Posted On: August 2nd 2021, 06:54 pm
.
خوب نیستم.
فکر میکنم کاش کسی حرف خوبی میزد. یک چیز خوب میگفت. یک چیز خوبِ بیربط. بیربط به همهی اتفاقات اینروزها. چیزی از دورها اصلا. از جایی که نمیشناسم. تاریخی که نمیبینمش.
به کلمههای سارا پناه میبرم.
میگوید: «آن حرفهای حال خوبکنی که دنبالش هستی، پیش من نیست عزیزم. دست کم حالا نه...»
اندوه قد کشیده و بر سرش سایه انداخته؛
«حالا فقط میتوانم از این اندوه به اندوه دیگر پناه ببرم. من اندوه را با اندوه مداوا میکنم...»
فکر میکند که جهان یک شاهراه عریض و طویل دارد که اندوهِ همه آدمهایش را به آن میریزد. شور و شیرین، سبک و سنگین...
گرچه با هم نمیآمیزند اما در یک بستر جریان مییابند.
میگوید تماشای غم دیگری یا دستکم شریک شدن با آن، همراهی در شاهراه را میسر میکند. میبینی که آبباریکهی تو کنار باریکهراههای دیگری دارد به دریا میریزد و میلیاردها آدم با اینهمه اندوه، هنوز برای زیستن تقلا میکنند.
سارا گرچه مجابم کرد حرف حال خوب کنی ندارد؛ ولی دستکم بغلم کرد. با کلمههایش.
«باید زورِ این تقلاها را بردارم برای بلند شدن. شاید بعد از عبور، چیزکی هم برای گفتن به تو داشتم عزیزم. میل دارم که داشته باشم.»