی مایلو رو بگردونیم و خودمون هم یکم قدم بزنیم. سر راه هم کلبه قشنگ انیشتین رو دیدیم. آدم احساس می‌کنه به همچین آدمایی انگار یه جور دیگه زندگی می‌کنن و یه جاهایی که آدم‌های معمولی نیستن ولی خب واقعیتش اینه‌که شاید اونا هم مثل انیشتین دوست‌ داشته باشن یه کلبه کوچیک تو یه جای معمولی داشته باشن. مایلو هم وسط پیاده‌روی دوستش رو دید و خانمه هم از محبت کردن به مایلو کم نذاشت. منم اونورتر داشتم با سنجاب عصر یخبندان سر برداشتن بلوط دعوا میکردم.
بعدش دیگه ما سه‌تا رفتیم تو یه مرکز خرید، خیلی معماری جالبی داشت. یکم نشستیم و قهوه خوردیم و حرف زدیم. همین وسطا غزاله هم گلیم مورد علاقه‌اش رو پیدا کرد و خرید.

ادامه داره
#berlin #lifestyle #آلمان by @ngn_olf
24
8 days ago
Download
تو خیابون اصلی‌مون سرتاسر از این درخت‌های شاه بلوط هست. دیروز داشتم میرفتم سرکار یکیش افتاد جلو پام. من تو مود خودم بودم یهو جا خوردم سریع رفتم کنار. همون لحظه هم یه سگ فسقلی اومده بود بیرون کارش رو بکنه، اونم یهو از جا خوردن من جا خورد کارش رو تموم یا ناتموم ول کرد فرار کرد. بعد صاحبش همون لحظه داشت سیگار روشن می‌کرد، سیگار رو روشن نکرده پرید بره سگش رو بگیره. منم این وسط حواسم به بلوط پرت شد و به اتوبوس نرسیدم و قاعدتا به ایستگاه قطار هم دیر رسیدم. و چون دیر رسیدم به ایستگاه قطار، به قطاری که قصد داشتم باهاش برم نرسیدم. داستانی شد خلاصه! همه این اتفاق‌ها بخاطر همینی بود که تو عکس توی دستمه!

پیش خودم فکر کردم ما چقدر الکی انرژی می‌ذاریم واسه کنترل کردنِ چیزایی که دست ما نیست. دنیا کار خودش رو می‌کنه، شاه‌بلوطش رو می‌ندازه و اتفاق‌های بعدش هم زنجیره‌ای میان. نمیدونم! شاید قشنگیِ زندگی یا ترسناک بودنش یا عجیب‌بودنش اینکه ما فقط بازیگرای بی‌خبرِ همین لحظه‌های غیرقابل‌ پیش‌بینی هستیم. taken in Jena, Germany by @ngn_olf
8
10 days ago
Download
یه سری عکس رندوم از هفته‌ای که گذشت 
پاییز که داره کار خودش رو می‌کنه و همه جا رو خوشگل میکنه
تو شرکت پروژه رو تحویل دادیم و منتظر مجوز ساختیم
کیک تولد غزاله رو پختم🥳
و گیاهی که خودش رو تو دل همه جا کرده بود رفت پیش صاحب جدیدش🌱
مجید هم کلاه فارق‌التحصیلی رو خیلی به موقع گذاشت رو سرش! (بعد شش ماه)
و منی که عمرا بذارم کارت خوشگلی از دوربین من در امان بمونه 🙂‍↔️ taken in Jena, Deutschland by @ngn_olf
21
15 days ago
Download
Da oben ✨🌙 taken in Thüringen, Germany by @ngn_olf
13
18 days ago
Download
اندر احوالات روزهای شروع پاییز 🫠🍂🍁 taken in Thüringen, Germany by @ngn_olf
6
23 days ago
Download
داشتم به این فکر می‌کردم که چقدر ساده‌ترین کارهای روزمره می‌تونه یهو آدم رو ببره سمت یه چیزای عمیق‌تر. چند وقته وقتی‌ که سوار قطار می‌شم و به این ریل‌ها نگاه می‌کنم، تصور می‌کنم همین ریل‌ها چه داستان‌هایی رو توی تاریخ از سر گذروندن! 
یا مثلاً وقتی از این زیرگذرها رد می‌شم و می‌بینم یکی دوچرخه‌اش رو دوششه و اون یکی داره با سگش قدم می‌زنه، حس می‌کنم همین تفاوت‌ها و همین که هر کسی راه خودشو میره، یه تیکه از مفهوم آزادیه.
بعد یهو با دیدن پلاک سوفی و هانس شول روی دیوار (اسلاید پنجم) یادم می‌افته این آرامشِ روزمره‌ای که الان داریم ازش راحت رد می‌شیم اصلاً چیز بدیهی‌ای نیست! یه زمانی دو تا جوون سر همین حقِ ساده‌ی زندگی، رفتن زیر گیوتین. taken in Erfurt, Germany by @ngn_olf
17
a month ago
Download
⁨	اسلاید چهارم:
اول ورودیِ محوطه خونه‌مون این تابلو روی دیوار به عنوان یادبود زده شده:
یادبود تئو نویباوئر، یک معلمی بوده که سال ۱۹۴۵ به دست فاشیست‌ها اعدام شد.

جرمش چی بود؟ مقاومت. جالب و البته تلخش اینجاست که درست سه ماه قبل از سقوط هیتلر و تموم شدن جنگ اعدامش کردن. کلاً سیستم دیکتاتورها همینه! هرچی به آخر خط نزدیک‌تر می‌شن، بیشتر به ماشین کشتار چنگ می‌زنن تا با ترسوندن مردم و جامعه چند روز بیشتر بمونن.
دیدن این تابلو من رو یاد اخبار این روزها انداخت؛ هر بار که خبر اعدام یه جوون دیگه میاد، دقیقاً همین منطق پشتشه: حذف هر صدایی که مثل خودشون فکر نمی‌کنه.
اینجا توی آلمان، توی زندگی روزمره و بین آدم‌ها، اکثر مردم واقعاً مهربون و آرومن و زندگی خودشون رو می‌کنن؛ اما خب این وسط یه عده‌ خیلی خیلی کم هم پیدا می‌شن که تو فضای سیاسی آلمان این روزها سازِ مخالف با بقیه می‌زنن، شعارهای افراطی می‌دن و سعی می‌کنن جو رو خراب کنن. تعدادشون شاید زیاد نباشه، ولی همینم آدم رو نگران می‌کنه.چون قبلا هم اولش با حرف‌های همین عده‌ی کم شروع شد که کم‌کم نادیده گرفته شدن.

دیکتاتوری و حذف آدما تو هر زمان و به هر شکلی بده. دیگه این رو به عنوان ایرانی با تموم وجودمون درک می‌کنیم ما. این تابلو شاید برای خیلی‌ها فقط یه تیکه سنگ قدیمی وسط شهر باشه، ولی در واقع بنظرم یه هشداره که بدونیم آزادی و آرامش چقدر ارزشمنده و چقدر باید مراقب بود گذشته تکرار نشه.(گذشته‌ی آلمان که الان مردم ما توی ایران دارن توش زندگی میکنن)

(تا عکس‌های بی‌ربط به همِ بعدی فعلا 👋🏼🦦)⁩ taken in Erfurt, Thuringen, Germany by @ngn_olf
9
a month ago
Download
⁨	امروز بعد از سه ماه که پام شکسته بود رفتم شرکت، تقریبا یک ماه تو خونه کار کردم و بقیه‌اش هم که استعلاجی داشتم. برای همین دیروز سه تا کیک درست کردم با خودم بردم، یکمم دلم می‌خواست حال و هوای پاییز رو با خودم ببرم شرکت برای همین کیک سیب دارچین و کیک آلو درست کردم که جواب هم داد🍂🍁✨ دارم به هر دَری می‌زنم که خیلی زیادددد پاییز رو با تموم سلول‌هام حس کنم.🫠
تازه شرکتمون این مدت اسباب‌کشی هم کرده بود. بین کارتن‌های هنوز باز نشده باید تمرکز میکردم رو کار اون وسط! اونم من که کلا با مقوله‌ی تمرکز بیگانه‌ام! 🙂
جالب بود در نوع خودش ولی
.
.
.
.
هفت ژانویه دوهزار و بیست و شش⁩ taken in Jena, Germany by @ngn_olf
38
a month ago
Download
🍂🍁🍄 taken in Erfurt, Thuringen, Germany by @ngn_olf
24
a month ago
Download

Download All

Save the photos and videos currently loaded on this page.

0Photos
0Videos
Ready to download 0 / 0

Keep this tab open until your download is ready.

back to up