Instagram story viewer> @talayehrafi> Posts
POSTS STORIES REELS TAGGED
بعضیها انگار مادر به دنیا می آیند.آنهم همان مادر اسطوره ای‌ومقدسی که شاید تنها در قصه ها شنیده ایم؛ جالب است که کاملا در مقام تسلیم‌ورضا همین هویت پر دردسر ایده آلیستی را میپذیرندوباز جالبتر که در همان هم بهترین هستند.
مادرجون زنی بود از جنس قصه ها...زنی که همسرش را چون خدای روی زمین میپرستیدودر تمام شئون زیستن و افکارش پیرو او بود.انگار آمده بود برای بخشیدن، بخشش خودش با همه ی لبخندها و نرمیهایش با همهءپذیرش ها و کندیهایش با همهءمهربانیها و بی توقعی اش با همهءمتانت‌وادبش آمده بود؛ دختر سربه زیر و قانع خانواده ای باشد، همسر عاشق پیشه‌وهمراه دیگری‌، مادر بی دریغ‌وزحمتکش‌وهنرمندوبی شکایت بچه هایی! آمده بود مادربزرگی باشد برای یک عالمه نوه‌ونتیجه که خانه اش برایشان بر هر پارک‌و‌مهمانی‌ودورهمی ای ارجح بود.خانه ی آقاجان‌ومادرجان حتی پس از سفر آقاجان برایمان معنای امنیت‌ومحبت بی دریغ‌وارتباطات انسانی‌وکرامت‌وخیروبرکت بود.خانه ای که اکنون که مادرجان پرکشیدند هم خانه ی مادرجان خوانده می‌شود .بحث مالکیت نیست،صحبت ریشه و هویت است. مادربزرگی که‌ در زندگی مارا دعوا نکرد.قهر نکرد.خورده فرمایش نداشت.سربه راه زیستن بودوحتی وقتی پسرش را در ناباوری به خاک سپرد باز شکایت نکرد.تنها کمرش خمیده شد و آهسته تر ادامه داد.معنای زندگی هیچوقت برایش خطخطی نشد.با ساده ترین چیزها باز خوشحال شدوبا اندک دل لرزه ای چشمان روشنش بارانی گشت.انسانی به معنای درست‌ودر خور پاکیزه به رفتاروگفتارو جان‌وتن .پاک از هر منش غیر اخلاقی و غیر انسانی.حتی فرزندان و نوه ها را با لفظ آقا و خانم صدا میکرد و با تک تکمان به جمع صحبت مینمود.
شاید این زن نمونه ی بایسته و مورد اقبال جامعه ی امروز نباشد اما شایسته ی مقام انسانی است.
مادرجون شاید همان بنده ی خداوند باشد که ملایک بارگاه کبریایی به استقبالش سر سجده بر خاک خواهند سایید.و از دست دادن این تکهءنور، قلب جملگیمان را در تاریکنای غم غرق می‌کند.میدانم که جای خالی مادرجون تا ابد در جانم باقی می‌ماند مثل جای خالی آقاجان که هنوز میخراشدم.دلم تنگ است.میدانم که زندگی جریان می‌یابد و پست و بلند خویش را بر ما هموارخواهد ساخت اما دلم میسوزد که دیگر نمیبینمشان.آن خانه ی پر از عشق که ما در باغچه اش قد کشیدیم امروز خالی و خاموش شده و تنها خاطره ای برایمان مانده است.خاطراتی که شالودهءمعارف انسانی از آنها رنگ میگیرد و برای آنان که در دامان این پدربزرگ و مادربزرگ عاشقی و شرافت و انسانیت آموخته اند زندگی در دنیای بیرون سخت تاریک و خطرناک بنظر می‌رسد.
طلایه.رفیع
دوم مهر۴۰۵ by @talayehrafi
29
22 days ago
Download
نادر ابراهیمی میگه گاهی یه اتفاقایی آدم رو بزرگ میکنه!
اما من آنقدر اتفاق های باورنکردنی در پیرامونم تجربه کردم که مدتهاست دیگر نه خودم را باور دارم، نه محیط را، نه اتفاق را، نه آسمان را و نه زمین را...آقای ابراهیمی گاهی آدم آنقدر بزرگ میشود که ناگهان به خودش می‌آید و درمیابد که مدتهاست مرده است، اما دنیا دست از سرش بر نداشته و همچنان نفس میکشد.این روزگار برای آدم نه خودی به جا میگذارد و نه خدایی...وقتی همه چیز دروغ است تنها میشود چشمها را بست و به جنون پناه برد.فرزندان آدم اگر از بهشت هم رانده نمیشدند روزگار خوشتری در انتظارشان نبود، زیرا دلی در سینه و اندیشه ای در سر و جسارتی در جانشان نیست....آنچه در عدن جا ماند سیب نبود، آدمیت بود.
طلایه.رفیع
#روزگار_تلخ_تر_از_زهر  #کافر #زهی_عشق by @talayehrafi
5
4 months ago
Download
در این بلندترین شب سال دل نگران خورشیدم، مبادا سیاهی این جان امیدش را به برآمدنی پیروز بستاند.پس مینشینم و تمام خودم را  به نفسی در گوش دیوان حضرت حافظ نجوا میکنم و از آن لسان الغیب مرهمی میطلبم. و جنابش چنان تیری به جانم مینشاند که خون از دیده روان میگردد و بغض مجال خواندن میستاند. اما من بنده ی عشق و شور و غزلم....چه بارها که اینهمه زهر به جامم چکیده و من پیمانه پیمانه نوش کرده ام.چه زخمی از عشق گواراتر...شادباد دلی که در سودای عاشقی شرحه شرحه گردد. نوشین باد قدحی که جگر را به آتش میکشد و درخشش آن شعله در دیدگانت مینشاند که 《جام می و خون دل هریک به کسی دادند / در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد》. بلندای این شب تاریک و ظلمانی حتی اگر جان ز تن رخت بر بندد فرو خواهد ریخت، اما ما زیر آوار آن مدفون خواهیم شد.عمری که به شیدایی و صبوری و دلدادگی گذاردیم از کف رفته است و تنها داغ دل بر پیکر روانمان پاینده سیاه خواهد ماند. چه میتوان که 《غیر ازین درس دگر یاد نداد استادم》و باز اگر هزار رستاخیز بر من برخیزد و باز زاده شوم راه عشق برمیگزینم که گرانمایگی دل به زخمهاییست که بر آن نشسته است.
منم که شهره‌ی شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن.
طلایه.رفیع
اول زمستان ۴۰۴
#عاشقی  #انتخاب  #حافظ_شیرازی #شب_چله  #خلوت_دل_نیست_جای_صحبت_اضداد by @talayehrafi
2
10 months ago
Download
چقدر درد که بر سینه ی ما گذر کرد و چقدر غم که در آن آشیانه گزید.
عمری که چون باد میگذرد و از پی جست‌وخیز سرخوش کودکی و خنده‌های بی پروای جوانی در میانه گرد پیری بر مویت میپاشد و علی رغم دلی که هنوز عاشق است و بازیگوش جانت را از غم روزگار میفشارد، انگار تنها دست آورد بودنت میشود. با خود می اندیشی که حتما تو جاسبک و کم‌طاقت بوده ای که در میانسالی به شکستگی و افتادگی پیری نشسته ای! اما چه مییتوان کرد که جان عاشق چون بلور و آبگینه در عین شفافیت و درخشندگی سخت سست و شکننده است و غم و غصه آفت سبزینه ی دل است.و چه غمها که در این چهل و چهار سال عمر دلم را مچاله و گداخته نکرده است.چه چیزها که در این روزگار بد نهاد بی بنیاد ندیده ام.آنچه بر خویشتنم گذشت از بدعهدی رفیق و کنایه و زخم زبان و صدرنگی آدمیان پر مدعای کوته اندیش را هم هیچ بپنداریم، درد سرزمینم و مرگ فرزندان بی بدیل این خاک و آوارگی و بند و قحطی و نامردمی و رنج و فقر و سیاهی و جهل و جهل و جهل شرحه شرحه میکند  دل را وقامت شکیب و استواری را در هم میشکند. فرو میریزی... در عین ناباوری و بهت آوار میشوی در خودت. و آنقدر هیبت این فرو ریختن جانت را کور و کر میکند که چندی دیوانه گون از تمام پیرامونت قطع میشوی.و زبانت لال مانده با چشمان باز باز مرگ را میچشی.اما هنوز آن تپنده ی لجوج که زیر آوار مانده است از حرکت نمانده و تورا با تمام زخمهایت به زندگی دعوت میکند.به این جنگ نابرابر روزگار در این فصل از تاریخ و دراین گوشه ی  طاعون زده ی جغرافیا...
پ.ن؛ سه ماه قبل طی یک عمل اورژانسی مجبور شدم به عروق قلبم یک فنر و یک بالن اضافه کنم.هیچ نگرانی و غمی نداشتم تا وقتی که در طول عمل دکتر مکررا گفت در این سن با این قلب چه کردی؟ باخودت ...بازندگیت....با سلامتیت....با جوانیت چه کردی؟
این همان لحظه بود که پاسخی جز اشک که از خون دل بر چهره ام نشست نداشتم. اشکی که حکایتهای هفتاد من درونم را به رخ کشید.
طلایه.رفیع/آذر۴۰۴
#به_طاقتی_که_ندارم_کدام_بار_کشم 
#ایران_من #ساچمه #زخم_قلب #درد_دل #مردم #زن_زندگی_آزادی taken in HERE by @talayehrafi
4
10 months ago
Download
تو بزرگترین و گرانقدرترین هدیه ی زندگی به منی.
پسرمی، رفیقمی، همراهی و گاهی بزرگترین منتقدم.
کیف میکنم از قدم به قدمی که در کشف زندگیت برمیداری و بهت افتخار میکنم. کیف میکنم که پسری به فهمیدگی و درک و احساساتی چون تو دارم. کیف میکنم که کنارت تجربه ی متفاوتی از بودن رو تجربه میکنم.
حتی وقتی باهم دعوامون میشه هم لذت میبرم ازینکه خودت رو ابراز میکنی و از احساست و باورهات و هویتت حرف میزنی و بحث میکنی، و خودت رو، من و زندگی رو به چالش میکشی.
تو بهترین و درخشان‌ترین چیزی هستی که یه نفر میتونه داشته باشه. چون شکوه بالندگی و سر برافراشتنت در ساحت زندگی رو از لحظه ای که تو دلم تکون خوردی تا همین الان با تمام جان و دلم لمس کردم.
از داشتنت خوشحالم و به وجودت افتخار میکنم نفس من.
به دنیا خوش اومدی.قدمت روی چشم جان مادر. نور و شور و نشور بود به روح و روانم آمدنت. نامت رو جانان گذاشتم که یادت باشه از جانم بیشتر میخواهمت. ببخش اگه اونقدری که لیاقت توست مامان بی عیبی نبودم. ولی تمام وجودم به حضور تو گره خورده.دوستت دارم جانان من.
با همین فرمون پیش برو و همیشه همینقدر انسان بمون.
آسمان این خاک چشم به راه ستاره شدنته، و من تا ابد کنارتم.
زادروز شاد. @j8.jimbo.8j
#پسرم #hbd❤️ #17years #mysonshine☀️ by @talayehrafi
40
a year ago
Download
در آخرین روز از  چهل و چهارمین سال
شعری برای امسال عمرم که گذشت.‌‌..

《آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست》
نشود سیر ازین شور و کشد دست کجاست
جان خود چون به بهای دل من رونق داد
رد پیمان کند و عهد دگر بست کجاست
یاد دارد که چو روزی گذری بر ما کرد
رد خورشید خراسان دل او خست کجاست
چون خیالش به کمند دل ما خوب نشست
تیر شداز زه ابروی کمان جست کجاست
در فراقش به دلم اتش خونین بنهاد
خود به جان آمده از شعله ی غم رست کجاست
دل سنگش که بسی طعنه به مجنون می‌زد
ره تزویر و ریا بر همه کس بست کجاست
آدمی را نشناسی تو طلایه که هنوزش پرسی
آن که باور نکنم زو چه بعیدست کجاست
طلایه.رفیع
#شرافت #اصالت #انسانیت #زندگی_فیلم_نیست #نقاب #مولانا #شمس by @talayehrafi
23
a year ago
Download
وسرانجام پس از گذار از آتشی رنج آلود و سوزان...باز گامهای لرزانم را در تکاپوی انسان بودن به حرکت در آوردم.

بشورم زهر غم ازجان و دل، مشتاق بیداری
سپارم بر خدای خویش تاوان جفاکاری
طلایه.رفیع

#مادرزمین_پدیدار_شد
#زمین_انسانها
#انسان
#دی_شیخ_با_چراغ_همی_گشت_گرد_شهر_کز_دیو_و_دد_ملولم_و_انسانم_آرزوست by @talayehrafi
0
a year ago
Download
جانم، ۱۶ سال کنار هم بزرگ شدیم، و دراین مدت من دانستم میتوان تکه ای از وجودت را در بیرون  خویشتن زیست کرد، خیلی وقتها از حالش بیخبر بود اما تمام قلبت پیوند خورده به وجودش ماند.
پسرم، روح و روانم، مهربانترین مهمان زندگی ام شدی و حضورت فرصتی شد که کودکی را باتو باز مرور کنم، دنیای نوجوانانه‌ات و طغیانها و شورشهای سر آسیمه ات مرا یاد نوجوانیهای خودم می اندازد و حس میکنم چقدر خدا دوستم داشته که چون تویی را به من بخشیده که با کمکش کتاب زیستنم را ورق بزنم و بالا و پایینش را بازنگری کنم. بهترینم اگر گاهی هم بر تو سخت گرفتم، نخواسته ام سختیهایی که من تجربه کرده ام را تو نیز بکشی...میدانم که زندگی قرار نیست همیشه هموار باشد و حتما تو هم بالا و پایینهای خودت را خواهی داشت، اما دوست دارم درسهای تازه و چالشهای نویی پیش روی همچو ماهت باشد. اما بدان هر چه که هستی و باشی و انتخابت در زندگی هر راه پرپیچ و خم و سنگلاخی باشد، کنارت هستم و بیش از جانم دوستت دارم. به تمام علایقه ت احترام میگذارم و افتخار میکنم.فقط خواسته ام این است که دلت شاد باشد و تلاشت را در هرچه که خواستت هست به تمامی صرف کنی،راستی پیشه کنی،حقیقی باشی وهمیشه انسان بودن برایت اولویت باشد. هیچوقت، هیچوقت دیگران را دست آویز منافع شخصی‌ات نکنی و دلی را نشکنی.یادت باشد امید قلبم،در نبودم هم تمام انرژی قلبم کنار توست و به بزرگمردی و شرفت میبالم. دوستت دارم درخشانترین قلب هستی.آنقدر که نمیتوانم بگویم.ببخش اگر بقدر خوبی تو مادر کاربلدی نیستم.چون اولین بار است مادر شده ام، نفسم. عشق واقعی جاری در همه‌ی نفسهایت و توان هستی پشتوانه ی اراده ات تاج بلورین جانم، جانانم. روز پسر خجسته

#happyinternationalsonsday @j8.jimbo.8j 
#myson_myworld by @talayehrafi
0
a year ago
Download
بیش از ده سال پیش در فضای #فیس_بوک بسیار مینوشتم . زندگی را جور دیگری میدیدم.شور دیگری در سرم بود و از قلمم هم به فراخور، چیزهای دیگری میتراوید... آنروزها لحظه ای بی کاغد و قلم نبودم، دلنوشته بود که یکی پس از دیگری قلبم را بارور میکرد و از مغزم متولد میگردید....باری، گذشت و گذشت آنچه زندگی، دراین مدت، با من کرد و من بارها، پوست انداختم و تفتیده گشتم و جهیدم، در درون و بیرون خویشتنم بسیار گشتم و گردیدم و شاید حتی مدارهایم تغییر یافت....
تا اینکه چندی پیش #دوست بزرگواری که به بنده محبت داشته و دارند بنده را در این فضا هم باز جسته بودند، و چون #ناشر هستند و از قدیم در زمینه ی #کتاب و ادبیات بسیار باهم گپ میزدیم و ایشان راهنمایی میکردند(که البته آنموقع ها کاملا به چشم بچه مدرسه ای سرخوشی منت میگذاشتند و گاهی اشکالات بنده را گوشزد میفرمودند) یکی از همان متنها و دلنوشته های قدیمی فیس بوک را برای خودم فرستادند، که من کاملش را خودم برایشان فرستادم و آنقدر تعریف و تمجید کردند که من فکر کردم مرا با دیگری اشتباه گرفتند و چندین بار مستقیم و غیر مستقیم باز خودم و پیشینه‌ام را یادآوری کردم! ازایشان اصرار و از من انکار که: بیار نوشته هایت را دفترم بقیه ش با من....
نهایتا محترمانه دست رد زدم به سینه‌ی نامحرمشان با حفظ موازین شخصی‌ام و با خودم اندیشیدم ای وااااای بر تو! که اگر همان روزها که من ذوق نوشتن داشتم یه خط ازین حرفها را زده بودی، من برایت هفتاد من ورق سیاه میکردم....زهرخندی بر لبم نشست و آمدم پشت میزم, دفتر نوشته های تلخ و زهرآگین این روزهایم را ورقی زدم و باز قلم در دست, برای خودم و تنهایی ام, با صدای #شجریان جانم, خیالم را همآغوش قلمم کردم و به رقص واداشتم, و سیگارم را در دستی به تماشای رقصشان آتش زدم. هر چیز فصل خودش را میطلبد و هیچ چیز برای من به منت و گدایی نمی ارزد. پرواز آزادگی خوشترم.
طلایه رفیع.
پایان فروردین۴۰۴
#زندگی_خارج_از_دسترس #بهار_ما_گذشته #فصل_تنهایی by @talayehrafi
11
a year ago
Download
امسال از آتش نپریدم، هفت سین نچیدم و منتظر سال جدید نبودم.امروز یک روزی بود برایم مثل روزهای مزخرف عمرم. در عوض تا توانستم دور ریختم، هرچه آزارم میداد یا  راهش با من یکی نبود یا ظاهرش با باطنش فرق داشت یا حرف و عملش چرند و نامتناسب بود یا بلا استفاده بود یا ازین دست دور ریختم...خیلی ازآنها تکه هایی از وجودم شده بودند و کندننشان خیلی دردناک بود...خیلی....اما این درد را به جان خریدم تا ازآن آزاد شوم، نقظه ضعفهای آدمی مثل تیریست در استخوان ،دلبستگیها مثل پروتزند...شاید کمک کننده باشند در بیشتر موقعیتها اما بهر حال یک عضو خارجیست و زخم میزند مجروح میکند عفونت می آفریند حتی گاهی....و گاهی پس زده میشوند ...میدانم که ترجیح میدهم تنهایی و خلوت متبرک خویشتنم را زندگی کنم تا سربار کسی شوم که زبان دل هم را نمیفهمیم.انسانها تنها با عشق به پیرامونشان متصل میشوند.نه....نه فقط انسانها، مخلوقات همه بر مدار عاشقی در حرکتند و انکس که طلب دیگری از زندگی دارد اصراری ندارم که در حلقه ی ما باقی باشد.امسال در لحظه ی تحویل سال همینطور که قطره های آب را از صورتم به سمت بالای صورتم فوت میکردم که درون چای تلخ صبحانه ام نریزد تنها از هرچه از من قدرتمندتر است خواستم سرزمینمان را و مردمانش را از دروغ و خشکسالی وجنگ و جهل  و بلاتکلیفی به سمت نور و آگاهی رهنمون گردد.
نوروز پیروز
سال نو۱۴۰۴ by @talayehrafi
9
2 years ago
Download
به این باور رسیده ام که
 هیچ چیز از هیچکس بعید نیست.
همانطور که گاهی اشک در شادمانی غافلگیرمان میکند، گاهی پیامبری مست به افکارت تجاوز خواهد کرد.
دیگر نه آنقدر غمگین میشوم که زندگی بر جنازه ام تنگ آید، و نه آنقدر شاد خواهم بود که تاج بودن از دنیا طلب کنم....رهای رها سوار باد میشوم که هرکجا که بخواهد بردم.....اما هنوز چشم بر آسمان دارم!
طلایه.رفیع
سده۴۰۳خورشیدی
#آتش_عشق_است_کاندر_نی_فتاد 
#رفیق_روزهای_خوب 
#ایمان_بیاوریم_به_آغاز_فصل_سرد by @talayehrafi
3
2 years ago
Download
این روزها دیگر خیلی چیزها را نمیفهمم، ناراحت هم نیستم. بعضی چیزها فهمیدنشان خیلی درد دارد، بعضی چیزها ذاتا نفهمیدنی هستند، و بعضی دیگر فهمشان دانش و آگاهی ویژه ای میخواهد که من ندارم. اصراری هم ندارم که همه چیز را بفهمم یا بدانم،مگر آنکه در رشد آگاهی و پختگی شخصیت من نقشی داشته باشند.
امروز که در پس کوچه ای از زندگی ام ایستاده ام دلم میخواهد فقط آدم خوبی باشم،....آدم خوب با پیشینه ای از آزمون ها و خطاها و پیش رویی پراز اشتیاق به تجربه های جدید. اما از پنجره های بیرونی تنها مناظر شاد و شگفت انگیز و پر شور را تماشا میکنم و بیشتر به درون خانه ی افکار و باورهایم میپردازم.که سخت بر این باورم که چون با درون خویش به صلح و آشتی رسی تمامی دنیا برایت پرچم سفید تکان خواهند داد.
من آمده ام که نردبان خودم را بالا بروم و زندگی شخصی و تجربه های فردی خویش را زیست کنم.چیزی از تجارب و زخمها و دردهای دیگران نمیدانم.پس فقط تلاش میکنم در بهترین حالت خودم همدلانه و انسانی با پیرامونم مواجه شوم.صد البته که انسان همواره در راههای تازه ممکن است اشتباه و کوتاهی و بدفهمی داشته باشد، یا حتی گاهی تنظیمات ناخودآگاهی اش به سالهای دور باورهای دیگرگونش باز گردد....خودم را بابت لغزشهایم میبخشم اما دست از تلاش برای حال خوب خویشتنم و شاد بودن و عشق ورزیدن و رنگ آمیزی جسورانه ی دنیایم بر نخواهم داشت.
طلایه.رفیع
آذر۴۰۳
#در_همه_دیر_مغان_نیست_چو_من_شیدایی by @talayehrafi
2
2 years ago
Download

Download All

Save the photos and videos currently loaded on this page.

0Photos
0Videos
Ready to download 0 / 0

Keep this tab open until your download is ready.

back to up