Instagram story viewer> @dr_ravanfar> Tagged
201.6K
followers
97
following
🎬 +100M Views on Psychology Content
روانشناسی رو از ریشه ظاهری، به ریشه‌‌ی پنهان و واقعی می‌بریم
👇 خودت رو را،یگان ارزیابی کن
POSTS STORIES REELS TAGGED
گفت:

تو که این‌همه سال سعی کردی شبیه خانواده‌ی خودت نشی...
و همون خانواده‌ای رو ساختی که همیشه آرزوشو داشتی؛
پس چرا دیدن رابطه‌ی خوب بچه‌هات با مادرشون، به جای این‌که خوشحالت کنه، حالتو بد می‌کنه؟

یهو داغ کردم... گفتم:
چون خونوادم عُمرَمو **** دکتر.
مشکل من فقر و اعت،یادشون نبود؛
این‌ بود که چرا باید بین این نفهم‌ها به دنیا می‌اومدم؟

دکتر سعی کرد آرومم کنه و بعدش بهم گفت:
من متوجه یه چیزی شدم:
خشم، غم، شرم، ترس از قضاوت... این‌ها سال‌هاست همراهتن.
ولی تو یه حالت به نقطه‌ی جوش می‌رسن...
"وقتی خانواده‌ی بچه‌گیت رو با خانواده‌ی بچه‌هات مقایسه می‌کنی"

گفتم:
یعنی من به بچه‌های خودم حسودی می‌کنم؟ مگه میشه؟

دکتر گفت:
نه!
به نظر میاد هیجان اصلی اینجا حسادت به بچه‌هات نیست؛
بیشتر فعال‌شدنِ درد محرومیت خودته...

راست می‌گفت، درد خودم بود؛ خوب این دردو می‌شناختم...
بدون معطلی پرسیدم: حالا با این درد باید چیکار‌ کرد؟

دکتر گفت:
همین که متوجه شدیم مشکل کجاست، بیشتر راه رو رفتیم...

بعد ادامه داد:
حالا می‌خوام یه سؤال ازت بپرسم.
اگه ازت بخوام هر بار که حسرت، عصبانی‌ت کرد:

۱. از اون فضا فاصله بگیری،
۲. چند تا نفس عمیق بکشی،
۳. و به‌جای فکر کردن به گذشته‌ای که دیگه قابل تغییر نیست،
به چیزهای خوبی فکر کنی که الان داری یا می‌تونی در آینده داشته باشی...
فکر می‌کنی بتونی این کار رو انجام بدی؟

مونده بودم که چه جوابی بدم...
طبق تجربه‌م، احتمالا نه! نمی‌تونستم...
دکتر سکوت رو شکست و گفت:

"اگه فکر می‌کنی نمی‌تونی، به نظرت چه چیزی جلوی تو رو می‌گیره؟"
اون دقیقاً همون مسئله‌ایه که باید روش کار کنیم...

امضاء: دکتر روانفر

#خانواده #خشم #محرومیت
199
دکتر پرسید...
مثلا به هدف‌هات برسی که چی بشه؟

گفتم:
خب دکتر، آدمم دیگه! می‌خوام زندگی کنم!
یعنی من لیاقت یه زندگی خوب رو ندارم؟

یه مکثی کرد و گفت:
خب، ظاهراً تو این قسمت مشکلی نداریم...

هنوز متوجه منظورش نشده بودم که پرسید:
کجا درس می‌خونی؟ تو خونه؟ کجای خونه؟

گفتم:
توی اتاقم؛ میز مطالعه دارم...
ولی چون گردنم درد می‌گیره، بیشتر روی تخت سعی می‌کنم درس بخونم.

دکتر کمی مکث کرد و گفت:
آخه کی روی تخت خواب درس می‌خونه؟
اونجا با گوشی هم کار می‌کنی؟ اگه آره، چقدر؟

گفتم:
بله، خیلی...

پرسید:
وقتی کتاب رو باز می‌کنی که بخونی، چقدر طول می‌کشه تا حواست پرت بشه؟

با خنده گفتم:
دکتر، متأسفانه کار به باز کردن کتاب نمی‌رسه!

پرسید:
یعنی اصلاً نمی‌تونی بخونی؟ حتی چند خط؟

گفتم:
نه، متأسفانه...

دکتر گفت:
ببین، مغز من و شما یک سری فرآیندهای مشترک با مغز سگ داره؛ یکی از اون‌ها شرطی‌سازیه...

همون‌طور که مغز سگ ممکنه صدای ظرف غذاش رو با غذا مرتبط کنه،
مغز ما هم می‌تونه بعد از بارها استفاده از گوشی پشت میز، میز کار رو با گوشی شرطی کنه.

یعنی همین که پشت میز می‌شینی یا روی تخت دراز می‌کشی،
مغزت منتظر یه پاداش فوریه؛
و اولین چیزی که به ذهنت می‌رسه، همون گوشیه...

گفتم:
خب، پس من باید با این مشکل چیکار کنم؟

دکتر گفت:
ببین، چون هنوز درس خوندن رو شروع نمی‌کنی که ببینیم بعدش ذهنت با چه مقاومت‌هایی روبه‌رو می‌شه، اول باید محرک‌ها و نتایج رو بازسازی کنی.

یعنی:
تخت خواب فقط و فقط برای خوابیدن باشه؛
میز فقط برای کار...
و گوشی هم محیط مخصوص خودش رو داشته باشه.

البته پیشنهاد می‌کنم تا وقتی این بازسازی انجام بشه، از کتابخونه استفاده کنی...

ولی یه نکته مهم وجود داره:
ممکنه شروع کنی و بعد دوباره نتونی ادامه بدی؛
اونجا دیگه مسئله فرق می‌کنه.

باید چرخه‌های اضطراب، افسردگی، کمال‌گرایی، خشم، مشکلات توجه و تمرکز و... رو بررسی کنیم تا بفهمیم دقیقاً گیر کار کجاست...

اصلاً تا حالا به این مسئله دقت کرده بودی؟

اینجا درباره چیزهایی حرف می‌زنیم که خیلی‌ها ممکنه باهاش درگیر باشن،
اما کمتر کسی درباره‌شون میگه چون مسائل جذابی نیستن.
این فقط یه نمونه‌ست؛
بقیه‌ش رو می‌تونی توی صفحه ببینی:
@dr_ravanfar
امضاء: دکتر روانفر

#روانشناسی #تمرکز
185
پرسید...
به هدف‌هات برسی که چی بشه؟

گفتم:
خب دکتر آدمم دیگه! میخوام زندگی کنم!
یعنی من لیاقت یه زندگی خوبو ندارم؟

یه لحظه مکث کرد و گفت:
خب، ظاهراً اینجا مشکل نداریم...

مونده بودم منظورش چیه که بلافاصله پرسید:
کجا درس میخونی؟ تو خونه؟ کجای خونه؟

گفتم:
تو اتاقم؛ میز مطالعه دارم...
ولی چون گردنم درد می‌گیره، بیشتر رو تخت سعی می‌کنم بخونم.

دکتر یه لحظه مکث کرد و گفت:
آخه کی تو تخت خواب درس می‌خونه؟
اونجا با گوشی هم کار می‌کنی؟ اگه آره چه‌قدر؟

گفتم: بله، خیلی...

پرسید:
وقتی کتاب رو باز می‌کنی که بخونی، چندوقت بعد حواست پرت میشه؟

با خنده گفتم:
دکتر به باز کردن کتاب نمی‌رسه...

پرسید:
یعنی اصلا نمی‌خونی؟ حتی چند خط؟

گفتم:
نه متاسفانه...

دکتر گفت:
ببین، مغز من و شما یه سری فرآیند مشترک با مغز سگ داره؛ یکی‌شون شرطی‌سازیه...

همونطور که مغز سگ، صدای ظرف غذاش رو با غذا یکی می‌دونه؛
مغز ما هم می‌تونه [بعد از بارها استفاده از گوشی پشت میز]، میز کار رو با گوشی شرطی کنه.

یعنی همین که پشت میز بشینی یا روی تخت دراز بکشی؛
مغزت منتظر پاداش فوریه؛ و اولین چیزی که به ذهنت میرسه، همون گوشیه...

گفتم:
خب پس من باید با این مشکل چیکار کنم؟

دکتر گفت:
ببین، چون درس خوندن رو شروع نمی‌کنی که ببینیم بعدش ذهنت چه مقاومت‌هایی خواهد داشت، اول بایستی محرک‌ها و نتایج رو بازسازی کنی:

یعنی تخت خواب فقط و فقط برای خوابیدن باشه؛
میز: فقط کار...
و استفاده از گوشی محیط مخصوص خودش رو داشته باشه...

البته پیشنهاد می‌کنم تا وقتی این بازسازی انجام بشه، از کتابخونه استفاده کنی...
ولی یه نکته مهم هست:
ممکنه شروع کنی و بعدش دوباره نتونی بخونی؛او‌نجا دیگه مساله فرق می‌کنه.

باید چرخه‌های اضطراب، افسردگی، کمال‌گرایی، خشم، مشکلات توجه‌و‌تمرکز و ... رو بررسی کنیم تا بفهمیم گیر کار دقیقا کجاست...

شاید تو زندگیت یه مشکلاتی باشه که فکر می‌کنی دلیلش رو می‌دونی، اما هنوز دلیل واقعیش رو پیدا نکردی...
پس پیشنهاد می‌کنم بقیه‌ی پست‌های صفحه رو هم ببینی؛
اگر جواب سؤالت رو بین پست‌ها پیدا نکردی، برامون دایرکتش کن تا برات بسازیمش⚒️

امضاء: دکتر روانفر

#روانشناسی #تمرکز
787
پرسید:
کدوم مساله مرتبط با مهاجرتت باعث میشه خیلی عصبانی یا ناراحت بشی؟

بدون نیاز به فکر کردن گفتم: مهم تر از همه، خانواده‌ای که اگه حمایتم می‌کرد الآن خیلی جلوتر بودم...
بگذریم از وضع اقتصاد و پاسپورت و ویزا و زبان و تطبیق مدارک و از صفر شروع کردن...

دکتر یه مکث کرد و یه چیزی گفت که زندگیمو تقسیم کرد به قبل و بعد از اون جمله...

گفت: منم اگه مثل تو این همه پرونده رو همزمان تو ذهنم باز کنم، کم میارم!

داشتم به حرفش و پرونده‌های باز تو ذهنم فکر می‌کردم که دوباره پرسید: خانواده‌ت کنترل‌گر هم هستن؟

انگار که یهو بیدار شده باشم گفتم: شدید...

حین یادداشت کردن زیر لب گفت: خب پس خانواده‌ی کنترل‌گر... احساس اینم داری که گیر کردی...

گفتم: بله همین‌طوره.

گفت: ببین، تو یه هدف داری که رسیدن بهش کلی مانع داره. منم باهات کاملاً موافقم.

ولی اگه از همون روز اول تمرکزت بره روی همه اون موانع بیرونی که خیلی‌هاش هم دست خودت نیست، ذهن بعد یه مدت می‌گه: "عزیز! چه خبره این همه فشار؟! من از پس این همه مشکل برنمیام".

و اگه این روند ادامه پیدا کنه، کم‌کم درگیر یه احساس گیر افتادن بدون راه خروج میشی، که بهش میگیم Entrapment...

پرسیدم: یعنی چه شکلی؟

گفت: یعنی ذهن می‌رسه به جایی که می‌گه: وقتی با وجود این همه مشکل هیچ راهی ندارم، اصلاً چرا کاری بکنم؟

حرفاشو زد و سکوت کرد...
منم داشتم چندماه اخیر رو مرور می‌کردم... ماه‌هایی که ذهنم همین مسیر رو رفته بود...
اون وقتایی که به خودم میگفتم وقتی نمیشه، اصلا گور بابای همه‌چی... 

وقتی دکتر صدام کرد از تو فکرام اومدم بیرون... انگار صداش رو نمی‌شنیدم. تو ذهنم فقط یه سوال بود که ازش پرسیدم:
اگه ذهن یکی به این Entrapment برسه، بعدش چی میشه؟

جواب داد و گفت: معمولا تعلل مزمن شروع می‌شه. بعد فرصت‌ها یکی‌یکی از دست می‌رن، در نتیجه‌ش اعتمادبه‌نفس پایین میاد و بعدش خشم، غم، ناامیدی و حتی افسردگی، پشت سر هم ردیف می‌شن...

بغضم ترکید. یه طوری ترکید که جلسه رو قطع کردم و حتی جلساتمم مثل مهاجرت فقط تو مرحله‌ی جمع کردن اطلاعات موند...

امضاء: دکتر روانفر
@dr_ravanfar
@dr_ravanfar
پست بعدی یه هشداره که وقتی بخونیش، دیگه مثل قبل به تصمیم‌هات نگاه نمی‌کنی.
اگه صفحه رو فا،لو نداشته باشی، از دستش میدی...

#روانشناسی #افسردگی
171
پرسید...
به نظرت کسی که خیانت میکنه، حقشه کتک بخوره؟

این سوالش آتیشم زد...
گفتم د آخه مردک... تو فکر کردی کی هستی که منو قضاوت می‌کنی؟ اصلا میفهمی خیانت یعنی چی؟
صبر کن ... الآن فهمیدم... همه چیز برام روشن شد...

دکتر گفت: من فقط میخواستم نظرت رو درباره کسی که خیانت کرده بدونم، همین.
و این‌ که، چی برات روشن شد؟

بهش گفتم: فکر کردی من انقدر خرم که نمی‌فهمم دستتون باهم تو یه کاسه‌ست؟
اگه نیست، از کجا فهمیدی که من کتکش زدم؟
قاپ تو رو هم دزدیده، نه؟
واقعا همتون لنگه همدیگه‌اید...

🔸️خب، بعدش که اینارو گفتی، دکتر چیکار کرد؟

هیچی دیگه، با اون آدمای ۹۸۸ که از قبل باهاشون هماهنگ بود، فرستادنم اینجا...
بذار پام برسه بیرون... اون موقع می‌فهمه با کی طرف بوده...

🔸️خیلی خُب، یادمون باشه فردا درباره‌ش حرف بزنیم. حالا دا،روهاتو بخور که من برم...

پ.ن: (این مطلب نمونه ای از الگوهای فکری دیده شده در اختلال شخصیت پارانوئید (PPD) است و به معنای اینکه همه افراد مبتلا چنین رفتارهایی دارند نیست.)

امضاء: دکتر روانفر
@dr_ravanfar
@dr_ravanfar 

#روانشناسی #پارانویا
2k
دکتر گفت:...

میشه گفت تو پر از خشم‌هایی هستی که همیشه سرکوب شدن؟
و الآن مثل یه انبار باروتی که هر لحظه ممکنه منفجر بشه؟

گفتم: کار از منفجر شدن گذشته دکتر...

یهو گفت: خب! پس طبق گفته‌های قبلیت، درخواست کردن برات سخته، نمیتونی نه بگی، مسئولیت پذیریت بیش از حده، خشم داری، همه ازت راضی‌ان، بچه‌ی بزرگ هم که هستی...

داشتم به این فکر میکردم که بچه‌ی بزرگ بودنم چه ربطی داره!؟ که بی‌هوا ازم پرسید:
پدر و مادرت زیاد دعوا داشتن؟ احساس می‌کردی که باید اوضاع رو درست کنی؟

بدون فکر کردن جواب دادم: دعوا داشتن نه، دارن!

گفت: ببین، معمولا تو خانواده‌هایی که محبت به عملکرد و مفید بودن گره میخوره و بچه‌ها فقط وقتی کمک می‌کنن یا مفید باشن تشویق میشن، یا خونواده‌هایی که مسئولیت بیشتر از سنشون به بچه‌ها میدن و ...

"بچه‌ها کم‌کم یاد می‌گیرن که برای دوست‌داشتنی بودن، باید همیشه مفید باشن و دیگران رو راضی نگه دارن"
برای همین با یک سری ویژگی‌ها بزرگ مییشن:

اکثرا درخواست کمک براشون سخته، از درون خسته‌ان ولی ظاهرا همیشه در دسترسن، احساس عذاب وجدان و بدهکاری دارن و به‌خاطر سرکوب احساساتشون، اغلب خشم پنهان دارن...

و اگه این الگوها اصلاح نشه، یک سری عواقب داره:
یکی از اصلی‌ترین‌هاش فرسودگی روانیه.
روابط یک طرفه، احساس دیده نشدن، پایین اومدن عزت نفس، اضطراب و گاهی افسردگی...

حرف‌های دکتر که تموم شد، ازش پرسیدم:
با این همه پیچیدگی، امیدی بهم هست؟

گفت: معلومه که هست. بیا انجامش بدیم...
بگو ببینم، دیگران تورو به مهربونی و فداکاری می‌شناسن؟...

امضاء: روانفر

پست بعدی درباره‌ی یکی دیگه از بازی‌های ذهنه که خیلیامون داریم ولی هیچ‌کس ازش حرف نمی‌زنه. امیدوارم از دستش ندی.

#روانشناسی #طرحواره
732
back to up