Instagram story viewer> @shaf6567> Posts
2.3K
followers
4321
following
هر دو عالم قیمت خود گفته‌ای
نرخ بالا کن، که ارزانی هنوز
POSTS STORIES REELS TAGGED
Download All
 by @shaf6567
32
12 days ago
Download
پسرخاله عزیزم، علی اشرف خان
چه واژه ای را می توان یافت که در برابر نام مردی چون تو، از ادای حق سخن کم نیاورد؟ چگونه می توان از مردی نوشت که سال ها با بزرگی زیست، بی هیاهو در میان مردم بود و سرانجام بی ادعا از میان ما رفت؟
تو از آن مردانی بودی که شکوهشان را نمی شد در گفتار جست و جو کرد؛ شکوه در منششان بود، در نگاهشان، در دست بخشنده شان، در سفره ای که بی دریغ برای دیگران می گشودند و در حرمتی که برای هر انسانی نگاه می داشتند.با کوچک تر از خود چنان همدلانه رفتار می کردی که گویی فاصله سال ها میان شما هرگز وجود نداشته است؛ در حضور تو کسی احساس کوچکی نمی کرد، چرا که بزرگی ات نه برای برتری، که برای بلند کردن دل دیگران بود .سخاوتت در دارایی ات نبود؛ در وسعت دلی بود که برای آدم ها جا داشت. اهل صلح، گذشت و دستگیری بودی، اما هیچ گاه عزت و حرمت را با مصلحت عوض نکردی.امروز که نیستی، تازه می فهمم بعضی حضورها چقدر بی صدا و عمیق، بخشی از زندگی ما بوده اند.تو رفتی و جای خالی ات تنها جای خالی یک نفر نیست؛ جای خالی مردی است که دیگر شبیه او تکرار نخواهد شد.بی ادعا زیستی، با آبرو رفتی و نامی از خود به جا گذاشتی که گذر زمان از سنگینی آن کم نخواهد کرد.
آرام بخواب؛ که مردانگی تو، میراثی است که مرگ نیز توان بردنش را ندارد. by @shaf6567
141
a month ago
Download
پدر، تو نجیب زیستی و نجیب رفتی؛ گویی سراسر عمرت، قصیده‌ای بود در وصف کرامت انسانی. مهربانی ات ،نه حرارتی زودگذر، که آتشی جاودان در کانون خانه بود که هرگز خاکسترش سرد نشد. کلام خوشت، نغمه‌ای دل‌انگیز که سال‌هاست از پس دیوار زمان، هنوز در خلوت گوش ما می‌پیچد.

با خلق، چنان مدارا کردی که گویی دل‌ها را به خمیر محبت سرشته‌اند، و هیچ‌گاه، از کلامت، زخمی بر جان کسی ننشست. خیرخواهی ات ، چون چراغی در دل شب، راه بستگان و بیگانگان را تابناک ساخت، بی‌آنکه توقع سپاس در دل داشته باشد. رنج کشیدی و پنهان، چون باران که بی‌صدا می‌بارد، و زیست مردمی ات، با فروتنی و صمیمتی که چون رودی جاری، همگان را سیراب می‌کرد.

اینک، ده سال از آن روز وداع می‌گذرد، اما یادت، نه کهنه، که هر روز تازه‌تر می‌شود؛ چون شراب ناب که با گذشت زمان، عطرش دل‌انگیزتر می‌گردد. نامت، بر زبانمان جاری، چون ذکری مبارک، و خاطره‌ات، درخت تنومندی که ریشه در ژرفای دل‌های ما دوانده. رفتی، اما رفتی که بمانی؛ در نگاه ما، در گفتار ما، در مهربانی‌که چون میراثی گران‌بها، راه تاریک روزگار ما را تابناک می‌کند.

ای پدر مهربان، روح پاکت در بلندای آسمان عشق آرام، و یادت در زمین دل ما، همیشه بهارست. by @shaf6567
107
a month ago
Download
ای ایران…
ای سرزمین آفتاب‌های سوزان و قله‌های سپید،
ای وارثِ شکوهِ شاهنامه و تبارِ رستم‌ها،
چند بار تو را شکستند و باز از خاکستر خویش برخاستی؟

از هجوم تندرهای تاریخ،
از تاخت‌وتاز بیگانگان،
از زخمِ نامردمی‌هایی که بر تنت نشست،
تو خم شدی…
اما هرگز نشکستی.

از دلِ دماوند، استواری را آموختی،
از موج‌های خلیج فارس، صبوری را،
و از کویرهای خاموش، رازِ ایستادن در عطش را.

ایران…
نامت با خون نوشته شده است،
با خونِ آنانی که بی‌نام ماندند
اما جاودانه شدند.

آنان که دلشان برای مردم تپید،
آنان که جان را سپر کردند تا خانه بماند،
تا کودک بخندد،
تا مادر چشم‌به‌راه نماند،
تا پرچم بر خاک نیفتد.

چه بسیار سروهایی که افتادند
تا تو بمانی.
چه بسیار دل‌هایی که ایستادند
تا تو نیفتی.
# به یاد جاوید نامان وطن by @shaf6567
0
7 months ago
Download
 by @shaf6567
4
8 months ago
Download
⁨	دایی مراد، افسانه‌ای بود که در کالبد یک مرد می‌زیست. چهارشانه و استوار، همچون صخره‌ای که قرن‌ها در برابر تندباد ایستاده و هنوز خم به ابرو نیاورده است. قامتش، قامت پهلوانان کهن بود و گام‌هایش، گام‌های کسی که زمین را نه برای رفتن، که برای فرمان‌بردن می‌شناخت. هر قدمش ضرباهنگی داشت؛ ضرباهنگ نظمی ناگفته، اقتداری خاموش و شکوهی بی‌ادعا.

چشمان آبی‌اش، دو آسمانِ بی‌مرز بودند؛ آمیخته به طوفان‌ها و آرامش پس از طوفان. نگاهی نافذ که از لایه‌های تظاهر عبور می‌کرد و به حقیقت می‌رسید؛ نگاهی که در آن، هم آتش غیرت می‌سوخت و هم چشمه‌ای از رحمت جاری بود. آن‌گاه که به کسی می‌نگریست، گویی روح را وزن می‌کرد و با همان نگاه، یا آرام می‌ساخت، یا بیدار.

چهره‌اش کاریزمای مردی را داشت که روزگار بسیار دیده و هنوز مهر از دلش نرفته است. صورتش نقشه‌ی رنج و مردم‌داری بود؛ خط‌هایی که نه از شکست، که از پیروزی بر نفس کشیده شده بودند. سفره‌اش همواره گسترده بود، همچون دلش؛ پهن به وسعت آفاق، بی‌مرز، بی‌منت. نانش بوی برکت می‌داد و حضورش، بوی امنیت.

او حلال مشکلات مردم بود؛ نه با قیل‌وقال، نه با خشم، بلکه با حکمتی ریشه‌دار در خاک و خون. شجاعت در رگ‌هایش می‌جوشید، اما شمشیرش همیشه در سایه‌ی صلح می‌درخشید. وقتی می‌ایستاد، فتنه فرو می‌نشست؛ وقتی لب می‌گشود، گره‌ها خود راه باز شدن را به یاد می‌آوردند.

دایی مراد، نه فقط یک مرد، که یک اسطوره‌ی زنده بود؛ مردی که خدا، تکه‌ای از عظمت طبیعت را در وجودش به امانت نهاده بود. یادش، چون نام پهلوانان کهن، در دل زمان جاری است؛ و نامش، هنوز هم بر لب باد، با احترام زمزمه می‌شود.⁩ by @shaf6567
34
10 months ago
Download
در روزگاری که دشت‌ها از تاختِ مردانگی جان می‌گرفتند و کوه‌ها از استواری پهلوانان قد می‌کشیدند، میرزا خان چون آفتابی برآمد که نورش بر زندگی مردم سایه‌ای از امنیت و بزرگی می‌انداخت. او تنها یک نام نبود، افسانه‌ای از اصالت و شکوه بود؛ مردی که حضورش ستون اعتماد، و کلامش مرهم جان‌ها بود.

قلمش، قلمی زرین بود؛ نه از زر و زیور، که از حقیقت. هر جمله‌ای که میرزا خان می‌نوشت، چون فرمانی روشن و استوار بر صفحه تاریخ می‌نشست. واژه‌ها در دستش جان می‌گرفتند و هر نوشته‌اش، پرچم عدالت و آزادگی بود.

با آنکه خان‌زاده‌ای ریشه‌دار بود، اما میرزا خان عظمت را نه در قدرت، بلکه در مهر به مردم می‌دید. سفره‌اش همیشه گسترده بود؛ برکتی بی‌دریغ، بی‌مرز و بی‌منت. گرسنه‌ای نبود که از آستان او دست خالی بازگردد، و درمانده‌ای نبود که دلش به نگاه مهربانش گرم نشود.

در روزهای سختی، میرزا خان همچون دیواری بلند میان بلا و مردم می‌ایستاد؛ شجاع، آرام و استوار. دلش را ترس نمی‌لرزاند، اما اگر پای مردمش در میان بود، دلش نرم‌تر از باران بهاری می‌شد. او نه تنها خان ایل، بلکه پدرِ دل‌ها بود؛ مردی که بزرگی را با انسانیت معنا می‌کرد.

دستش همیشه برای یاری نیازمندان آماده بود.
هر افتاده‌ای که زمین می‌خورد، میرزا خان پیش از همه خم می‌شد تا او را بلند کند؛ نه به رسمِ خان‌ها، بلکه به رسمِ انسانیت.

می‌گفتند اگر شکوه، مهربانی، سخاوت و دلاوری در قالب یک انسان جمع شود، آن انسان بی‌شک میرزا خان است.
و اگر روزی تاریخ بخواهد از مردی یاد کند که نامش چراغ راه مردم بود، نامش را با احترام و شکوه زمزمه خواهد کرد:

میرزا خان—
مردی که سایه‌اش امنیت، سخنش آرامش و وجودش حماسه بود by @shaf6567
38
10 months ago
Download
دایی مومن عزیزم

اکنون که قامت یاد تو در گستره‌ی جانم برمی‌خیزد، واژه‌ها از هیبت بزرگواری‌ات فروتن می‌شوند. تو مردی بودی که عظمتت نه در صلابت چهره، که در رفعت روح و عمق دل بود؛ دلـی فراخ‌تر از افق‌های دور، و مهربانی‌ای که چون بارانی بی‌دریغ، بر هر خاک خشکی می‌بارید.

رفتن تو ، خاموشی چراغی نبود؛ غروب خورشیدی بود که هنوز پرتوهایش از پس ابرهای دلتنگی به جان ما می‌تابد.
تو بخشندگی را چنان می‌زیستی که گویی طبیعت توست، نه فضیلتی آموختنی. سفره‌ات از نان که هیچ، از آرامش و محبت لبریز بود؛ و هر که در آن می‌نشست، طعمِ انسانیت را با تمام جان می‌چشید

نامت ـ مومِن ـ تنها نشانی بر شناسنامه نبود؛
شهادتی بود بر ایمانی که در رگ‌هایت جاری بود و در کردار و گفتارت به تماشای جهان می‌آمد
تو صلح را نه موعظه می‌کردی، بلکه در حضور خاموش و نگاه آرامت می‌رویاندی

اکنون هر جا سخن از مردانگی، از بزرگواری، از دست‌های بی‌منت و دل‌های بی‌مرز است، سایه‌ی تو از خاطره‌هایمان می‌گذرد. تو رفته‌ای، اما اندیشه‌ات، مهرت، و سلوک انسانی‌ات هنوز در جانِ روزهای ما تداوم دارد

آرام بخواب، ای مرد بلندآوازه‌ی خاندان؛
که ما هنوز بر سفره‌ی یاد تو نان محبت می‌خوریم
و در روشنای نامت راه می‌جوییم by @shaf6567
45
a year ago
Download
دایی‌ حمید مردی‌ست از تبار اصالت و مهر، که بزرگی‌اش در سکوتِ نجیبانه‌اش پیداست و مرام والایش، تکیه‌گاه دل‌های بی‌پناه شده است. او با قلبی سرشار از انسانیت، بی‌هیاهو زندگی ساخته، دست گرفته، و امید بخشیده، بی‌آنکه نامی طلب کند یا نشانی از خود بر جا گذارد. در روزگاری که خوبی کمیاب شده، او همچون چراغی خاموش اما گرم، راه را برای دیگران روشن کرده و نام خود را نه بر دیوار، که در دل‌ها حک کرده است. by @shaf6567
12
a year ago
Download
و مرگ از تو شرمگین بود، آنقدر شرمگین که گلوله ها خون گریستند آن هنگام که به تن تو رسیدند. آه اگر آزادی شناسنامه ای داشت عکس تو روی آن بود. نام تو تخلص آزادی بود و صدای تو لهجه آزادی. by @shaf6567
34
2 years ago
Download
امروز موقع کاشت درخت همش صدای از درونم میگفت :این درخت ها را به یاد احمد کایا بکار. روحت در آرامش ابدی دموکرات خسته by @shaf6567
49
3 years ago
Download
کاشت درخت به یاد پدر by @shaf6567
92
4 years ago
Download
×

Download all media on this page

Photos Videos
back to up