Instagram story viewer> @jami.photo> Tagged
POSTS STORIES REELS TAGGED
‎مردی
‎  درحال
‎  مرگ بود
‎  وقتی كه
‎  متوجه
‎  مرگش شد
‎خدا را با
‎  جعبه ای
‎  در دست دید

‎*خدا* :
‎  وقت رفتنه
‎*مرد* :
‎  به این زودی؟
‎  من نقشه های
‎  زیادی داشتم

‎*خدا* :
‎  متاسفم
‎  ولی وقت
‎  رفتنه
‎*مرد* :
‎  در جعبه ات
‎  چي دارید؟
‎*خدا* :
‎  متعلقات 
‎  تو را
‎*مرد* :
‎  متعلقات
‎  من ؟
‎  یعنی 
‎  همه چیزهای
‎  من ؛
‎  لباسهام
‎  پولهایم و ـ 

‎*خدا* :
‎  آنها ديگر
‎  مال تو
‎  نیستند
‎  آنها متعلق به
‎  زمین هستند

‎*مرد* :
‎  خاطراتم چی ؟

‎*خدا* :
‎  آنها متعلق
‎  به زمان
‎  هستند
‎*مرد* :
‎  خانواده و
‎  دوستانم ؟
‎*خدا* :
‎  نه ،
‎  آنها موقتي
‎  بودند
‎*مرد* :
‎  زن و
‎  بچه هایم ؟
‎*خدا* :
‎  آنها متعلق به
‎  قلبت بود
‎*مرد* :
‎  پس وسایل
‎  داخل جعبه
‎  حتما
‎  اعضاي
‎  بدنم
‎  هستند ؟
‎*خدا* :
‎  نه ؛
‎  آنها متعلق
‎  به گردوغبار
‎  هستند
‎*مرد* :
‎  پس مطمئنا
‎  روحم است ؟
‎*خدا* :
‎  اشتباه
‎  می کنی
‎  روح تو
‎  متعلق
‎  به من است
‎مرد با اشك
‎  در چشمهايش
‎  و باترس زیاد
‎  جعبه در دست
‎  خدا را گرفت
‎ ‎  خدا را گرفت
‎و باز كرد ؛
‎  دید خالی
‎  است!
‎مرد
‎  دل شکسته
‎  گفت :
‎  من هرگز
‎  چیزی نداشتم ؟
‎*خدا* :
‎  درسته ،
‎  تو مالك
‎  هیچ چیز
‎  نبودی !
‎*مرد* :
‎  پس من
‎  چی داشتم ؟
‎*خدا* :
‎  لحظات زندگی
‎  مال تو بود ؛
‎هر لحظه  که
‎  زندگی کردی
‎  مال تو بود .
‎زندگی
‎  فقط
‎  لحظه ها
‎  هستند
‎قدر
‎  لحظه ها را
‎  بدانیم و
‎  لحظه ها را
‎  دوست
‎  داشته
‎  باشیم
‎آنچه از سر گذشت ؛ شد سر گذشت
‎حیف بی دقت گذشت ؛ اما گذشت!
‎تا که خواستیم یک «دو روزی» فکر کنیم
‎بر در خانه نوشتند؛ ⇦در گذشت⇨ 

‎قدر همدیگر و لحظات خوب رو بدونيم🌹 Handstand 
Calisthenics 
هنداستند
16
back to up