Instagram story viewer> @ehsantarighat> Posts
24.8K
followers
5073
following
برنامه‌نویسی که پادکستر تمام‌وقت شد.
از سختی‌های مسیر، تصمیم‌های سخت و قصه‌هایی که کمکم کردن بهتر فکر کنم می‌گم.
POSTS STORIES REELS TAGGED
آدم‌ها در گولاگ فقط زندانی نمی‌شدند بلکه کم‌کم به یک شماره، یک پرونده و یک نیروی کار خاموش تبدیل می‌شدند.

«تکه‌هایی از زندگی» نوشته ژاک روسی، روایت خطی و معمولی از زندان‌های شوروی نیست. کتاب از خرده‌روایت‌ها ساخته شده از آدم‌هایی که هرکدام برای چند صفحه وارد داستان می‌شوند، تکه‌ای از زندگی‌شان را پیش چشم ما می‌گذارند و بعد در سرمای اردوگاه ناپدید می‌شوند.

روسی با لحنی خونسرد، کوتاه و گاهی آمیخته به طنزی تلخ، از گرسنگی، ترس، تحقیر، خیانت و تلاش روزمره برای زنده‌ماندن می‌نویسد. او نمی‌خواهد خواننده را با جملات احساسی تحت‌تأثیر قرار دهد؛ فقط واقعیت را نشان می‌دهد، و همین خونسردی، کتاب را تکان‌دهنده‌تر می‌کند.

«تکه‌هایی از زندگی» فقط کتابی درباره گولاگ نیست؛ درباره آدم‌هایی است که یک حکومت می‌خواست آن‌ها را از حافظه تاریخ پاک کند، اما ژاک روسی با نوشتن، دوباره نام و چهره‌شان را به آن‌ها بازگرداند.

کتابی کوتاه، تلخ و فراموش‌نشدنی؛ برای کسانی که می‌خواهند تاریخ را نه از نگاه حکومت‌ها، بلکه از میان زندگی آدم‌های معمولی بخوانند.

من این کتاب رو با افتخار و با همراهی نشر مهرگان خرد عزیز ترجمه کردم. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید. by @ehsantarighat
12
3 months ago
Download
آیا می‌شود از دل جنگ، نامه‌ای برای عشق نوشت؟
آیا می‌شود وقتی جهان زیر صدای گلوله‌ها ترک برمی‌دارد، هنوز به چند کلمه پناه برد و برای کسی نوشت: هنوز زنده‌ام؛ هنوز به تو فکر می‌کنم؛ هنوز چیزی از من باقی مانده است؟

سال پیش، وقتی جنگ اول اتفاق افتاد، با بچه‌های نشر خوب تصمیم گرفتیم کتابی درباره‌ی نامه‌های جنگ آماده کنیم؛ اما آن ایده، به جای یک کتاب، تبدیل شد به سه کتاب. سه مجموعه از نامه‌هایی که در دل جنگ نوشته شده‌اند؛ نامه‌هایی که نه برای چاپ شدن نوشته شدند، نه برای ماندن در تاریخ. آن‌ها فقط برای یک نفر بودند: مادری چشم‌به‌راه، معشوقی دور، همسری نگران، یا کودکی که شاید معنای جنگ را نمی‌فهمید، اما جای خالی پدر را هر روز حس می‌کرد.

این نامه‌ها سندهای رسمی تاریخ نیستند، اما شاید از هر سندی راستگوترند. در آن‌ها نه صدای فرماندهان بلند است، نه غرور پیروزی، نه زبان سرد گزارش‌های نظامی. اینجا تاریخ با صدای آهسته‌ی انسان حرف می‌زند؛ با دستخطی لرزان، جمله‌ای ناتمام، و کلمه‌ای ساده که گاهی از تمام خطابه‌های جهان سنگین‌تر می‌شود.

در این سه کتاب، جنگ نه روی نقشه‌ها، که روی قلب‌ها اتفاق می‌افتد؛ در فاصله‌ی میان نوشتن یک نامه و رسیدن پاسخ آن، در سکوت اتاقی که کسی صدای قدم‌های پستچی را با تپش قلب خودش اشتباه می‌گیرد، و در سنگری که سربازی چند خط می‌نویسد تا برای لحظه‌ای دوباره به خانه برگردد.

برای من، ترجمه‌ی این کتاب‌ها فقط جابه‌جایی کلمات از زبانی به زبان دیگر نبود. بیشتر شبیه عبور از راهرویی تاریک بود، پر از صداهای خاموش. آدم‌هایی که سال‌هاست نیستند، اما در نامه‌هایشان هنوز نفس می‌کشند؛ هنوز می‌ترسند، هنوز شوخی می‌کنند، هنوز دلتنگ‌اند، هنوز امید دارند.

زیبایی تلخ این نامه‌ها در همین است که هیچ‌کدام ادعای زیبایی ندارند. کسی نمی‌خواست ادبیات خلق کند یا قهرمان باشد. آن‌ها فقط می‌خواستند فراموش نشوند؛ می‌خواستند در جهانی که هر لحظه ممکن بود نامشان به عددی در فهرست کشته‌شدگان تبدیل شود، با چند کلمه دوباره انسان بمانند.

این‌ها فقط کتاب‌هایی درباره‌ی جنگ نیستند. کتاب‌هایی‌اند درباره‌ی چیزهایی که جنگ هم نتوانست از انسان بگیرد: میل به نوشتن، نیاز به دوست داشته شدن، و آرزوی کوچک اما ابدیِ بازگشتن به خانه.

از نشر خوب و همه‌ی دوستانی که کمک کردند، اصلاحم کردند و مشتاقانه خواستند این سه کتاب منتشر شود، سپاسگزارم. بچه‌های خوب واقعاً خوب‌اند. by @ehsantarighat
17
4 months ago
Download
همیشه فکر می‌کردم برای نوشتن چند ساعت سکوت مطلق لازم دارم. ولی خب، زندگی واقعی پره از تلفن و پیام و جلسه و «یه لحظه بیا ببین».

این مقاله یادم داد که مسئله حذف کردن وقفه‌ها نیست؛ مسئله اینه که بعد از هر وقفه چطوری برگردیم سر کار.

چهار تا ترفند ساده که از همین امروز دارم امتحانشون می‌کنم رو توی پست گذاشتم.

برای دریافت لینک مقاله کامنت کنید: وقفه by @ehsantarighat
3
17 hours ago
Download
برای دریافت لینک منبع کامنت کنید: واقعیت
------------------------------------------
اگه واقعیت رو می‌شد کامل و بدون هیچ فیلتر و محدودیتی دید، واقعاً فکر می‌کنی تحملش می‌کردیم؟

شاید ذهن انسان اصلاً برای دیدن «تمام حقیقت» ساخته نشده باشه. شاید محدودیت ادراک همیشه نقص نباشه. شاید همون چیزیه که کمک می‌کنه بتونیم در این دنیا زندگی کنیم.

گاهی لازم نیست همه‌چیز رو کامل بفهمیم؛ شاید فقط باید به اندازه‌ای بفهمیم که بتونیم ادامه بدیم. by @ehsantarighat
2
2 days ago
Download
آزادی همیشه با باز شدن درِ زندان شروع نمی‌شود. گاهی تازه بیرون از آن است که 
می‌فهمی چقدر راه تا آزاد بودن مانده.

فیلم ژاپنی Under the Open Sky داستان مردی به نام ماسائو میکامی است؛ عضو سابق یاکوزا که بعد از سیزده سال زندان به خاطر قتل، دوباره وارد جامعه می‌شود. این بار تصمیم گرفته زندگی متفاوتی داشته باشد؛ شغلی پیدا کند، گذشته‌اش را پشت سر بگذارد و شاید حتی مادرش را که از کودکی از او جدا شده، پیدا کند.

اما جامعه برای کسی مثل میکامی جای ساده‌ای نیست. او بلد است در برابر خطر بایستد، بلد است برای خودش بجنگد، اما چیزهای به‌ظاهر ساده‌ای مثل پیدا کردن کار، پر کردن فرم‌های اداری، کنترل خشم یا پذیرفته شدن از سوی دیگران برایش تبدیل به نبردهایی تازه می‌شوند. گذشته‌اش همه‌جا همراهش است؛ حتی وقتی خودش می‌خواهد از آن فاصله بگیرد.

و همین‌جاست که Under the Open Sky از یک داستان معمول درباره‌ی «بازگشت یک زندانی به جامعه» فراتر می‌رود.

فیلم آرام‌آرام سؤال سخت‌تری مطرح می‌کند:
وقتی از آدمی می‌خواهیم تغییر کند، آیا واقعاً آماده‌ایم نسخه‌ی تغییرکرده‌ی او را بپذیریم؟
میکامی شخصیت ساده‌ای نیست. همزمان می‌تواند خشن، عصبی و ترسناک باشد و چند دقیقه بعد، کودکانه، آسیب‌پذیر و دوست‌داشتنی. فیلم نه از او قهرمان می‌سازد و نه هیولا؛ فقط اجازه می‌دهد او را به‌عنوان یک انسان ببینیم. بخش بزرگی از تأثیر فیلم هم مدیون بازی فوق‌العاده‌ی Kōji Yakusho است؛ اجرایی که جایزه‌ی بهترین بازی جشنواره شیکاگو را برایش به همراه داشت و خود فیلم نیز جایزه‌ی انتخاب تماشاگران بهترین فیلم بین‌المللی همان جشنواره را گرفت.

کارگردان در عین نقد بی‌رحمی‌های جامعه‌ی مدرن ژاپن، فیلمش را با مقدار زیادی شفقت ساخته است. در کنار طرد شدن، بوروکراسی و قضاوت، آدم‌هایی هم هستند که دستشان را به سوی میکامی دراز می‌کنند؛ و شاید همین مهربانی‌های کوچک است که «دنیای زیبا»ی عنوان فیلم را معنا می‌کند. فیلم بر اساس رمان Mibuncho نوشته‌ی Ryūzō Saki ساخته شده و نخستین نمایش بین‌المللی‌اش را در جشنواره تورنتو ۲۰۲۰ تجربه کرد.
فیلم Under the Open Sky درباره‌ی بخشش نیست؛ درباره‌ی چیزی دشوارتر است: درباره‌ی فرصت دوباره. درباره‌ی اینکه آیا انسان واقعاً می‌تواند گذشته‌اش را پشت سر بگذارد، وقتی دیگران حاضر نیستند آن گذشته را فراموش کنند.
و شاید مهم‌تر از همه، درباره‌ی این سؤال:
برای اینکه دوباره عضوی از این دنیا باشیم، چقدر از خود واقعی‌مان را باید کنار بگذاریم؟

فیلم: Under the open sky محصول ژاپن رو پیشنهاد می‌کنم. by @ehsantarighat
7
3 days ago
Download
برای دریافت لینک منبع کامنت کنید: زندگی
------
تا حالا برای زندگی‌ای که هیچ‌وقت نداشتی دلتنگ شدی؟ نه برای چیزی که از دست دادی بلکه برای چیزی که می‌تونست اتفاق بیفته.

این مقاله یه نکته خیلی خوب داشت: «کنجکاوی درباره زندگی دیگه، لزوماً یعنی از زندگی فعلیت ناراضی نیستی.»

گاهی فقط داری برای امکان‌هایی که با انتخاب‌هات بسته شدن، کمی سوگواری می‌کنی. و شاید بلوغ یعنی بفهمیم هر «بله» واقعی، تعداد زیادی «نه» هم با خودش میاره.

اما لازم نیست اون زندگی‌های نزیسته رو به پشیمونی تبدیل کنیم. می‌تونیم دوستشون داشته باشیم، درباره‌شون فکر کنیم، و باز هم این یکی رو زندگی کنیم. by @ehsantarighat
29
4 days ago
Download
برای دریافت لینک مطلب کلمه «غم» رو کامنت کنید.

بعضی غم‌ها ترسناک‌تر می‌شن چون حاضر نیستیم بهشون نگاه کنیم.

فکر می‌کنیم اگه واقعاً بشینیم و حسشون کنیم، دیگه نمی‌تونیم بلند بشیم.

این مقاله درباره همین ترسه.

درباره اینکه چطور آدم می‌تونه مدت‌ها با غمش زندگی کنه، بدون اینکه واقعاً باهاش روبه‌رو بشه.

اما یه نکته خیلی خوب داشت: اجتناب، غم رو از بین نمی‌بره؛ فقط باعث می‌شه شکل پنهان‌تری پیدا کنه.

گاهی مواجه شدن با غم یعنی دیدن چیزهایی که دوست نداریم ببینیم. ولی شاید آرامش از همون جایی شروع بشه که دیگه سعی نمی‌کنیم ازش فرار کنیم. by @ehsantarighat
50
5 days ago
Download
برای خوندن اصلا مقاله کامنت کنید: فرار

چند بار به خودت گفتی: «فقط بذار این هفته تموم بشه»، بعد هفته تموم شده و یه چیز دیگه جاش رو گرفته؟

این مقاله درباره یه چرخه آشناست: استرس به رهایی به استرس بعدی.

کل هفته رو منتظر جمعه‌ایم. جمعه می‌رسه و سعی می‌کنیم با سرگرمی، اسکرول یا هر چیز دیگه‌ای ذهنمون رو خاموش کنیم. یکشنبه دوباره اضطراب شروع می‌شه و کم‌کم زندگی تبدیل می‌شه به چیزی که فقط منتظریم بخش‌های سختش تموم بشن.

یه سؤال خوب توی متن بود: چیزی که برای «استراحت» انجام می‌دی واقعاً داره بهت لذت می‌ده، یا فقط داره کمک می‌کنه موقتاً چیزی رو احساس نکنی؟

شاید همیشه لازم نباشه از زندگی فرار کنیم تا بتونیم تحملش کنیم. گاهی باید بفهمیم دقیقاً چه چیزی توی زندگی‌مون این‌همه نیاز به فرار ساخته. by @ehsantarighat
5
7 days ago
Download
گاهی یک فیلم با اتفاقی خیلی کوچک شروع می‌شود؛ مثلاً با قابلمه‌ای لوبیای قرمز که آرام روی اجاق می‌پزد. اما کم‌کم می‌فهمی قصه اصلاً درباره‌ی غذا نیست؛ درباره‌ی آدم‌هایی است که مدت‌هاست کسی واقعاً آن‌ها را ندیده.

فیلم Sweet Bean (An) ساخته‌ی نائومی کاواسه، داستان سنتاروست؛ مردی کم‌حرف که در مغازه‌ی کوچکش دورایاکی می‌فروشد و بیشتر از آن‌که زندگی کند، روزها را پشت سر می‌گذارد. تا اینکه زنی سالخورده به نام توکوئه از راه می‌رسد و از او می‌خواهد در مغازه کار کند. سنتارو اول چندان جدی‌اش نمی‌گیرد، اما وقتی طعم خمیر لوبیای قرمزی را که توکوئه درست کرده می‌چشد، همه‌چیز آرام‌آرام تغییر می‌کند.

توکوئه فقط بلد نیست لوبیاها را خوب بپزد؛ انگار بلد است به چیزهایی گوش بدهد که بقیه مدت‌هاست صدایشان را نمی‌شنوند. به فصل‌ها، به درخت‌ها، به غذایی که با حوصله آماده می‌شود و مهم‌تر از همه، به آدم‌هایی که هرکدام زخمی را با خودشان حمل می‌کنند.

فیلم Sweet Bean فیلمی آرام است، اما ساده نیست. زیر ظاهر گرم و دلنشینش، درباره‌ی تنهایی، قضاوت اجتماعی، کرامت انسان و فرصت دوباره برای زندگی حرف می‌زند. فیلم از یک مغازه‌ی کوچک شیرینی‌فروشی شروع می‌شود، اما کم‌کم تبدیل می‌شود به داستان سه نسل که هرکدام به شکلی احساس می‌کنند جایی در این دنیا ندارند.

کاواسه هم عجله‌ای برای تعریف قصه ندارد. اجازه می‌دهد صدای جوشیدن لوبیاها را بشنویم، تغییر فصل را ببینیم و شکوفه‌های گیلاس را تماشا کنیم. همین ریتم آهسته است که باعث می‌شود فیلم بیش از آنکه صرفاً دیده شود، حس شود. Sweet Bean در سال ۲۰۱۵ افتتاح‌کننده‌ی بخش Un Certain Regard جشنواره کن بود.

اگر فیلم‌هایی مثل Perfect Days را دوست دارید؛ فیلم‌هایی که زیبایی را نه در اتفاقات بزرگ، بلکه در جزئیات روزمره پیدا می‌کنند، احتمالاً Sweet Bean هم از آن فیلم‌هایی خواهد بود که تا مدتی بعد از تمام شدنش همراهتان می‌ماند. شاید بعد از دیدنش، دفعه‌ی بعد که غذایی را آرام آماده می‌کنید، به این فکر کنید که بعضی چیزها فقط وقتی طعم واقعی‌شان را نشان می‌دهند که برایشان وقت بگذاریم. by @ehsantarighat
30
9 days ago
Download
چند تا کار هست که مدت‌هاست دوست داری انجام بدی، ولی منتظری یه نفر پیدا بشه که باهات بیاد؟

این مقاله یه ایده ساده داشت: تنهایی انجام دادن بعضی کارها، نشونه تنهایی نیست؛ نشونه اینه که برای شروع زندگی‌ات منتظر اجازه یا همراه نمی‌مونی.

اوایلش شاید عجیب باشه. ولی کم‌کم یه سؤال مهم‌تر شکل می‌گیره: «من، وقتی لازم نیست با کسی هماهنگ کنم، واقعاً چی دوست دارم؟»

شاید مستقل شدن از همین تصمیم‌های کوچیک شروع بشه.

از اینکه بعضی وقت‌ها به‌جای «کی باهام میاد؟» بپرسی: «من خودم می‌خوام برم یا نه؟» by @ehsantarighat
23
10 days ago
Download
چند بار شده هنوز از چیزی که بهش رسیدی لذت نبرده باشی و ذهنت رفته باشه سراغ بعدی؟

این مقاله درباره یه الگوی آشناست: این تصور که زندگی واقعی همیشه یه قدم جلوتر منتظر ماست. و شاید سخت‌ترین بخشش اینه که بفهمیم بعضی وقت‌ها مشکل از جایی که هستیم نیست.

ما هنوز یاد نگرفتیم اون‌قدر بمونیم که یه زندگی واقعاً مال ما بشه.

یه سؤال خیلی خوب از متن برام موند: دارم به سمت چیزی حرکت می‌کنم، یا فقط دارم از چیزی در خودم فرار می‌کنم؟ by @ehsantarighat
9
11 days ago
Download
بعضی آدم‌ها فقط اتفاق‌ها رو تجربه نمی‌کنن fg;i جذبشون می‌کنن.

حال یه نفر، فضای یه جمع، یه صحنه فیلم، یه حرف ساده… همه‌چیز ممکنه خیلی بیشتر از حد انتظار توی ذهنشون بمونه و شاید برای همینه که حواس‌پرتی این‌قدر وسوسه‌کننده‌ست.

گوشی، اسکرول، محتوا، فکرهای تکراری؛ هر چیزی که برای چند دقیقه شدت دنیا رو کمتر کنه.

این مقاله یه ایده قشنگ داشت: آدم حساس لازم نیست کمتر احساس کنه. فقط باید یاد بگیره هر چیزی که از درونش رد می‌شه، الزاماً مال خودش نیست.

احساس عمیق، نباید به معنی حمل کردن همه‌چیز باشه. by @ehsantarighat
10
14 days ago
Download

Download All

Save the photos and videos currently loaded on this page.

0Photos
0Videos
Ready to download 0 / 0

Keep this tab open until your download is ready.

back to up