Posted On: April 5th 2025, 08:46 pm
.
هفدهم فروردین ۰۴
امروز ۲۲ ساله میشوم.
و این یک جشن نیست. مرثیهای طولانی، گرم و دلخواه از زنیست که فکر میکند کمی یاد گرفته چطور سالهای کوتاهِ باقیماندهاش را بهتر بگذراند.
بیست و دوسالگی، سنِ درکِ نیمهراه است.
سنی که در آن بهخوبی پذیرفتهای خودت را در تاریکیها تنها ببینی و کمتر بترسی، رفتنها را درک کنی، فاصلهها را بشناسی و گاهی سکوت را به حرفهای بیهوده ترجیح بدهی و زمان را به موقعاش لعن و به موقعاش ستایش کنی..
سنِ عجیبی است. نه خامیِ کودکی را داری و نه به آنچنان پختگیِ بزرگسالی رسیدهای؛ نیمهپز و بلاتکلیف نشستهای اما لااقل بوی خودت را میدهی..
بله، امروز ۲۲ ساله میشوم و این یک جشن نیست.
در پناهگاهِ خیالم نه شمعی برایم روشن است و نه کسی برایم آواز میخواند. چون به اینکارها هیچ علاقهای ندارم و هرآنچه را دیگران جشن میدانند، من نمیخواهم. امروز فقط یک بازهی زمانیِ دیگر برای غمهایم تعریف میشود و احتمالاً قرار است یکسال بیشتر به این فکر کنم که تا کِی دوام خواهم آورد.
بله، امروز ۲۲ ساله میشوم و حالا با تمامِ این رنجها و کثافتها، هنوز هم با دیدنِ ماه و ابرهای آسمان غرق در لذت میشوم و برای سکوت و تاریکیِ شب جان میدهم و چون کودکِ سهسالهای با دیدنِ برف ذوق میکنم.
بله، با تمامِ اینها، دور تا دورم دیوارهایی از جنسِ دوستداشتن ساختهام. با آدمهایی که شبیه به خانهاند. آدمهایی که در وجودِ من به دنبال کمال نیستند و مرا –با وجود تمام نقدهایی که بر من دارند،– میخواهند و در کنارم ماندهاند.
با دوستانی که مرا به خوبی بلدند و برای ارتباطمان، با میلهی قوانینِ بیهوده زندان نمیسازند و به خوبی یاد گرفته و به من نیز یاد دادهاند، که چیزی ارزشمندتر از محبت و فرصتِ رشد دادن به آدمها در این جهان نیست. و خوشحالام که سنِ مورد علاقهام، ۲۱، با وجودِ این آدمها تمام شد...
و من خوشبختم.
همین.
"گُنجِشکِنَمزَدِه"
Load More