Instagram story viewer> @nastaran_bashardoust> Post
a year ago
ناچار بودی از رویایت دست بکشی
خبر مرگت را چون شاخه ی پر شکوفه ی گیلاس
آوردند گذاشتند وسط حیاط.
#بروسان 

مژده تو را کجا به خاطر می آورم؟ آنگاه که زنی پنجه در موهای کوتاه اش فرو می برد بی مقصد
آنجا که زنی گوشه گوشه ی پیاده روها راه می رود تا هر مقصد
گفته بودی هرگز اتاقی از آن خود نداشتم، هرگز زمانی مشخص برای نوشتن نداشتم، اما تو مژده چنان شریف می نوشتی و چنان جدی بودی در کار نوشتن که هیچ چیز جلودارت نبود. 
مرگ تو را چگونه باور کنیم زن؟ آن همه قصه و روایت چه شد؟ آن کلمات ویرایش شده کجا رفتند؟ 
آن لبخندت که چال گونه ات را آشکار می کرد و تا اندوه همیشه ی چشم هایت نمی رسید کجاست؟ 

چه پوچ است این جهان که شادمانی کوچک این روزهای آخرت را تاب نیاورد. چه کم توقع بودی که با چاپ دوم کتابت، آنچنان برق به چشم هایت برگشت و رنگ به صورت و پیراهن ات که ما همه تا دیدیم ات گفتیم مژده چه زیبا شده. 
هر چند صادق بودی و جدی، اما ما خبر مرگ تو را یا شوخی می دانیم یا دروغ. باور نمی کنیم مژده. زن خوب، نویسنده ی خوب، مهربان، شریف. 
چگونه کنار هم بایستیم و به خاک ات بسپاریم؟ تو با آن همه شخصیت داستانی که هر کجا همراه ات می بردی و می گفتی در صبر می شود شخصیت پردازی کرد، در صبر می شود رمان نوشت
حالا تو بگو در صبر می شود اندوه رفتن تو را تاب آورد؟
نمی روی مژده. هستی باور کن. ما از تو و کتاب هایت حرف خواهیم زد سال‌های سالِ این روزگار بی معنایی
#مژده_ساجدین 
#نسترن_بشردوست
92
Posted On: November 19th 2025, 07:13 pm
Tagged Users:
ناچار بودی از رویایت دست بکشی
خبر مرگت را چون شاخه ی پر شکوفه ی گیلاس
آوردند گذاشتند وسط حیاط.
#بروسان

مژده تو را کجا به خاطر می آورم؟ آنگاه که زنی پنجه در موهای کوتاه اش فرو می برد بی مقصد
آنجا که زنی گوشه گوشه ی پیاده روها راه می رود تا هر مقصد
گفته بودی هرگز اتاقی از آن خود نداشتم، هرگز زمانی مشخص برای نوشتن نداشتم، اما تو مژده چنان شریف می نوشتی و چنان جدی بودی در کار نوشتن که هیچ چیز جلودارت نبود.
مرگ تو را چگونه باور کنیم زن؟ آن همه قصه و روایت چه شد؟ آن کلمات ویرایش شده کجا رفتند؟
آن لبخندت که چال گونه ات را آشکار می کرد و تا اندوه همیشه ی چشم هایت نمی رسید کجاست؟

چه پوچ است این جهان که شادمانی کوچک این روزهای آخرت را تاب نیاورد. چه کم توقع بودی که با چاپ دوم کتابت، آنچنان برق به چشم هایت برگشت و رنگ به صورت و پیراهن ات که ما همه تا دیدیم ات گفتیم مژده چه زیبا شده.
هر چند صادق بودی و جدی، اما ما خبر مرگ تو را یا شوخی می دانیم یا دروغ. باور نمی کنیم مژده. زن خوب، نویسنده ی خوب، مهربان، شریف.
چگونه کنار هم بایستیم و به خاک ات بسپاریم؟ تو با آن همه شخصیت داستانی که هر کجا همراه ات می بردی و می گفتی در صبر می شود شخصیت پردازی کرد، در صبر می شود رمان نوشت
حالا تو بگو در صبر می شود اندوه رفتن تو را تاب آورد؟
نمی روی مژده. هستی باور کن. ما از تو و کتاب هایت حرف خواهیم زد سال‌های سالِ این روزگار بی معنایی
#مژده_ساجدین
#نسترن_بشردوست
Comments (92)
roya.raissi42 3 months ago

roya.raissi42

❤️❤️❤️❤️

heshariat 10 months ago

heshariat

❤️❤️❤️

tenairane a year ago

tenairane

بی رفت و برگشت ، روحش شاد و یادش مانا🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤

firuzehroyanian a year ago

firuzehroyanian

مرگ به او اتاقی از آن خود داد🖤

arian_arian61 a year ago

arian_arian61

برایت رویاهایی آرزو می کنم تمام نشدنی؛ وآرزوهایی پر شور که از میانشان چندتایی برآورده شود برایت آرزو می کنم که فراموش کنی چیزهایی را که باید فراموش کنی برایت شوق آرزو می کنم آرامش آرزو می کنم برایت آرزو می کنم که با پرواز پرندگان بیدار شوی و یا با خنده ی کودکان برایت آرزو می کنم که دوام بیاوری در رکود، بی تفاوتی و ناپاکی روزگار مهمتر از همه برایت آرزو می کنم که خودت باشی...

parastookeymanesh a year ago

parastookeymanesh

من باور ندارم مژده هنوز زنده و خندان توی اون اتاق نشسته و شمع روشن کرده و ریز ریز میخنده😭😭😭😭🖤🖤

azamdashti38 a year ago

azamdashti38

عزیزم روحت شاد نامت جاویدان 😔😪🍁🍂🍁🍂🍂🥀😪🖤

mozhan.rezvani a year ago

mozhan.rezvani

ممنون خانوم بشردوست🙏🏻🖤

asieh.ara a year ago

asieh.ara

روحشون درآرامش🍃

farhad122222 a year ago

farhad122222

در نهایت اندوه تسلیت میگم. یادش با آثارش همیشه زنده است

rokhshad_hassan a year ago

rokhshad_hassan

خدا رحمتش کنه 😢🖤🖤

sarfehjou a year ago

sarfehjou

در جایی در پادکست یازدهم گفت : من از درد بیشتر از مرگ می ترسم.

Load More

More posts

back to up