Instagram story viewer> @m.0_0.es> Post
8 months ago
⁨	⁨ ((خواب ظهر در بازار خاموش))

در دل بازار قدیمی اصفهان، جایی میان صدای قدم‌ها و بوی آهن، مردی نشسته بود که شغلش شکل دادن به نعل اسب‌ها بود.

دست‌هایش، سال‌ها با آهن و آتش سروکار داشتند؛
با فلزی سخت که زیر ضربه‌های چکش، آرام‌آرام شکل می‌گرفت.

اما آن ظهر، دیگر نه صدای چکش بود و نه آهن گداخته‌ای.
بازار در سکوت خودش فرو رفته بود و مرد، زیر ملحفه‌ای که روی تنش کشیده بود، به خواب کوتاهی پناه برده بود.

ریش سیاه‌وسفیدش از سال‌هایی می‌گفت که از کنار هم گذشته بودند؛
از صبح‌هایی که شاید زودتر از دیگران آغاز شده بودند و روزهایی که باید دوباره به کار برمی‌گشت.

مغازه‌اش ساده بود؛
دیوارهایی خسته، وسایلی قدیمی و گوشه‌ای که انگار زمان، مدت‌ها بود آن را فراموش کرده بود.

نمی‌دانم خواب چه می‌دید.
نمی‌دانم وقتی چشم‌هایش را باز می‌کرد، چه چیزی در انتظارش بود.

اما در آن لحظه، میان تمام فرسودگی‌های اطرافش، او فقط مردی بود که به چند دقیقه آرامش نیاز داشت.

شاید زندگی برای بعضی آدم‌ها، چیزی جز همین فاصله‌های کوتاه نباشد؛
فاصله‌ای میان کار و خستگی،
میان گذر روزها و رسیدن شب،
میان ضربه‌های چکش و خوابی که فرصت زیادی برای ماندن ندارد.

و بازار، مثل همیشه، به زندگی خودش ادامه می‌داد.

گاهی پشت درهای نیمه‌باز مغازه‌های قدیمی، آدم‌هایی زندگی می‌کنند که خستگی‌هایشان را کسی نمی‌بیند؛
مگر رهگذری که لحظه‌ای بایستد و نگاه کند.

📷 عکاسی مستند | بازار تاریخی اصفهان	

Photography by:
M.0_0.es
Location:esfahan Bazar mesgara
#aksine#explorepage #fyn#esfahan #hopcore
0
Posted On: February 23rd 2026, 02:32 pm
Tagged Users:
⁨ ⁨ ((خواب ظهر در بازار خاموش))

در دل بازار قدیمی اصفهان، جایی میان صدای قدم‌ها و بوی آهن، مردی نشسته بود که شغلش شکل دادن به نعل اسب‌ها بود.

دست‌هایش، سال‌ها با آهن و آتش سروکار داشتند؛
با فلزی سخت که زیر ضربه‌های چکش، آرام‌آرام شکل می‌گرفت.

اما آن ظهر، دیگر نه صدای چکش بود و نه آهن گداخته‌ای.
بازار در سکوت خودش فرو رفته بود و مرد، زیر ملحفه‌ای که روی تنش کشیده بود، به خواب کوتاهی پناه برده بود.

ریش سیاه‌وسفیدش از سال‌هایی می‌گفت که از کنار هم گذشته بودند؛
از صبح‌هایی که شاید زودتر از دیگران آغاز شده بودند و روزهایی که باید دوباره به کار برمی‌گشت.

مغازه‌اش ساده بود؛
دیوارهایی خسته، وسایلی قدیمی و گوشه‌ای که انگار زمان، مدت‌ها بود آن را فراموش کرده بود.

نمی‌دانم خواب چه می‌دید.
نمی‌دانم وقتی چشم‌هایش را باز می‌کرد، چه چیزی در انتظارش بود.

اما در آن لحظه، میان تمام فرسودگی‌های اطرافش، او فقط مردی بود که به چند دقیقه آرامش نیاز داشت.

شاید زندگی برای بعضی آدم‌ها، چیزی جز همین فاصله‌های کوتاه نباشد؛
فاصله‌ای میان کار و خستگی،
میان گذر روزها و رسیدن شب،
میان ضربه‌های چکش و خوابی که فرصت زیادی برای ماندن ندارد.

و بازار، مثل همیشه، به زندگی خودش ادامه می‌داد.

گاهی پشت درهای نیمه‌باز مغازه‌های قدیمی، آدم‌هایی زندگی می‌کنند که خستگی‌هایشان را کسی نمی‌بیند؛
مگر رهگذری که لحظه‌ای بایستد و نگاه کند.

📷 عکاسی مستند | بازار تاریخی اصفهان

Photography by:
M.0_0.es
Location:esfahan Bazar mesgara
#aksine#explorepage #fyn#esfahan #hopcore

More posts

back to up