Instagram story viewer> @rade_zindagi> Posts
977
followers
855
following
/نویسنده / عاشق کلمات 📖/
روزمرگی/ روایت شخصی من/
نوشته‌هایی از تار و پود خودم /تکه های کتاب
POSTS STORIES REELS TAGGED
هرچه بیشتر از زندگی می‌گذرد، بیشتر می‌فهمم که آدم‌ها همیشه آن‌طور که نشان می‌دهند، نیستند.

قدرت، ثروت، جایگاه و حتی دانایی، هیچ‌کدام به‌تنهایی نمی‌گویند که درون یک آدم چه می‌گذرد.

گاهی پشت شکوه یک زندگی، ترس پنهان است؛
پشت یک لبخند، اندوهی که کسی از آن خبر ندارد؛
و پشت کسی که گمان می‌کنیم همه‌چیز دارد، انسانی ایستاده که هنوز در جست‌وجوی چیزی است.

شاید شناختن آدم‌ها از جایی شروع می‌شود که دیگر فقط به آنچه نشان می‌دهند نگاه نمی‌کنیم.

📖 برداشتی شخصی از کتاب «سینوهه، پزشک مخصوص فرعون» اثر میکا والتاری.

این نوشته برداشت شخصی من از موضوع کتاب است، نه نقل‌قول مستقیم از نویسنده.

#ردها #سینوهه #کتابخوانی📚 #برداشت_از_کتاب #نگاه_به_زندگی by @rade_zindagi
58
a day ago
Download
سهم ما از جمعه؛ کمی پیاده‌روی، یک پیاله چای و کلی حرف 😂❤️»

ردها
#friends #fridayvibes #friendshipgoals #goodtimes #virel by @rade_zindagi
53
2 days ago
Download
خانه‌ای که دیگر کامل نبود

از چند روز قبل، خوشحالیِ رفتن به قریه در دلم شروع شده بود. همه هم متوجه شده بودند که چقدر برای رفتن بی‌قرارم.
مثل معمول، حوالی ساعت سه رسیدم. موتر کمی دورتر از خانه مرا پایین کرد. خواهرم به استقبالم آمد و وسایلم را باهم آوردیم.

دروازه را که باز کردم، مادرم را دیدم که روی زینه‌ی حویلی نشسته بود. یکی از خانم‌های آغیل هم کنارش بود. من او را نشناختم، اما او از همان نگاه اول مرا شناخت.
به مادرم سلام دادم و در آغوشش گرفتم. تمام خستگی سفر از یادم رفت.
مادرم گفت: «تو خانه برو، من می‌آیم.»
داخل رفتم، به بقیه سلام دادم و احوال‌پرسی کردم. بعد دوباره بیرون آمدم تا آبی به صورتم بزنم.
همان لحظه دلم ریخت.
همه بودند. مادرم بود، خواهرم بود، خانه پُر از آدم بود؛ اما من ناگهان احساس کردم خانه خالی است.
پدرم نبود.

پیش از آن، وقتی به قریه می‌آمدم و یکی از آن‌ها در خانه نبود، می‌توانستم بروم و پیدایش کنم. یک بار پدرم در خانه بود و مادرم برای درو کردن ایشقه به زمین رفته بود. من هم رفتم پیش مادرم و وقتی درو تمام شد، باهم به خانه برگشتیم.

اما این بار، کسی نبود که بتوانم به دنبالش بروم.

کسی نبود که سلامم را به او بدهم و رسیدنم با دیدنش کامل شود.

اشک‌هایم بی‌اختیار سرازیر شد. با خودم گفتم: کاش با موتر مستقیم می‌رفتم سر خاکش.

من برای رسیدن به خانه این‌همه خوشحال بودم؛ اما وقتی رسیدم، تازه فهمیدم که بعضی نبودن ها با هیچ بودنی جبران نمیشود.
#explore by @rade_zindagi
17
3 days ago
Download
💐 **ردها، ۵۰۰ نفری شد!**

شاید ۵۰۰ فقط یک عدد باشد،
اما پشت این عدد،
۵۰۰ نفر هستند که هرکدام می‌توانند
جهانی از قصه و احساس باشند.

ممنونم که اینجایید،
که نوشته‌هایم را می‌خوانید،
گاهی در کلمه‌هایم خودتان را پیدا می‌کنید
و اجازه می‌دهید این گوشه‌ی کوچک از جهانم
با حضور شما قشنگ‌تر شود.

این دسته‌گل برای شماست؛
برای تک‌تک شما که نمی‌دانم کجای این جهانید،
اما خوشحالم که مسیرمان
اینجا به هم رسیده است. 🌷

به امید روزهایی که
در این گوشه‌ی کوچک،
خاطره‌های قشنگ‌تری با هم بسازیم.

**با مهر،
ردها 🤍** 
#explore
#500px #followers #قدردان_محبتهای_شما_هستم_مهربان_💐💐💐💐🌷🌷🌷💕💕💕🌹🌹🌹🌹🌹💕💕💕💯💯💯💯💯🌸🌸🌸🌻🌻🌻⭐️⭐️⭐️ by @rade_zindagi
96
4 days ago
Download
وقتی حصار غربت من تنگ می‌شود
هر لحظه بین عقل و دلم جنگ می‌شود
ازبس فرار کرده‌ام از خویش خویشتن
گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود

#booksbooksbooks #readmorebooks #شعر #explore #پذیرفتن by @rade_zindagi
33
5 days ago
Download
رها کردن همیشه به‌معنای از دست دادن نیست؛ گاهی یعنی فرصت رشد دادن. 🌱

#رشد #انگیزشی_مثبت #زندگی #امید #تغییر by @rade_zindagi
30
6 days ago
Download
طرف نوشته خاورمیانه وقتی از خواب پا میشیم یا جنگ است یا روز دختر..

منم بهش گفتم برین خدارو شکر کنید ما نمیبودیم کل روزها جنگ میبود 🤣☺️🫠
ولله 🥺

#طنز #explorepage #gil by @rade_zindagi
61
7 days ago
Download
روزی که دیگر کسی نگران نشد
اولین بار که صدای شکستن ظرف از خانهٔ روبه‌رویی آمد، همه از جا پریدند.
زن همسایه عادت داشت هر جمعه خانه را تمیز کند. آن روزها، صدای افتادن چیزی، بعد صدای بلند مردی و سپس سکوتی طولانی، برای چند خانه آن‌طرف‌تر هم کافی بود تا پرده‌ها کنار بروند.
چند بار کسی در زد. چند بار مرد همسایه با لبخندی کوتاه گفت چیزی نیست؛ فقط یک بحث خانوادگی است.
و زندگی ادامه پیدا کرد.
جمعهٔ بعد، دوباره صدای شکستن چیزی آمد. این بار فقط پیرزن طبقهٔ اول از پنجره نگاه کرد. جمعهٔ سوم، کسی حتی تلویزیونش را کم نکرد.
بعد از مدتی، صدای آن خانه دیگر برای کسی نشانهٔ اتفاقی نبود. بخشی از زندگی بود؛ مثل بوق موترها، صدای دست فروش های کوچه یا زنگ در.
تا یک روز که زن همسایه را در بازار دیدم.
موهایش را مرتب بسته بود و برای خریدن چند سیب با فروشنده چانه می‌زد. وقتی مرا دید، لبخند زد؛ همان لبخندی که آدم‌ها گاهی برای تمام‌کردن یک گفت‌وگو به صورت‌شان می‌آورند.
پرسیدم: «خوب هستی؟»
گفت: «بله، تشکر.»
و من، با همان آسودگیِ کسی که جواب دلخواهش را گرفته، خریدم را برداشتم و رفتم.
چند قدم دورتر، ناگهان به خودم آمدم.
من هم مثل همهٔ آن همسایه‌ها، به جوابش عادت کرده بودم. به همان دو کلمه‌ای که سال‌ها می‌توانستند جای حقیقت را بگیرند.
«خوب هستم.»
از آن روز، هر وقت کسی این جمله را می‌گوید، با خودم فکر می‌کنم چند نفر از ما واقعاً جوابش را می‌� by @rade_zindagi
79
7 days ago
Download
شاید لازم نباشد برای شروع زندگی، منتظر یک روز متفاوت بمانی.

گاهی باید همین زندگیِ ناتمام را کمی بیشتر زندگی کرد. 🤎

تو کدام بخش زندگی‌ات را مدام به «بعداً» موکول می‌کنی؟

#زندگی #رشد_فردی #حال_خوب_رو_گسترش_بدیم😊 by @rade_zindagi
35
8 days ago
Download
 by @rade_zindagi
34
9 days ago
Download
بیاید با شما من اجتماعی بشم 🤣☺️🤝

#طنز #روزمرگی #reelinstagram #introvert #explorepage by @rade_zindagi
35
10 days ago
Download
ولی من از آن‌هایی که تسلایشان می دادم، غمگین‌تر بودم...😔

#explorepage #exploremore #foryou #viralreels #fypage taken in Kabul, Afghanistan by @rade_zindagi
16
11 days ago
Download

Download All

Save the photos and videos currently loaded on this page.

0Photos
0Videos
Ready to download 0 / 0

Keep this tab open until your download is ready.

back to up