Posted On: November 19th 2025, 07:13 pm
ناچار بودی از رویایت دست بکشی
خبر مرگت را چون شاخه ی پر شکوفه ی گیلاس
آوردند گذاشتند وسط حیاط.
#بروسان مژده تو را کجا به خاطر می آورم؟ آنگاه که زنی پنجه در موهای کوتاه اش فرو می برد بی مقصد
آنجا که زنی گوشه گوشه ی پیاده روها راه می رود تا هر مقصد
گفته بودی هرگز اتاقی از آن خود نداشتم، هرگز زمانی مشخص برای نوشتن نداشتم، اما تو مژده چنان شریف می نوشتی و چنان جدی بودی در کار نوشتن که هیچ چیز جلودارت نبود.
مرگ تو را چگونه باور کنیم زن؟ آن همه قصه و روایت چه شد؟ آن کلمات ویرایش شده کجا رفتند؟
آن لبخندت که چال گونه ات را آشکار می کرد و تا اندوه همیشه ی چشم هایت نمی رسید کجاست؟
چه پوچ است این جهان که شادمانی کوچک این روزهای آخرت را تاب نیاورد. چه کم توقع بودی که با چاپ دوم کتابت، آنچنان برق به چشم هایت برگشت و رنگ به صورت و پیراهن ات که ما همه تا دیدیم ات گفتیم مژده چه زیبا شده.
هر چند صادق بودی و جدی، اما ما خبر مرگ تو را یا شوخی می دانیم یا دروغ. باور نمی کنیم مژده. زن خوب، نویسنده ی خوب، مهربان، شریف.
چگونه کنار هم بایستیم و به خاک ات بسپاریم؟ تو با آن همه شخصیت داستانی که هر کجا همراه ات می بردی و می گفتی در صبر می شود شخصیت پردازی کرد، در صبر می شود رمان نوشت
حالا تو بگو در صبر می شود اندوه رفتن تو را تاب آورد؟
نمی روی مژده. هستی باور کن. ما از تو و کتاب هایت حرف خواهیم زد سالهای سالِ این روزگار بی معنایی
#مژده_ساجدین #نسترن_بشردوست Load More