Posted On: June 27th 2026, 07:55 am
آقامحمدخان قاجار طلبه بود و در حوزه تهران درس خوانده بود، از ساعت ۴ صبح تا طلوع آفتاب نماز میخواند ، کیلو کیلو چشم در میآورد … ! و برای سرگرمی هم علاقه زیادی به شکار *روباه* داشت ... تمام روز را در پی یک روباه با اسبش می تاخت تا زمانیکه حیوان از فرط خستگی نقش بر زمین شود ...!
بعد روباه را میگرفت و بر گردنش زنگوله ای می بست و در نهایت رهایش میکرد ...!!
تا اینجای داستان مشکلی نیست ...
درست است ، روباه مسافت زیادی را دویده و وحشت کرده ولی حداقل هنوز زنده و سالم است و هم *دُمش* را دارد، هم سرش را و هم پوستش را نکنده اند.
فقط میماند آن زنگوله که ظاهراً مشکل بزرگی نیست ...!!
ولی از همین جای داستان است که *مصیبت* روباه شروع میشود ...
هرجا که میرود یک زنگوله بر گردنش صدا میکند و دیگر نمیتواند شکار کند ، چون مرغ و خروس ها و ... با شنیدن صدای زنگوله فرار میکنند.
صدای زنگوله جفتش را هم می ترساند و فراری میدهد.
از همه اینها بدتر ، صدای زنگوله ، خودش را هم *پریشان و عصبی* و آرامشش را مختل میکند.
روباه بیچاره درنهایت حتی اگر به زنگوله اُخت بگیرد و به آن عادت کند ولی عاقبت کار ، گرسنه و تنها درگوشه ای میمیرد ...!!
*خوب که دقت کنیم*
متأسفانه درمییابیم این همان *بلائیست*
که بر سر ما مردم آمده است ...!
از *چهارده* قرن پیش ما در بُرهه ای از تاریخ پر فراز و نشیب مان ، به سختی شکست خوردیم و اسیر شدیم ...
صیاد (اعراب وحشی) فاتح، جمعی را