Instagram story viewer> @samiiraam_> Posts
375
followers
2
following
•Copywriter and executive manager @tashdidco
.
آدم‌ها و چیزها و اتفاقات رو نگاه می‌کنم،
می‌نویسم.
POSTS STORIES REELS TAGGED
.
«این نوشته نقد فیلم نیست؛ از زنانگی حرف می‌زنم»

ژانر فیلم، جنایی، تاریخی، درام است ولی در کلمه‌هایی که می‌خوانید، من فقط زن اصلی داستان را نگاه می‌کنم و سیر حضورش در یک رابطۀ عاطفی مهم؛ از جذابیت شروع -همانگونه که همۀ عشق‌ها هستند- تا رنگ باختنِ شور اولیه و در نهایت زوال عشقی که قرار بود ماندگار شود.
 
زنِ داستان، مالی، در ابتدا که نظر مرد را به خود جلب می‌کند، زیبا است و مرموز و جذاب و هیجان‌انگیز. مثل هر معشوق دیگری در هر شروعی.
به خودش مطمئن است و از دیدن میل مرد برای کشف و تلاشش برای نزدیک شدن، چیزهایی در دلش تکان می‌خورد.
 می‌داند البته که این عشق آسیب در دلش پنهان است. جدا از آن آسیبی که از هر عشقی انتظار می‌رود، که بقول شازده کوچولو، اگر آدم گذاشت اهلی‌اش کنند، بفهمی نفهمی خودش را به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن برسد؛
اینجا پای ثروت هم در میان است که به قاعده، باید ترس زن را بیش‌تر کند؛ ولی انگار شعله‌ای در قلبش شجاعش می‌کند و هولش می‌دهد وسط تاریکی!

چرا می‌گویم تاریکی؟
مگر عشق تاریک است؟
نه! ولی مبهم است. گاهی تا همیشه مبهم می‌ماند! گاهی حتی بعد از تمام شدنش، سوال‌هایی بدون پاسخ می‌مانند.

درست مثل همین فیلم که تا پایان، تو را معلق نگه می‌دارد که آن مرد بالاخره واقعا زن را دوستش داشت یا نه؟ دلت می‌خواست پاسخ مثبت باشد، ولی اگر دوستش داشت، پس آن همه آسیب را چگونه هضم کنی؟ اگر نداشت، پس آن نگاه‌ها را چگونه باور کنی؟

این بد است که دلمان برای کسی بتپد؟ نه!
اگر شمعی در اعماق قلب روشن بماند، گرمت می‌کند، حتی اگر نوک انگشتانت سرد بماند، چیزی درونت زنده است. عشق خاصیت تو می‌شود؛ فارغ از حضور معشوق.
ولی اگر آن شعلۀ کوچک را از قلبت بیرون بردی تا نشانش بدهی، آن بیرون، باد هم هست!
خوشبینانه‌اش البته می‌شود اینکه او هم به هیجان بیاید و از شعله مراقبت کند.
ولی جهان بر خوشبینی نمی‌چرخد؛ در جهان واقعی، بالاخره باد می‌آید و شعله خاموش می‌شود. برای یک زن، این نقطه آنجاست که زیبایی زنانه‌اش اگر کاملا رنگ نبازد، دست کم برای مدتی محو می‌شود.

کاش همه‌چیز مثل روزهای اول می‌ماند. کاش هیجانِ کشف، زنده می‌ماند. کاش هیچ زنی در هیچ‌جای مسیر عاطفی، ناگزیر نمی‌شد از مردش بپرسد «من حتی نمی‌دانم تو هنوز دوستم داری یا نه!»
این سوالی بود که مالی در فیلم از شوهرش پرسید.
و من؟ در آن نقطه فهمیدم این عشق تمام شده است و از اینجا به بعدش، رنج است و دست و پا زدن برای چیزی که ماندنی نیست.

آن‌جا که زن از جادوی زنانگی‌اش دست می‌کشد، تاریکی شروع می‌شود.

ادامه در کامنت
#سمیرام_ by @samiiraam_
6
3 years ago
Download
.
زن خانه روبه‌رویی، زن جالبی است. خیلی نمی‌شناختمش، ولی از دور، سرزندگی‌اش به چشمم می‌آمد.
یادم هست وقتی خانه‌شان را می‌ساختند، هرروز می‌آمد شخصا سر ساختمان می‌ایستاد و همه چیز را پیگیری می‌کرد. و موفق هم شد؛ خانه‌ای که به نظر نمی‌آمد حالا حالاها بشود از تیم‌های ساخت شمالی تحویل گرفت -که بسیار میل به کش دادن دارند- برای عید آن سال، خانه شد.
یک خانهٔ واقعی و کامل و گرم. و البته زیبا!
بعدتر فهمیدم قرار است محل زندگی همیشه‌اش باشد؛ نه فقط برای تعطیلات. دلیل آن‌همه وسواس و میل به زیبایی‌اش برایم بیشتر روشن شد.

در تمام مدتی که می‌شناختیم هم را، آشنایی‌مان از چند مکالمهٔ کوتاه تجاوز نکرد. و گاهی هم نگاهمان به خانهٔ هم وقت ظرف شستن. چون پنجره‌های هیچکداممان پرده ندارد، خیلی هم نزدیکیم به نگاه هم؛ و در عین حال هیچ احساس ناامنی نمی‌کنیم. و حتی گاهی از دور لبخند می‌زنیم و سلامی از طریق نگاه برای هم می‌فرستیم.
بله برای خودم هم عجیب است. آنجا انگار سطح دیگری از امنیت و آرامش برقرار است!
بیشتر با مامان حرف زده بود… مامان می‌گفت «خانوم خونگرمیه. خوشم میاد بیشتر باهاش دوست شم»
ولی خب ما که زیاد آنجا نبودیم.

یک ماه پیش که آخر هفته رفتیم خانه، مامان از همین نگاه‌های از دورش گفت «فکر کنم این خانومه مریض شده؛ کاش برم حالشو بپرسم.»
من خندیدم گفتم «مامان تو از این فاصله چطور مریضی تشخیص دادی؟»
گفت «نه مشخصه. شکل لباس پوشیدنش عوض شده.»
این میزان توجه به جزئیات زنی که چند هفته یکبار فقط از دور می‌بینی‌اش، جالب بود!

جایی خوانده بودم همسایهٔ ویلیام جیمز گفته بود:
«هر روز صبح که ویلیام جیمز از خانه خارج می‌شود و به دانشگاه می‌رود، از زیر پنجره‌ی من رد می‌شود؛ و تماشای این آدم با آن حرکات و راه رفتنش به من این امید را می‌دهد که تا زمانی که امثال ویلیام جیمز در این جهان زندگی می‌کنند، زندگی هنوز معنادار است.»

از سخن دور نیفتیم؛ خلاصه اینکه مامان هم انگار شکل زندگی آن زن برایش معنادار بوده که حالا بیماری‌اش به چشمش آمده بود.
ولی نشد برود و حالش را بپرسد.
چند روز بعدش، هملت -گربه‌ام- را بردم حیاط هوایی بخورد؛ که زن خانه روبه‌رویی از همان پنجره با صدای بلند گفت: «سلاام!»
من هم سلامی دادم و احوالی پرسیدم که از ادامهٔ مکالمه، شوکه شدم؛ گفت «من مریض شده بودم. رفتم تهران برای یه چکاپ، گفتن سرطان پیشرفتهٔ کولون داری. دو‌ ماه بستری بودم، جراحی شدم…»

موقعیت پیچیده‌ای بود! 
روایتی تکان‌دهنده در جریان بود که صدای ماشین‌ها  اجازه نمی‌داد کلمه‌ به کلمه‌اش را شفاف بشنوم.

#سمیرام_ 
-ادامه در کامنت- by @samiiraam_
7
3 years ago
Download
.

من هنوز هم به تو زیاد فکر می‌کنم، محمد!
به اینکه چقدر تنها بودی وقتی محکوم شدی به رفتن، به اینکه کسی نبود عزیزش باشی و از عمیق‌ترین جای قلبش فریاد بزند و ماندنت را بخواهد.
به اینکه معنای بی‌کسی بودی.
 
و حالا حتی کسی نیست سر سفره عیدش اشک بریزد که اولین سال است که دیگر کنارش نیستی.

زیادی تلخ نبود عبور تو از این جهان، محمد؟

#سید_محمد_حسینی
#زن_زندگی_آزادی by @samiiraam_
5
4 years ago
Download
.
*لطفا اول کپشن و بعد، اسلایدها را بخوانید.

خشمی که سال‌ها زنده ولی کم‌صدا بود، با کشته‌شدن دختری صدایش بلند شد و بعد با کشته شدن دختران و پسرانی دیگر، صدایش گوش دنیا را کر کرده.
یکی‌شان نامش حدیث بود. چهل روز پیش در کرج خونش ریخته شده. ما امروز می‌رویم بگوییم خون او و جان‌های عزیزِ دیگر، هدر نرفته. می‌رویم بگوییم ما تمام نمی‌شویم. 

ترافیک سنگین است. از فرعی‌ها دنبال راهیم. نمی‌رسیم به آرامستان. می‌گویند نروید، راه را بسته‌اند. خیلی راه است برای پای پیاده، ولی باید برویم. ماشین را می‌گذاریم و راه میفتیم که صدای تیر می‌آید. جمعیتی می‌دوند سمتمان: «نرین بالا راهو بستن تیراندازی می‌کنن. بسته‌اس.»
می‌ایستیم. بقول کرمانی‌ها، حیرونیم.
 شبیه ما زیاد هستند. زیاد ولی پراکنده. خیلی‌هاشان رفته‌اند و متفرق شده‌اند و برگشته‌اند. خیلی‌هاشان مثل ما هنوز موفق به رفتن نشده‌اند.
ما پنج‌نفریم. نزدیک‌ترین‌ها به ما، دختری‌است که تنها آمده و دو زن که همین الان رسیدند. «سین» دارد از امکان راه‌هایی که می‌شود رفت می‌گوید که یکی از زن‌ها می‌دود میان کلامش: 
«شما اول ماسکتو بزن پسرم خطرناکه.»
چه مادرانه نگران است. چه قشنگ!
می‌گویند از پشت این پارک می‌شود رفت. دیگرانی می‌گویند الان از آنجا آمده‌اند و این مسیر را هم بسته‌اند و تیراندازی می‌کنند.
می‌گویند بسته‌اند که بسته‌اند. ما زیادیم. برویم، کاری نمی‌توانند بکنند.
می‌رویم. بیست-سی نفریم در ابتدای راه. ولی به تعدادمان افزوده می‌شود. «سین» شعار دادن را شروع می‌کند. همراهی می‌کنند. 
پسری از سمت آرامستان می‌دود سمتمان که خون از پشت سرش سر می‌خورد در پیرهنش. زنی که برای «سین» مادرانه نگران بود، سعی می‌کند با چندتا دستمالی که در دست دارد، خون پشت سرِ پسر را پاک کند: «بمیرم… کجا زدنت؟»
ادامه می‌دهیم. «نون» می‌گوید چه زیاد شدیم! پشتم را نگاه می‌کنم و تعجب می‌کنم.

ما چقدر زیادیم!

می‌رسیم به خیابان اصلی. می‌گویند اصلا چرا برویم سمت بهشت سکینه؟ برگردیم سمت کرج. 
برمی‌گردیم. جمعیتی هم از آرامستان اضافه می‌شوند. بیشتر می‌شویم. در گوشه‌ای از جمعیت یک «لباس شخصی» کشف کرده‌اند. بخشی از ما متفرق می‌شوند. نه برای فرار، که برای حمله. جوری سرش ریخته‌اند که من اصلا نمی‌بینمش.

ادامه می‌دهیم. صدای شعارهایمان گوش آسمان را کر کرده. قشنگ‌ترین‌شان از نظر من؟
«هیز تویی هرزه تویی»
-«زن آزاده منم»

در گوشه‌ای از جمعیت یکی از خودروهای پلیس را آتش زده‌اند. هورا می‌کشیم و تشویق می‌کنیم. چقدر این فریادهای شادی‌مان می‌چسبد! 

#مهسا_امینی #حدیث_نجفی #کرج
#سمیرام_ by @samiiraam_
18
4 years ago
Download
.
در ستایش گم شدن

با سارا حرف می‌زنم. از ابهام. از ندانستن.
هردو موافقیم که هیچ خوشمان نمی‌آید ندانیم چه اتفاقی در ادامه منتظر ماست. ندانیم پیچ بعدی این رابطه کدام است؟ رفتار بعدی فلان آدم چطور؟ حس واقعی‌اش چیست وقتی فلان حرف را می‌زند، یا وقتی آنچه منتظریم از دهانش بشنویم را نمی‌گوید.
فلان اتفاق که منتظرش هستیم، کجای مسیر است؟ اصلا می‌دانیم دقیقا منتظر چه هستیم؟

ربکا سولنیت در جستاری نوشته: 
«چیزهایی که به دنبالشان هستیم، خودشان در حال دگرگونی‌اند و ما نمی‌دانیم یا فقط تصور می‌کنیم می‌دانیم که آن سوی این دگرگونی چه چیزی در انتظارمان است. 
عشق، فرزانگی، فیض و الهام: چطور به دنبال چیزهایی هستی که برای دستیابی به آن‌ها باید به طریقی مرز و محدوده‌های خود را تا قلمروهای ناشناخته بکشانی و کسِ دیگری بشوی؟»

حرف‌ها در سرم می‌چرخند. من چقدر آماده‌ام برای تغییر؟ برای کسی دیگر شدن؟ 
چقدر آماده‌ام واقعیت جهان را لمس کنم؟

انگار هرچه بیشتر بتوانی غیرمنتظره‌ها را تاب بیاوری، بهتر زندگی را می‌فهمی.
هرچه ظرفیت تحمل تردید و رازآلودگی در تو بیشتر باشد، حضور کامل‌تری را در جهان تجربه می‌کنی.

اگر راضی شوم به هر آنچه تا حالا دیده و شناخته‌ام، زندگی محدود می‌شود به چند صحنه‌ی کوتاه که بیشترش‌‌ را از بَرَم. از آدم‌ها و اتفاقات و لحظه‌ی آمدن و رفتنشان، تا دیالوگ‌ها و حس‌هایی که جاری‌ می‌شوند.

اما راه دیگری هست برای بیشتر دیدن؟
گمانم بله.

پاسخ باید در گم شدن باشد. در دراز کردن دستت میان تاریکی. به دنبال چیزی که می‌خواهی‌اش، در حالی که نمی‌دانی دقیقا چیست.

لمس شی ناشناخته به قصد وارد شدن در دنیای ابهام.
گم شدن، به قصد پیدا کردن.
چه بهتر که در این مسیر، حتی پایت هم روی زمین نباشد. از قدم‌هایت آگاه نباشی. مطمئن نباشی از اینکه هر لحظه ترسیدی، راه برگشت هست و بر می‌گردی به دنیای امن خودت. 

باید آماده باشی برای برنگشتن. برای گم شدن.
و شاید پیدا شدن در سرزمینی دیگر. 
باید آماده باشی برای کسی دیگر شدن.

#جستار #ابهام 
#سمیرام_ 
#samiraam_ by @samiiraam_
30
4 years ago
Download
.
معلم صدایشان می‌زند. 
یک دختر و یک پسر از بین همه.
می‌پرسد شما هم را می‌شناسید؟
همزمان پاسخ می‌دهند: «یه جورایی...» و «بله.»
دختر بود که پاسخ قاطع را داد.

نام این رفتار پسر چیست؟ شرم حضور؟ رودربایستی‌ مثلا؟ نه؛ این مفاهیم کامل نیستند برای توصیف همه‌ی موقعیت‌ها. مثلا آنجا که پسری از مدت‌ها پیش عاشق دختری بوده و حالا در پاسخ به آشنا یا غریبه بودنش، با تردید می‌گوید «یه جورایی...»، اینکه قبلا بارها دزدکی براندازش کرده ولی حالا نمی‌تواند نگاهش کند، این موقعیت باید نام دیگری داشته باشد. کلمه کم داریم. 
دهخدا می‌گوید شرم یعنی حیا، خجالت، انفعال.
من ترجیح می‌دهم انفعال را بچسبم برای توصیف همچه موقعیتی.
انفعال است دیگر. وقتی عاشقش هستی و حتی جسارت یک ابراز آشنایی قاطع را نداری، یعنی تکلیفت با خودت هم روشن نیست. یعنی هنوز تصمیم نگرفته‌ای آشنایت باشد یا دور بماند.

قرار بر این می‌شود که با هم تمرین کنند. آواز خواندن را. یک آواز عاشقانه.
تصور کنید! دو نفر که هنوز جسارت نگاه مستقیم به هم را ندارند، حالا باید قطعه‌ای را تمرین کنند با هر آنچه از احساس که در چنته دارند.
هاج و واج مانده‌اند. معلم مقابل هم قرارشان می‌دهد. با صدای بلند متوجهشان می‌کند که راه فراری نیست. می‌گوید قرار نیست واقعا عاشق هم شوید! این فقط یک آواز عاشقانه است. باید انجامش دهید. به هم نگاه کنید و با هم بخوانید.

تمرین‌های سختی دارد. زندگی را می‌گویم. مثلا گاهی مقابل کسی قرارت می‌دهد که بسیار حرف برایش داری. هزاران جمله داری که قبلا در خیالاتت همه‌اش را شنیده، گاهی فقط لبخند زده و گاهی پاسخی داشته که قلبت را لرزانده. ولی در واقعیت، کلمه‌ای از دهانت نشنیده.
حالا تازه پیدایش کرده‌ای و تصور می‌کنی زمان آن رسیده که با شوق بگویی ببین فلانی، چیزهایی هست که نمی‌دانی. ولی همان‌که تمرین سخت را ترتیب داده، ترمزت را می‌کشد. می‌گوید حالا او اینجاست، ولی تو قرار نیست خودت را ابراز کنی. برعکس؛ وانمود کن چیزی در میان نیست. نگاهت را بدزد، مبادا لو بروند چیزهایی که نمی‌داند. اصلا نباید بداند. تو فقط تمرین را انجام بده. قرار است صرفا شعری عاشقانه بخوانی. با سرد‌ترین و غیرمستقیم‌ترین نگاهی که بلدی. 

حالا زمان تمرین رسیده و دختر و پسر آماده‌اند. مقابل هم. شروع می‌کنند به خواندن که... 

(ادامه متن را در کامنت بخوانید لطفا)

#سمیرام_ #samiraam_ 
#coda #codamovie #نگاه by @samiiraam_
32
5 years ago
Download
از گوگوش تا نامجو

قرار شد از گوگوشِ زندگی‌مان بنویسیم. از هرآنکه طی سال‌ها برای خودش جایگاه مهمی ساخته در قلب و‌ ذهنمان. جایگاهی که مربوط می‌شود به چیزی شبیه نوستالژی‌ و حضور او را گره زده به بهترین، بدترین، یا خلاصه مهمترین لحظه‌های زندگی‌مان از گذشته تا امروز.
 من گفتم گوگوش برای من گوگوش نیست. گاهی البته با بعضی آهنگ‌هایش ارتباط گرفته‌ام اما شخصیتش نه، دوستش ندارم. توضیح دادم که البته من تا حدودی به جدایی هنرمند از اثرش معتقدم. 
مثلا نامجو با آن همه قصه را، شاید نه به اندازه‌ی قبل، ولی هنوز دوستش دارم. به نظرم بایکوت کردنش بی‌رحمانه بود وقتی آن همه روز همراهم بوده، آن همه روزهای شیرین را شیرین‌تر کرده، و در هضم آن همه تلخی یاری‌ام داده.
نسرین گفت خب...، تو چرا از نامجو نمی‌نویسی؟
پیشنهادش را قاپیدم. 
من اگر بخواهم کسی را انتخاب کنم که به هنرش و حس خوبی که به روزهایم داده متعهد بمانم، او نامجو است. یادم هست با «شِکوه»ای که حوالی یک پاییز برادرم فرستاد، عاشقش شدم و دیگر یادم نیست در هیچ فصل دیگری رد پایش را گم کرده باشم. حواسم بود به صدایش. همیشه، و هنوز.

قصه‌های وابسته به او را شنیده‌ام؟ 
بله بیشترشان را.
هم روایت آزاردیده‌گان و هم اویی که حالا آزارگر شناخته شده. کدام را باور کردم؟ هردو را.
بعدش؟ او برایم دیگر نه دقیقا همان نامجو، ولی هنوز نامجوست.

صدایش را هم شنیدم؟ آن صدایی که پخش شد و راه هر دفاعی را بست؟ بله. 
خب راستش خیلی هم ضایع بود در نظرم. اعتبار گوینده‌اش را تا مرز تباهی کشاند.
تصور کن کسی که سال‌ها تو را تا اعماق حال خوب و بدت همراهی کرده و رفیقت شده، حالا دیگر نمی‌توانی ازش دفاع کنی در مقابل رفقای دیگرت.
در ضایع بودن آن حرف‌ها شکی نبود؛ ولی من هم از همین افکار ضایع دارم. همه دارند. گاهی به خودی خود حتی بد هم نیستند، تا وقتی در سرت هستند. به بیان که می‌رسند کار را خراب می‌کنند.
یا حتی در مقابل کسانی قابل پذیرش‌اند و در جمعی دیگر، آبرو را می‌شویند.

مردی را می‌شناسم که جدا از ریش سفیدش که کاریزماتیکش ساخته، شخصیتی دارد موجه برای هزاران آدم.
آنقدر که حالا که این کلمه‌ها را می‌نویسم، دیگر ریش ندارد ولی هنوز آدم‌ها دوستش دارند.
یادم هست یک روزی میان خستگی‌اش در جلسه‌ی گروهیمان، در توصیف میزان غلط بودن شعار یک کمپین تبلیغاتی، جمله‌ای به کار برد، که من و بقیه‌ اعضای گروه، پشت میکروفن‌های بسته‌مان، پوکر فیس شدیم. چهره‌ها را نداشتم ولی مطمئنم که شدیم.

(ادامه‌ متن را در کامنت بخوانید لطفا)

#سمیرام_ #samiraam_ 
#جستار  #نامجو #نوستالژی by @samiiraam_
26
5 years ago
Download
.
عزیز من. نمی‌دانی چقدر خوشحالم از بودنت، از داشتنت.
گمانم یکی از عجیب‌ترین ویژگی‌های آدمیزاد، دل بستن است. دل بستن به آدم‌ها و بودن‌ها و چیز‌ها. عجیب‌ترینشان اما، همان دل بستگی‌اش به چیزهاست.
عزیزم؛ تو از دلبستگی به چیزها چه می‌دانی؟

مثلا می‌دانی آن شیشه‌شیری که وقتی شش سالم بود، بابا برای عروسکم خرید، چقدر برایم عزیز بود؟ یک روز صبح کنار رخت خوابم نشست و با در آوردن صدای عروسکم و ساکت شدنش با شیشه شیر، بیدارم کرد. چشمانم به خنده‌اش باز شد و عروسکم در دستانش. جهان مال من شده بود!

هیچ یادم نیست بعدش چه شد و کجا از دستش دادم. چون همیشه نقطه‌ی شروع چیزها برایم شفاف‌تر است و نقطه پایانش پر است از ابهام و فراموشی. یک واکنش تدافعی است شاید. انگار دوست دارم در داشتن، حسابی حواس‌جمع باشم و از دست دادن را یادم نیاید. 
اینگونه، آن «داشتن» عزیز می‌ماند و به اینجا می‌رسد که من در حوالی سی‌سالگی دارم از شش‌سالگی‌ام برایت می‌گویم و شیشه شیری که یک روزی دنیا را با آن در آغوش گرفتم.

یا مثلا تو چیزی از داستان ویلسون می‌دانی؟ آن فیلم که دَرَش توپی به نام ویلسون، برای کسی خیلی عزیز بود؟ 
تو که فیلم نمی‌بینی. باید برایت تعریف کنم.

دورافتاده، قصه‌ی مردی است که طی حادثه‌‌ی سقوط هواپیمایی، در جزیره‌ای متروک افتاده و دور می‌ماند از جهان. حالا دنیای تازه‌اش خالی می‌شود از آدم‌ها و پر می‌شود از تنهایی.
اما تنهایی‌اش با حضور بی‌جانِ یک توپ پر می‌شود. تنهایی پر می‌شود و توپ جان می‌گیرد؛
می‌شود ویلسون!
پسرکی که هیچ نمی‌گوید. ولی خوب نگاه می‌کند، خوب گوش می‌دهد، و حتی گاهی حس می‌کنی می‌خواهد دستانش را دراز کند به بغل کردن مَرد. دستانی که ندارد را.
هنوز توپ است. هنوز در دسته‌ی اشیا جای دارد. ولی آنقدر عزیز می‌شود در طول فیلم، که باور می‌کنی زنده بودنش را. یادم هست وقتی ویلسون در آب افتاد و در حال دور شدن بود، وقتی تام هنکس فریاد زد و نام ویلسون ‌پیچید در جهان، اشک ریختم. خیلی زیاد. برای عزیزی که از دست داد.

ولی تو، عزیز من...

(کامنت اول)
#ناداستان #جستارنویسی #جستار by @samiiraam_
12
5 years ago
Download
.
چشمانم را باز می‌کنم. نگاهم می‌دود به دیوار رو به رو. عقربه‌ها می‌گویند چند ساعتی است که روز شروع شده. صدایی در سرم می‌گوید بیدار شو دختر. اما نه؛ نمی‌خواهم بیدار شوم. بیدار شوم که چه؟
طی چند ثانیه، فیلم تندی از دیروز، پشت پلکم پخش می‌شود. نتیجه، می‌شود صدایی دیگر که می‌گوید بخواب دختر. فرار کن از بیداری.
صبح دیروز را از اولین لحظاتی که زاده شد در آغوش کشیدم. از وقتی نور صورتش کمتر بود و نفسش خنک‌تر. کافئین قهوه را به انرژی تبدیل کردم تا نور که افتاد به تن روز، جان داشته باشم رنگ‌ها را ببینم و رنگ تازه اضافه کنم به سهم خودم. اما چه شد؟
با لبخند از راننده‌ی اسنپ تشکر کردم و روز خوبی را برایش آرزو کردم. وارد بیمارستان شدم و لبخندم پشت ماسک یخ کرد با دیدن آن مردمِ آشفته‌ی پرخاشگر که جلوی اورژانس جمع شده بودند و حرکات کاتوره‌ای ذرات ماده را شبیه‌سازی می‌کردند. چقدر تعدادشان بیشتر از دیروز است... چقدر هرروز بیشتر از روز قبل است! چقدر هرروز جا دارد برای تعجب! چقدر عجیب است که هنوز برخی‌مان زنده‌ایم!
گذشتم.
در عبور از کنار بخش سیتی، با چهره‌های مضطرب مواجه شدم و صداهایی که این‌روزها شنیدنشان عادت شده ولی عادی نه! سرفه‌ها... سرفه‌ها! این سرفه‌های لعنتی! گمانم اگر قرار باشد برای وحشت صدایی تعریف کنیم، باید به تفکیک دوره‌ی زمانی باشد. مثلا اگر در مقطعی از دهه شصت، وحشت صدای اصابت موشک بدهد و گاهی هم صدای آژیر قرمز، در حوالی سال ۱۴۰۰، وحشت صدای سرفه می‌دهد. صدای بالا نیامدن نفس. صدای تقلا برای زنده ماندن.
غصه را پشت درِ بخش گذاشتم و وارد شدم و تقلا کردم برای اینکه سلام و صبح به خیرم پرانرژی باشد. تقلا کردم مهربان و پرانرژی کار کنم. تقلا کردم در جواب بداخلاقی و آزارکلامی بیماری که مامان‌جان صدایش کرده بودم و مهر و صبر خرجش کرده بودم، سکوت کنم. تقلا کردم بی‌رحمی و بی‌انصافی او و خیلی بیماران دیگر را، در کنار مهربانی و قدردانی برخی دیگرشان، هضم کنم و بغضم را فرو دهم. چاره‌ای هم نبود. مجبورم بپذیرم خشم عمومی جامعه بالا رفته و تا وقتی عده‌ای بی‌فکر تلاش می‌کنند بخش زیادی از این خشم مردم را سوق دهند به سمت جامعه پزشکی، هیچ عجیب نیست آنها که کمتر فکر می‌کنند، تلاش کنند در حالی که خدمت می‌گیرند، طلبشان را هم وصول کنند از این کادر بی‌رحم پزشکی.

روز بی‌رمق گذشت. پایان شیفت هم مزین شد به بیماری که برای بررسی آمبولی ریه منتظر بودم از آی‌سی‌یو بیاورند و جای خودش، خبر اینتوبه شدن و سپس اکسپایر شدنش را آوردند.
.
(ادامه کامنت اول)
 #جستار #جستارنویسی #سمیرام_ #samiraam_ by @samiiraam_
13
5 years ago
Download
.
خوب نیستم.
فکر می‌کنم کاش کسی حرف خوبی می‌زد. یک چیز خوب می‌گفت. یک چیز خوبِ  بی‌ربط. بی‌ربط به همه‌ی اتفاقات این‌روزها. چیزی از دورها اصلا. از جایی که نمی‌شناسم. تاریخی که نمی‌بینمش.

 به کلمه‌های سارا پناه می‌برم.
می‌گوید: «آن حرف‌های حال خوب‌کنی که دنبالش هستی، پیش من نیست عزیزم. دست کم حالا نه...»
اندوه قد کشیده و بر سرش سایه انداخته؛
«حالا فقط می‌توانم از این اندوه به اندوه دیگر پناه ببرم. من اندوه را با اندوه مداوا می‌کنم...»

فکر می‌کند که جهان یک شاهراه عریض و طویل دارد که اندوهِ همه آدم‌هایش را به آن می‌ریزد. شور و شیرین، سبک و سنگین...
گرچه با هم نمی‌آمیزند اما در یک بستر جریان می‌یابند.
می‌گوید تماشای غم دیگری یا دست‌کم شریک شدن با آن، همراهی در شاهراه را میسر می‌کند. می‌بینی که آب‌باریکه‌ی تو کنار باریکه‌راه‌های دیگری دارد به دریا می‌ریزد و میلیاردها آدم با این‌همه اندوه، هنوز برای زیستن تقلا می‌کنند.

سارا گرچه مجابم کرد حرف حال خوب کنی ندارد؛ ولی دست‌کم بغلم کرد. با کلمه‌هایش.
«باید زورِ این تقلاها را بردارم برای بلند شدن. شاید بعد از عبور، چیزکی هم برای گفتن به تو داشتم عزیزم. میل دارم که داشته باشم.» by @samiiraam_
9
5 years ago
Download
.
کسی روز دانشجو را تبریک گفته و توصیه کرده «جوانی کنید»!
حالا اینکه تعریف او از جوانی چیست، بماند...
فقط من نمی‌دانم چرا هزار و‌ پانصد فریاد در سرم می‌پیچد..!
.
#سمیرام_ 
#samiraam_ 
#روزدانشجو by @samiiraam_
7
6 years ago
Download
.
دلش هوای مادرش را کرده انگار.
از او‌ نوشته و یادش.
یادم می‌آید یک روز دیگر هم یادش کرد. آنجا که این چمدان را دیدیم. گفت: «مامانم یکی شبیه اینو داشت، درست عین همین!»
قشنگ بود. عکسش را برداشتم. بعد گفتم: «الهی آروم باشن...»
حالا فکر می‌کنم... مادرش آرام است دیگر؟ یا همه مادرهایی که شبیه او هستند؟ اصلا واقعا رفته...واقعا رفته‌اند؟
.
اگر تعریفِ مادر، آن باشد که دلش برای فرزندش می‌تپد و دلواپس همه لحظات اوست، حتی وقتی فرزند دیگر کودک نیست...
یا اگر آن باشد که زود به زود دلتنگ می‌شود و وسط دغدغه‌های دنیای شلوغ فرزندانش، ابراز دلخوری می‌کند که بچه‌جان بیا ببینمت بی‌انصاف!
یا آنکه حتی دلش شور این را می‌زند که شام و نهارت چه شد...گرسنه نمانی؟
.
اگر مادر این‌ها باشد، رفتنش در این تعاریف نمی‌گنجد! یک نفر  نمی‌تواند هم مادر باشد، هم آن باشد که روزی می‌رود.
.
مادرها می‌مانند؛
.
حتی اگر بنظر برسد جایی دست‌مان را رها کرده‌اند‌ و رفته‌اند و ما، شدیم همان کودکی که گم شده بین شلوغیِ غریبه‌ها و چادرها و نمی‌تواند تشخیص دهد از آن میان، کدام‌یک چادر مادرش است، کدام‌یک نقطه امنش است. 
.
ولی نه، مادرها که رها نمی‌کنند. 
مادری که چمدانش شبیه این عکس بوده هم رها نکرده، نرفته. هست هنوز.
هست و دلواپس لحظه‌های فرزندش است. هست و نگاهش می‌کند. 
.
من خیال می‌کنم گاهی که او در سکوت می‌نویسد، مادرش هم کنارش می‌نشیند. کمی نگاهش می‌کند و بعد، می‌رود چای می‌آورد. او چایش را نمی‌خورد. یخ می‌کند. مادر اما هنوز نگاهش می‌کند. دستش را روی دست او می‌گذارد. قلم از حرکت می‌ایستد و در عوض جریان تنفسش تند‌تر می‌شود. این، همان لحظه‌ایست که باور می‌کند مادر‌ها نمی‌روند.
مادرها می‌مانند..!
.
#سمیرام_ 
#samiraam_
#مادر by @samiiraam_
30
6 years ago
Download

Download All

Save the photos and videos currently loaded on this page.

0Photos
0Videos
Ready to download 0 / 0

Keep this tab open until your download is ready.

back to up