Instagram story viewer> @tale_realm> Posts
554
followers
400
following
Stories that take you somewhere ✨
🎙️ Beautiful stories •عشق ممنوع❤💔
POSTS STORIES REELS TAGGED
آفتاب عصرآخرین پرتوهای طلایی‌اش را از پشت پنجره‌های بلند خانه به داخل می‌فرستاد. آنا روی مبل پذیرایی نشسته بود و فنجان قهوه‌اش را با آرامش میان انگشتانش می‌چرخاند. خانه برای مهمانی شب آماده شده بود و عطر گل‌های تازه با بوی شیرینی‌هایی که از آشپزخانه می‌آمد، در فضای خانه پیچیده بود.

در آشپزخانه، ماهرخ و رقیه‌ پس از ساعت‌ها کار، فرصت کوتاهی برای استراحت پیدا کرده بودند.  گرم صحبت بودند که صدای زنگ در بلند شد.

مرد جوان بلندقدی  با چهره‌ای جذاب و چشم‌هایی روشن که نگاهش به‌طرز عجیبی گیرا بود. کت‌وشلوار تیره‌ای به تن داشت که به‌خوبی روی اندام ورزیده‌اش نشسته بود و به ظاهرش جذابیتی خاص می‌بخشید. موهای صاف و روشنش را با دقت رو به بالا حالت داده و لبخندی گوشه‌ی لب‌هایش جا خوش کرده بود، . پوشه‌ای باریک در دست داشت و با قامتی استوار، بی‌آنکه عجله‌ای در رفتارش دیده شود، مقابل در ایستاده بود.

نگاهش برای لحظه‌ای روی صورت رقیه مکث کرد.
ـ سلام،  عمه آنا تشریف دارن؟

رقیه که از دیدن مهمان غافلگیر شده بود، سریع خودش را جمع‌وجور کرد.
ـ بله آقا، بفرمایین. الان خبرشون می‌کنم.

کامیار  وارد شد ،چشمک ریزی به رقیه زد و نگاهی گذرا به فضای خانه انداخت. وقتی چشمش به آنا افتاد، لبخندش پررنگ تر شد.به‌به! سلام به عمه‌ی خوشگل خودم!
ادامه داستان کامنت اول و دوم
#رمانتیک #رمان_ایرانی #داستان #داستان_عاشقانه #رمان by @tale_realm
53
a day ago
Download
امید انگار متوجه سردی رفتار او نشد. لبخندی زد و گفت:

ـ سلام عشقم. سال نو مبارک.

وارد اتاق شد.

ـ امروز خیلی دوست داشتم پیشت باشم، ولی یه سری کارای عقب‌افتاده داشتم. مجبور شدم توی شرکت بمونم.

بسته را به سمتش گرفت.

ـ بیا، اینو برای تو گرفتم.

ماهرخ هیچ نگفت.

حتی حاضر نبود به چشم‌های امید نگاه کند.

امید بسته را جلوتر آورد.

ـ این هدیه‌ی سال جدیدته.

ماهرخ بالاخره سرش را بلند کرد، اما نگاهش سرد بود.

ـ نمی‌خوام. ممنون. چه لزومی داره شما برای من هدیه بگیرین؟ من فقط اینجا مستخدمم.

لبخند از روی لب‌های امید محو شد.

انگار سطلی از آب یخ روی سرش ریخته باشند، با ناباوری به ماهرخ خیره شد.

ـ تو چت شده دختر؟

یک قدم جلو آمد.

ـ کاری کردم که خودم خبر ندارم؟

ماهرخ دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.

اشک‌هایش سرازیر شد و با تمام توانی که داشت، مشت‌هایش را روی سینه‌ی امید کوبید.

ـ برو بیرون!

امید جا خورد.

ـ ماهرخ...چت شده؟؟

ـ ازت بدم میاد!

مشت دیگری به سینه‌ی او زد.

ـ نمی‌خوام ببینمت!

صدایش از شدت بغض می‌لرزید.

امید چند لحظه فقط نگاهش کرد.

بعد، وقتی دید ماهرخ دیگر توان ایستادن ندارد، او را محکم در آغوش گرفت.

ـ عشقم... آروم باش.

ماهرخ تقلا کرد خودش را از آغوشش بیرون بکشد.

ـ ولم کن!

امید دست‌هایش را شل کرد.

ـ آروم باش... باشه. چشم. میرم بیرون
ادامه داستان کامنت اول...
#عشق❤️ #رمان_ایرانی #داستان_عاشقانه #رمان_عاشقانه #رمان by @tale_realm
60
8 days ago
Download
«خدایا... حالا چیکار کنم؟ کجا باید برم؟»

ماهرخ درمانده و مستأصل، به گوشه‌ای از اتاق خیره مانده بود. حتی نمی‌دانست قدم بعدی‌اش باید چه باشد.

نمی‌توانست به خانه‌ی خودش برگردد. بعد از مدتی که از داوود خبری نشده بود،  قراردادش را با صاحبخانه فسخ کرده و خانه  به شخص دیگری اجاره داده شده بود. پول پیش خانه هم آن‌قدر کم بود که حتی در همان محله نمی‌توانست جای دیگری برای خودش پیدا کند.

تمام راه‌ها به رویش بسته شده بود.

در همین افکار غرق بود که صدای چند ضربه‌ی آرام به در، او را از دنیای خودش بیرون کشید.

ـ دخترجون؟

صدای آنا خانم بود.

ماهرخ به سمت در برگشت.

ـ بله خانم؟

ـ چیزی از اومدن پریسا به امید نمی‌گی؟ خودم باید یه جوری بهش بگم.

ماهرخ چند لحظه سکوت کرد و بعد آرام گفت:

ـ چشم خانم.

ـ بیا بیرون. مستخدم جدید اومده. من حوصله‌ی سر و کله زدن باهاش رو ندارم. برو وظایفش رو بهش بگو. منم میرم اتاقم یه کم استراحت کنم.

ـ چشم.

ماهرخ خودش را جمع و جور کرد، اشک‌هایش را پاک کرد و از اتاق بیرون آمد.

زنی حدودا پنجاه ساله در آشپزخانه ایستاده بود. پوست صورتش آفتاب‌سوخته و دست‌هایش درشت و زمخت بود؛ دست‌هایی که سال‌ها کار و زحمت، رد خودش را روی آن‌ها به جا گذاشته بود. هیکل نسبتاً درشت و قد بلندی داشت. ریشه‌های سفید موهایش از زیر روسری بیرون زده بود
ادامه داستان کامنت اول...
#داستان #رمان_ایرانی #داستان_عاشقانه #رمان_عاشقانه #عشق❤️ by @tale_realm
44
12 days ago
Download
آنا خانم لبخندی زد و گفت: ماهرخ! زودتر برو لباس‌هات رو عوض کن، بیا از مهمونم پذیرایی کن.

ماهرخ چیزی نگفت.اما نگاهش روی پریسا ثابت مانده بود.

پریسا هم به او خیره شده بود؛ نگاهی از بالا به پایین، سرد و پر از نفرت.ماهرخ فقط چند ثانیه توانست آن نگاه را تحمل کند.

بعد بی‌آنکه کلمه‌ای بگوید، به اتاقش رفت.وقتی در را پشت سرش بست، به آن تکیه داد.عرق سرد روی پیشانی‌اش نشسته بود.دست‌هایش یخ کرده بودند.چند ثانیه همان‌جا ایستاد و به نقطه‌ای نامعلوم خیره ماند.

پریسا...

نامزدش...

پس واقعاً امید نامزد داشت؟

پس آن‌همه حرف...

آن‌همه نگاه...آن‌همه لحظه‌ای که ماهرخ با هزار امید در دلش نگه داشته بود...

همه دروغ بود؟

اشکی بی‌اختیار از گوشه چشمش پایین افتاد.با پشت دست آن را پاک کرد.لباس‌هایش را عوض کرد و به آشپزخانه رفت. چند شیرینی داخل بشقاب گذاشت، دو فنجان قهوه روی سینی چید و با قدم‌هایی سنگین وارد پذیرایی شد.

سینی را روی میز گذاشت.نه چیزی گفت، نه حتی نگاهی به پریسا انداخت.فقط برگشت و دوباره وارد آشپزخانه شد.

مشغول آماده کردن غذا شد؛ شاید فقط برای اینکه دست‌هایش بیکار نمانند. شاید برای اینکه اگر دست از کار می‌کشید، بغضی که  در گلویش جمع شده بود، راه خودش را پیدا می‌کرد.#رمان #داستان #رمان_ایرانی ادامه داستان کامنت.❤ by @tale_realm
58
15 days ago
Download
عشقم، توی چشمام نگاه کن. از من خجالت نکش.

ماهرخ چند لحظه مردد ماند. بعد با انگشت، چند تار موی فرخورده‌ای را که روی صورتش ریخته بود کنار زد و چشم‌های سیاهش را به چشم‌های امید دوخت.

صدایش آرام بود. من ازت خجالت نمی‌کشم...فقط همه چی داره زود پیش میره باید به من زمان بدی..نگاه امید برای لحظه‌ای روی صورت او ماند. بعد دستش را آرام روی گردن ماهرخ کشید؛ جایی که هنوز کبودی کم‌رنگی دیده می‌شد.

ماهرخ با لمس او لرزید.امید با دیدن واکنش او، لحظه‌ای مکث کرد و بعد بوسه‌ای کوتاه و آرام روی همان قسمت گذاشت.

ماهرخ بی‌اختیار چشم‌هایش را بست. قلبش بی‌قرار می‌زد و تمام تنش از هیجان می‌لرزید.اما چند ثانیه بعد، با صدایی آهسته گفت:امید... بسه، خواهش می‌کنم.

همان لحظه امید متوقف شد. ببخشید عشقم... نمی‌خواستم اذیتت کنم.ماهرخ آرام خودش را از آغوش او بیرون کشید امید بعد از مکثی کوتاه از روی تخت بلند شد.

— من میرم بخوابم. شبت بخیر، عزیزم.ماهرخ نگاهش را به زمین دوخت و خیلی آرام جواب داد: شب بخیر... امیداز اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش بست.
ماهرخ چند لحظه همان‌جا ایستاد. دستش را روی قلبش گذاشت؛ قلبی که هنوز بی‌قرار می‌تپید.

 

 ...ماهرخ صبح، خیلی زود، خودش را به بهشت زهرا رسانده بود#رمان_عاشقانه #رمان #داستان #عشق❤️ by @tale_realm
65
17 days ago
Download
چندضربه آرام به در کوبید.ـ خانوم... امید اومد.آنا از جا بلند شد.
ـ باشه.ماهرخ کنار رفت و آنا از اتاق بیرون آمد.چند لحظه بعد، امید وارد سالن شد.
ـ مامان...
آنا لبخند کوتاهی زد.ـ خسته نباشی پسرم.ـ ممنون.چند جمله‌ی معمولی بینشان رد و بدل شد، مدتی گذشت ،تا اینکه آنا بالاخره گفت:ـ پسرم، من دیگه نمی‌خوام برگردم آلمان.

امید با تعجب نگاهش کرد.ـ چرا؟ـ این همه سال اونجا بودی زندگیت همه چیزت اونجاس؟
 میدونم...ولی دیگه سنی ازم گذشته. دلم می‌خواد بقیه‌ی عمرم رو ایران بمونم.

امید چند لحظه ساکت ماند.ـ پس دارایی‌هات توی آلمان چی؟

ـ به کامیار گفتم وکالتم رو قبول کنه. می‌خوام همه‌چیز رو  بفروشم و کارهاش رو جمع کنم.

نام کامیار که آمد، نگاه امید برای لحظه‌ای تغییر کرد.

ـ کامیار؟؟

ـ آره. اون توی وکالت حرف نداره.

ـ می‌دونم مامان... ولی لازم نبود بذاری کامیار از همه‌چیزت باخبر بشه.

آنا شانه‌ای بالا انداخت. من نمی‌تونم به هر وکیلی اعتماد کنم. کامیار رو می‌شناسم، بهش اطمینان دارم. خودمم دیگه حوصله‌ی این کارها رو ندارم.سپس مکثی کرد و آرام‌تر گفت:یه خونه توی ایران می‌گیرم، ولی تا وقتی کارهاش انجام بشه... اگه اشکالی نداره پیش تو بمونم؟

امید چیزی نگفت.نگاهش ناخودآگاه به سمت اتاق ماهرخ افتاد.
ادامه کامنت اول و دوم...
#رمان_عاشقانه #داستان_عاشقانه #رمان_ایرانی #رمان #داستان by @tale_realm
69
21 days ago
Download
وقتی ظرف خالی شد، آن را کنار گذاشت. دستش راآرام روی کبودی گردن ماهرخ کشید.لبخند از صورتش محو شد.نگاهش روی رد کبودی ثابت ماند.ماهرخ لب‌هایش را به هم فشرد.امید آرام‌تر گفت:ـ حالا برام همه‌چیزو تعریف کن.
ماهرخ چشم‌هایش را بست.اشکی از گوشه چشمش پایین لغزید.
 همه‌چیز را برای امید تعریف کرد؛ از آن شب شوم، از خشم داوود، از ضربه‌هایی که یکی پس از دیگری فرود آمده بود و از لحظه‌ای که دیگر چیزی به خاطر نداشت.
امید تا آخر حرف‌هایش ساکت ماند. فکش از شدت خشم منقبض شده  و دست‌هایش را آن‌قدر به هم فشار می‌داد که بند انگشت‌هایش سفید شده بودند.

وقتی ماهرخ ساکت شد، چند لحظه‌ای طول کشید تا بتواند حرف بزند.
این دفعه باید ازش شکایت کنی.
ماهرخ نگاهش کرد.
ـ شکایت؟
ـ آره. این بار دیگه نباید کوتاه بیای.
لحن امید قاطع بود؛ آن‌قدر قاطع که جایی برای مخالفت باقی نمی‌گذاشت.
ـ با وکیلم می‌فرستمت کلانتری. مدارک اورژانست رو هم می‌بریم. این‌جوری محکم‌کاری می‌کنیم که راحت‌تر بتونی طلاقت رو بگیری. مدارک پزشکیت رو هم می‌دم به پزشک قانونی و کارهای اولیه شکایت رو انجام می‌دم. احتمالاً بعداً خودت هم باید برای بعضی مراحل بری، ولی تا جای ممکن وکیلم کارها رو انجام می‌ده.
کمی مکث کرد و با تلخی ادامه داد
ادامه اولین و دومین کامنت...
#قصه #رمان_عاشقانه #داستان_دنباله_دار #مولانا #رمان by @tale_realm
108
24 days ago
Download
دستش را روی دستگیره گذاشت و با احتیاط وارد شد.ـ ماهرخ؟جوابی نیامد.قدم دیگری برداشت.ـ ماهرخ... کجایی؟صدایش این بار، لرزش خفیفی داشت. نگاهش گوشه‌وکنار خانه را کاوید.تا اینکه چشمش به اتاق افتاد.
جسمی بی‌حرکت روی زمین افتاده بود.قلبش فرو ریخت.
ـ ما... ماهرخ؟ خودش را به او رساند و کنار پیکرش زانو زد.
ـ دستش را زیر سر او برد. صورت ماهرخ رنگی به خود نداشت و موهای پریشانش روی صورت ریخته بود.
ـ عزیزم.... صدای منو می‌شنوی؟پلک‌های ماهرخ لرزیدند.فقط همین.اما برای امید کافی بود.نفس حبس‌شده‌اش را  بیرون داد.ـ خدایا... شکرت.
نگاهش روی کبودی‌های صورت و گردن اوماند.ـ مرتیکه حروم‌زاده...ـ حروم‌زاده‌ی بی‌وجود... اگه دستم بهت برسه، از رو زمین محوت میکنم..
آرام دستش را زیر کمرماهرخ برد و او را  از روی زمین بلند کرد.او بی‌حال در آغوشش افتاد و سرش روی سینه امید قرار گرفت.امید او را محکم‌ در آغوش گرفت؛ آن‌قدر محتاط که انگار چیزی شکننده و گران‌بها را در دست دارد.ـ طاقت بیار عشقم.. فقط طاقت بیار.با عجله او را داخل ماشین گذاشت و  پشت فرمان نشست.
اولین بیمارستانی که در مسیر، بود، ترمز کرد و  با دویدن خودش را به داخل رساند. ماهرخ را به بخش اورژانس سپرد ،ساعت‌ها کش میامدند ؛ کند و بی‌رحم.
ادامه اولین کامنت...
#عشق❤️ #رمانتیک #رمان #داستان_دنباله_دار #رمان_ایرانی by @tale_realm
73
a month ago
Download
بالاخره انگشتان لرزانش به موبایل رسید.آن را به سختی برداشت ..تماس برقرار شد.
امید از لحظه‌ای که به خانه برگشته بود، نتوانسته بود تصویر نگاه غضبناک داوود به ماهرخ را از ذهنش بیرون کند. دلش آشوب بود و خواب به چشم‌هایش نمی‌آمد. مدام با خودش کلنجار می‌رفت، اما  آرام نمی‌گرفت.

وقتی نام ماهرخ را در آن وقت شب روی صفحه ی گوشی دید، دلش یک‌باره فرو ریخت. آن‌سوی خط، سکوت بود.چند ثانیه بعد، صدای ضعیف و بریده‌ای به گوشش رسید:
«امید...»و بعد، تماس قطع شد.گوشی از دست ماهرخ رها شده بود.«ماهرخ؟... ماهرخ! صدای منو می‌شنوی؟»هرچه صدا زد، پاسخی نشنید.وحشت مثل بادی سرد به سر تا پای امید وزید. دیگر لحظه‌ای درنگ نکرد. 
با دست‌هایی شتاب‌زده خودش را آماده کرد.دستش هنوز از شدت اضطراب می‌لرزید که گاوصندوق را باز کرد. نگاهش چند ثانیه روی اسلحه‌ی کمری ثابت ماند.
سنگینی سرد اسلحه در دستش، انگار تمام خشم چند ساعت گذشته را یک‌جا به یادش آورد.اگر داوود فقط یک تار مو از سر ماهرخ کم کرده باشه...، 
نتوانست جمله‌اش را تمام کند.تصویر صورت رنگ‌پریده‌ی ماهرخ از جلوی چشمش کنار نمی‌رفت. فکری مثل آتش به جانش افتاد .اگر  دیر برسد چه؟انگشت‌هایش دور اسلحه محکم‌تر شدند. این بار نه...ـ این بار نمیزارم بهت دست بزنه.اسلحه را پنهان کرد و از خانه بیرون زد
ادامه کامنت اول....
#رمان #داستان_دنباله_دار #عشق❤️ #رمان_ایرانی #رمان_عاشقانه by @tale_realm
71
a month ago
Download
جلوی چشم خودم داشتی با اون یارو تیک‌وتاک می‌زدی... توی خونه‌ی من!منه بی ناموسم هیچی نگفتم..صدای داوود از خشم و درماندگی می لرزید.چند قدم جلو آمد، اما ماهرخ دیگر مثل گذشته خودش را عقب نکشید. همین بی‌اعتنایی بیشتر عصبانیش کرد.ـ چیه؟! چرا ساکتی؟ حرف بزن!
ماهرخ روبه رویش بیچاره ای را در حال غرق شدن میدید که هرچه بیشتر دست و پا میزد بیشتر فرو میرفت.همین نگاه، داوود را تا اوج دیوانگی میبرد.قبلاً کافی بود صدایش را بلند کند تا ماهرخ سرش را پایین بیندازد، بغض کند و شروع کند به توضیح دادن. اما این بار خبری از آن ماهرخ نبود.دیگر از او نمی‌ترسید.داوود با خنده‌ای تلخ سر تکان داد.ـ عجب... عجب!
دستش را روی صورتش کشید.ـ منِ خرو باش...چند لحظه سکوت کرد؛ انگار دنبال جمله‌ای می‌گشت  منِ خرو باش که فکر می‌کردم چون دوستم داری فرستادیم کمپ...صدایش شکست ماهرخ من هنوز دوست دارم بیا باهم درستش کنیم..من اشتباه کردم فکر می‌کردم هر چی می‌گم، هر کاری می‌کنم... آخرش باز برمی‌گردی سمت خودم.ماهرخ آرام گفت:ـ دیگه نمی‌خوام برگردم.داوود خشکش زد.انگار کسی همان لحظه چیزی را محکم کوبیده بود وسط سینه‌اش.ـ چی گفتی؟ـ گفتم دیگه نمی‌خوامت.
داوود چند ثانیه فقط نگاهش کرد.بعد خندید؛ خنده‌ای کوتاه و بی‌جان.ـ پس اینه...نگاهش از صورت ماهرخ پایین رفت انگار دیگر مظلوم نمایی هایش روی ماهرخ اثر نداشتـ .ادامه کامنت #رمان_عاشقانه#عشق by @tale_realm
70
a month ago
Download
با تمام وجود تمنای آغوش ماهرخ را داشت؛ تمنایی که دیگر نمی‌توانست پشت سکوت و خویشتن‌داری پنهانش کند.

داوود با دیدن امید که نزدیک ماهرخ ایستاده بود، از جایش بلند شد و کنار ماهرخ نشست. دستش را آرام روی سر او کشید.

ـ خودتو اذیت نکن قربونت بشم... انقدر گریه نکن.

او از هر فرصتی استفاده می‌کرد تا دوباره جایی در دل ماهرخ برای خودش پیدا کند، اما ماهرخ حتی نگاهش هم نمی‌کرد.

نگاه امید روی دست داوود ثابت ماند؛ همان دستی که روزی به صورت ماهرخ سیلی زده بود و حالا موهایش را نوازش می‌کرد.

و امید، با تمام عشقی که در سینه داشت، مجبور بود فقط تماشا کند.

درونش از حسادت، خشم و درماندگی می‌سوخت. از اینکه داوود می‌توانست کنار ماهرخ بنشیند، دستش را بگیرد و سرش را نوازش کند، درحالی‌که او حتی اجازه نداشت قدمی جلو بگذارد.

دلش می‌خواست دست داوود را بگیرد و آن‌قدر فشارش دهد که صدای خرد شدن استخوان‌هایش را بشنود.

اما خودش را نگه داشت.

ماه‌ها بود دوست داشتن ماهرخ را با همین رنج زندگی می‌کرد؛ با حرف‌هایی که نمی‌زد و آغوش‌هایی که فقط در خیال نصیبش می‌شد.

و حالا، نوازش دست‌های داوود روی موهای ماهرخ، سخت‌ترین امتحان صبوری‌اش بود.

ماهرخ سرش را بلند کرد.

چشم‌هایش به امید افتاد.

امید آرام سر تکان داد؛ انگار بی‌آنکه کلمه‌ای بگوید، به او می‌فهماند:

«من کنارت هستم.» ادامه داستان کامنت اول
#رمان_عاشقانه #داستان_عاشقانه #عشق #خیانت by @tale_realm
61
a month ago
Download
پارچه‌ی لباس روی تن ماهرخ افتاده بود و آستین‌هایش تا روی مچ دست می‌رسید.  مژه‌های بلندش، به‌خاطر گریه، به هم چسبیده بودند و زیر چشم‌هایش هاله‌ی خفیفی از خستگی و بی‌خوابی نشسته بود.موهای فر و پرپشتش،  بی‌حوصله زیر شال جمع شده بودند و چند حلقه‌ی فر روی صورتش افتاده بود.
گاهی کسی کنارش می‌نشست، دستش را می‌گرفت و چیزی می‌گفت.ـ خدا صبرت بده.ـ مادرت زن خوبی بود.ماهرخ هر بار فقط سر تکان می‌داد.هنوز باور نکرده بود دیگر قرار نیست صدای مادرش را بشنود. قرار نبود دیگر با آن چشم‌های مهربان به او نگاه کند، موهایش را کنار بزند و خستگی را از جانش بتکاند.هر بار که به این فکر می‌کرد، انگار دست سیاه و بزرگی گلویش را می‌فشرد. نفسش تنگ می‌شد و چیزی سنگین روی سینه‌اش می‌نشست.نرگس کنارش نشسته بود. از صبح حتی لحظه‌ای تنهایش نگذاشته بود.داوود چند قدم آن‌طرف‌تر، کنار برادرش نشسته بود و هر مهمانی که وارد می‌شد، به استقبالش می‌رفت. چای پشت سر هم از آشپزخانه بیرون می‌آمد. استکان‌ها روی سینی‌ها می‌لرزیدند. صدای قرآن، بوی گلاب و شیون زنی از اتاق کناری، همه با هم در فضای خانه پیچیده بود.
خانه شلوغ بود؛ اما برای ماهرخ، از همیشه خلوت‌تر به نظر می‌رسید.چشم‌هایش آرام روی عکس مادرش نشست. چند لحظه فقط نگاهش کرد. بعد لب‌هایش بی‌صدا تکان خورد.مامان...
ادامه داستان کامنت اول...
#رمان_ایرانی #داستان_دنباله_دار #رمان_عاشقانه #عشق❤️ by @tale_realm
82
a month ago
Download

Download All

Save the photos and videos currently loaded on this page.

0Photos
0Videos
Ready to download 0 / 0

Keep this tab open until your download is ready.

back to up