Instagram story viewer> @hs13n> Tagged
5.3K
followers
2663
following
مربی راهنمای کوهستان در ایران
کوهپیمایی / سنگ نوردی / یخ نوردی
POSTS STORIES REELS TAGGED
⁨	صعود یک روزه به قله سیمرغی خلنو🧿😍
#خلنو #کوهنوردی⁩
74
⁨	قله ی سرکچال با تیم خوب در مسیر ایران🧿🧿🧿🧿🧿
 ۱۴۰۵/۰۴/۱۸
صعودی لذت بخش و ایمن⁩
74
سیزدهم تیر، روز ملی دماوند.

برای من، دماوند فقط یه قله نبود؛ یه رویایی بود که سال‌ها توی سرم داشتم. از اولین کوهنوردی جدی‌ام توی فروردین ۱۴۰۴ تا روز صعود، بارها خسته شدم، بارها خواستم بی‌خیال بشم، اما هر بار یه چیزی منو هل داد که ادامه بدم. تا بالاخره اون روز رسید و تونستم روی بام ایران بایستم.
هر قدم این مسیر یه چالش تازه بود. اگه همنوردهام و مخصوصاً حسن کنارم نبودن، شاید هیچ‌وقت این حس قشنگ ایستادن روی دماوند رو تجربه نمی‌کردم.
از همون اول راه یه حس عجیبی داشتم؛ انگار زمینی که روش قدم برمی‌داشتم زنده بود و زیر پام نفس می‌کشید. هرچی بالاتر می‌رفتم، این حس واقعی‌تر می‌شد. راستش رو بخوای، از دماوند می‌ترسیدم. نزدیک تپه گوگردی، وقتی چند تا کوهنورد رو دیدم که حالشون بد شده بود، بیشتر از قبل باور کردم که این کوه فقط سنگ و برف نیست؛ یه موجود زنده‌ست. انگار خودش انتخاب می‌کنه که کی اجازه داره روی بامش بایسته. از اونجا به بعد، هر قدمم رو با احترام برداشتم.
وقتی به قله رسیدم، دیگه نه هیجانی مونده بود، نه فریادی. فقط یه سکوت عمیق بود و اشکی که بی‌اختیار از چشمام سرازیر شد.

من رسیدم.
من تونستم.
رویایی که یه روز برام محال بود، بالاخره واقعی شد.

اون بالا فهمیدم آدم در برابر عظمت طبیعت چقدر کوچیکه؛ اما اگه صبور باشه و جا نزنه، می‌تونه به دورترین آرزوهاش هم برسه. 
کامنت👇👇
88
دماوند
آخرای مرداد ۱۴۰۴...
دماوند زیبا، مغرور، مرموز، با شکوه، افسانه ای؛ من که میگم هر چی درباره دماوند تو داستان های و اسطوره ها و افسانه هامون داریم درسته.
دماوند نه زن بود نه مرد. دماوند خود غرور، خشم، صبر، استقامت و پایداری بود.
دماوند همون چیزی بود که باور داشتم. دماوند یه کوه نبود، جون داشت، نفس ایران بود و من چقدر خوشبختم که منو پذیرفت و تونستم بهش صعود کنم.
هنوزم باورم نمیشه. من، نگار، تونستم برم مرتفع ترین نقطه ایران بایستم. چقدر اشک ریختم، چقدر خوشحال بودم.
قبل از رسیدن به قله، تقریبا تو ۲۰۰ متر پایانی مسیر، فحشی بود که میدادم به خودم، به کوه و میگفتم من نمیام دیگه من تا همینجا هم که اومدم بسمه، قله رو دارم میبینم و حسن، این پسر که همیشه میگم مثل علی، از خوبی زیاد رو مخه پا به پام اومدو بهم امید داد، تشویقم کرد؛ همنوردام، تک به تک بهم انگیزه دادند و من تونستم به نوکِ نوکِ نوکِ دماوند برسم و یهو حالم خوب بشه و جون بگیرم.
الان دیگه هیچ جایی نیست که بگم "وای نه، خیلی راهه من نمیتونم." یا بگم "وای فلان کار خیلی سخته، من از پسش بر نمیام." خودم خنده ام میگیره، به قول دهه هشتادیا: حاجی من رفتم دماوندا!! چی ازون سخت تره.
من به خودم افتخار میکنم. خیلی تلاش کردم و تغییر رو در خودم به وضوح دیدم. هر بار با وجود درد ناشی از دیسک کمر و گردن، خار پاشنه و بعضا دل درد ناشی از عادت ماهانه، مخصوصا تو دو تا قله خلنو و دماوند، ادامه دادم ولی چیزی که بیشتر از همه، هر بار که کم آوردم کمکم کرد، صدای پرنیا بود که تو گوشم تکرار میشد: " آفرین کوهنورد کوچولوی من، مامان میدونستی چقدر بهت افتخار میکنم؟، مامان ادامه بده اگرم نشه حداقل تو تلاشت رو کردی..."
این صعود کار من یکی تنها نبود.
هیچ موفقیتی کار یک نفر نیست. همیشه خوب که نگاه کنی، چند نفر هستند که بهت کمک کردند تا تو با تلاشت بتونی به خواسته ات برسی.
دوستتون دارم.
اگه دلتون خواست بگید به دماوند چه حسی دارید؟ اصلا حسی دارید؟

پ.ن: دلم میخواد بازم بنویسم، پس احتمالا بازم از دماوند براتون پست بذارم.
#کوهنوردان_تهران #کوهنوردی🗻 #همنورد#دماوند #دماوند_را_باید_دید
94
اینبار برنامه پاشوره بود. حسن میگفت رفتیم قله، سنگ پا بیارید.
فکر کردم، خودم نمیخوام، برای کی بیارم سنگ پا رو؟
عمه هام، اره اونا استفاده میکنن و خوشحال میشن بدونن یادشون بودم.
رفتیم. مثل همیشه. هوا خیلی گرم بود و بطری‌های هممون ته کشید و رو آوردیم به لیمو ترش خوری و تصمیم برین شد که نریم تا قله و برگشتیم.
ناراحت بودم؟ اره، ولی نه چون به قله نرسیدیم چون تشنه ام بود😅
نمیدونم تو صعودهای بعدی میتونیم برسیم به قله و قشنگیش رو ببینیم یا نه، ولی الان، درین لحظه از زندگی میتونم بگم معنی این جمله که میگه: "از مسیر لذت ببر..." رو درک کردم.
چند وقته که دارم همش تجربه میکنم، به قولی دارم زندگی رو میچشم. درست مثل بچه ها که دنیا رو اول با مزه کردن کشف میکنند. 

الان کجام؟ تو راهم، دارم میرم به سمت یکی از قشنگترین قله های ایران. بین کوهنوردا به عروس قله های ایران میشناسنش؛ سبلان یا به زبون محلی: "ساوالان". 

قریب به سی سال میشد که با اتوبوس سفر نکرده بودم، کنار یه عالمه آدم دیگه، با داستان های مختلف، با هدفهای متفاوت.
راننده ترکی صحبت میکنه: "دستشوییا هرکیم گدیر گتسین بش آلتی دیقه دوراجاخ".
میپرسم خب تکلیف اونی که ترکی بلد نیست چیه؟ 
میخنده و میگه خب دوستت بلده که.
اره بلده؛ چه خوبه که بلده. با اینکه کمو بیش متوجه میشم، ولی وجود بها بهم حس امنیت میده.
از پنجره بیرون رو نگاه میکنم. پدره به ترکی از پسرش میپرسه: یک داری یا دو؟
_یک.
دستشو میگیره میبره اونور جاده‌. بعد چهره پسر خندون رو میبینی که پشت یه دیواری وایساده تا زیر باسنش و داره میشاشه. چقدر خوشحاله میتونه سر پا بشاشه.
حسم جالبه. نمیتونم وصفش کنم.
جاده چقدر قشنگه، آسمون و ابرهاش.
راننده بهمون چایی تعرف کرد، چایی آویشن. 
بفرمایید چایی ☕️
پ.ن.۱. عکس ها مربوط به پیمایش هفته پیش و همینطور سفر به اردبیله.
پ.ن.۲. یهو دلم خواست کپشنمو قاطی پاطی بنویسم.
#کوهنوردی
#طبیعت_زیبا
#سفر
70
وقتی مسیر طولانی باشه مجبوری که زود راه بیوفتی که گرفتار آفتاب و گرماش نشی؛ و اینجوریه که دیگه شبا راه میوفتیم و نگم براتون که چقدر پیمایش تو شب هم ترسناک و هم دلچسبه.
همه تو صف پشت سر هم با یه چراغ رو پیشونی و از ابتدای صف که برمیگردی و نگاه میکنی انگار بیست سی تا کرم شب تاب پشت هم دارن راه میرن.

همیشه دربند رفته بودم، یه بار با آرزو رفتم، همون موقعی بود که از ارتفاع وحشت داشتم(الانم میترسم ولی نه مثل قبل) و هرگز فکرش رو هم نمیکردم که یه روز ازین مسیر برم به سمت توچال.
از اونجایی که دیگه خونه ها و مغازه ها تموم میشه، مسیر دیگه صاف نیست و روی سنگا میری بالا تا برسی به کافه رجب و از بعد کافه رجب مسیر دست به سنگ میشه.
بعد شیر پلا و بعد آبشار دوقلو و تا اینجای مسیر دکمه 💩 خوردم داره، چون میتونی بری سمت ایستگاه پنج و با کابین برگردی پایین ولی امان از روزی که بری سمت امیری، دیگه برگشتی در کار نیست.
وقتی رسیدیم امیری، اینقدر له بودم که نرفتم حتی توش رو ببینم چه شکلیه.
برای تویی که نمیدونی میگم که امیری یه پناهگاهه که پدر و مادر یه پسر جوون که جونش رو همونجا تو سرما از دست داده ساختن که دیگه کسی به سرنوشت پسرشون دچار نشه😢 یه آقای کوهنوردی هم بود که هندونه بریده بود و اونجا به هر کسی که می‌رسید تعارف میکرد و چقدر چسبید واقعا.
(آهان تو مسیر قبل شیر پلا، لا به لای سنگا، به فاصله، شمع روشن بود؛ کار یه آقایی بود که هر پنجشنبه به یاد خانومش که با هم کوهنوردی میکردن، این شمع ها رو میذاره تو کوه🥲
چقدر قشنگه که آدم‌ها یاد میکنن از هم🫠)
پا شدیم. باید ادامه می‌دادیم. منو ساناز با حسن و فائزه از گروه عقب تر بودیم.
تو مسیر همش فکر میکردم یعنی بچه ها الان کجان؟ رسیدن قله؟ میمونن منتظرمون یا برمیگردن پایین؟
دیگه تقریبا نزدیک قله بودیم، با خودم گفتم آخه برای چی باید تو این گرما و آفتاب داغ منتظر ما باشند و سرمو آوردم بالا دیدم آقا حمید تو قله است، پشتش سارا بود، اینورتر فاطمه جون، وای نرگس...
و اشکی بود که نمی‌تونستم جلوش رو بگیرم.
توی تمام تنم یه نیروی زیادی احساس کردم و تند تر از قبل به مسیر ادامه دادم تا رسیدم و پریدم بغلشون.
لعنتیا دیگه شور معرفتو در آوردن😁😅
این کار بچه ها برای من خیلی ارزش داشت، خیلی زیاد.

و این جوری بود که این صعود یکی از قشنگترین صعودهام بود.
بعد هم تند تند یه دو تا عکس انداختیم و زود راه افتادیم که به کابین برسیم.

قله توچال بیستم تیرماه ۱۴۰۴
پ.ن۱. حیف بود اگه عکسای توچال رو نمیذاشتم.
پ.ن.۲.هیچی کاری نداشتم. ماچ بهتون.
#کوهنوردی
#توچال_تهران 
#رفاقت
61
قبل از هر چیز باید اعلام کنم که منو باقی همنوردام، خیلی آدم های خفن تری شدیم؛ جدی ها. قشنگ پیشرفتمون مشهوده. مخلص کلام اینکه باعث افتخارتونیم به خاطر استقامتی که هر بار از خودمون نشون میدیم، به خاطر آرامش و صبری که هر بار بیشتر و بیشتر میشه.
خوشحالیم همگی.
قدرتمندیم.
هر کدوم به یه عشقی هر بار میایمو صعود می‌کنیم و البته که بدون یاری رسوندن حسن، شاید اصلا نمیتونستیم؛ بس که تشویقمون میکنه و امید میده بهمون؛ خلاصه کار بلده. مرسی شیر جنگ🤗
اینبار رفتیم به بلند ترین قله تهران، خُلِنو، با ارتفاع چهار هزار و سیصدو یه عالمه.
یکی از قشنگترین صعودهایی بود که داشتیم. از همه نظر بی نظیر بود. منظره و طبیعتش، هوای ابری عالی که یه ذره هم به آفتاب نخوردیم، رو قله خدا برامون برف هم باروند از آسمون و لذت رسیدن به قله رو دو چندان کرد.
تو راه اینقدر کنار هم خندیدیم که یه جاهایی واقعا با اینکه توان راه رفتن نداشتیم، یهو به خودمون اومدیم دیدیم قله رو داریم میبینیم و این صحنه یکی از قشنگترین مزخرفات کوهنوردیه😂 چون میگی وای اینهمه اومدم هنوز مونده و از طرفی هم میگی آفرین دمت گرم تا اینجا اومدی و داری قله رو میبینی. دچار خل مغزی میشی خلاصه😁⛰️
بازم میگم، ایندفعه صبح اول وقتِ اخر هفته که رفتی دم پنجره و زل زدی به رشته کوه های البرز، با دقت نگاه کن، منو دوستام داریم از روی یکی از قله ها برات دست تکون میدیم جون دلم.
پاشو تو هم برو اون کاری که همیشه دلت میخواسته انجام بدی رو شروع کن. چی دوست داری اصلا؟
لاو یو یه عالمه.
مرسی که میبینی عکسای قشنگمونو و میخونی کپشنمونو.

خلنو مرداد ماه ۱۴۰۴
#کوهنوردی 
#قله_خلنو 
#طبیعت_ایران
93
الو حسن چطوری؟ منم خوبم ممنونم. چی تو از کجا فهمیدی؟ ای شیطون، آره ، آره. نه، منم نمیام. بابا حسن یه ماهه هیچ تمرینی نداشتم، نتانیاهو اومد گند زد تو تمام چیزی که ساخته بودم، الانم بیام عقب میندازمتون... باشه، انشاالله، خوش بگذره، خدافظی.

_مامان، وااااقعا نمیخوای بری؟
_آره والا پرن، پام خیلی درد میکنه، با همه این اتفاقاتی هم که افتاده بعید میدونم امسال به دماوند برسم. تو که دیدی چطوری داشتم هدفمو دنبال میکردم، جنگ شد خب، نشد.
_حتی اگه دماوند هم نرید امسال، حداقلش اینه که تو تلاشت رو کردی. تو همیشه پات درد میکرده، کمر و گردنت هم، پس بهونه نیار، بگو تنبلیم میاد ...

چقدر خجالت کشیدم واقعا. درست میگفت؛ حداقلش اینه که تلاشمو کردم. سریع گوشی رو برداشتمو به ساناز پیام دادم:
ساناز پرنیا دعوام کرد،
من هر جوری هست
فردا رو میرم.
ساناز هم همون موقع چک کرد و جواب داد:
منم میام،
۲ونیم دم خونتونم.

وای چقدر تعریفی دارم براتون😆😅 من مینویسم، شمام بخونید و برام کامنت کنید نظرتونو.
ده دفعه تو مسیر خواستیم بپیچیم و برگردیم با ساناز هی یکی گیرمون انداخت و نذاشت. تو کوه اینجوریه، یعنی اینقدر این همنوردای فِلان فِلان شده ات بهت انگیزه میدن، اینقدر آدم حسابی اند لعنتیا که نگم براتون. باور کن از یه جایی به بعد، فقط میری که اونا رو ببینی و دورت باشند.
دور نشم از تنبلانگیمون، میگفتم، یه جا که یه شیب تندی رو با ساناز رفتیم بالا تا یه جایی، و چون طبق معمول عقب بودیم از گروه🤣 تنهایی ترسیدیم و با فضاحت داشتیم برمیگشتیم و پدر و مادر و جد و اباد پرنیا رو شاد میکردیم که یهو یکی تو کوه گفت نگاااااار، برگشتم دیدم حسین لعنتیه🤣🤣🤣 هی گفتم من یزیدم نیا ساناز شمره به ما نزدیک نشو، گوشش بدهکار نبود و اومد و کمکمون کرد و رفتیم تا پناهگاه که ارتفاعش ۳هزار و خورده ای بود.
تو فیلما همون دو تاییه که از دور بچه ها دارن صدامون میکنن و اینا.
ما رسیدیم پناهگاه و بچه ها راه افتادن به سمت قله و ما هم منتظر حسن شدیم که بیاد و با اون بریم.
حسن، به خاطر یه حرف گوش نکنی که گنده گوزی کرده بود🤪😂 و بار اول اومده بود قله ۴هزاری، برگشته بود پایین. 
کوهنوردی واقعا کار سختیه، شوخی نیست؛ جدای از توان بدنی، باید روحی هم آماده باشی. من که هیچکدومو ندارم الحمدلله 😂😂😂 فقط گنده گوزم منم🤪😂.
خلاصه که حسنم که اومد پا شدیم بریم، ولی پای من کشیده شد و موندیم تو پناهگاه و خوش گذراندیم. 
اون ویدئوهایی هم که هست مربوط به برگشت میشن همشون.
حرف دارم بازم، ولی جا ندارم😁😅🤣
#کوهنورد
#کوهپیمایی
#زن_کوهنورد
#ماجراجوییی
108
قله چین کلاغ
خرداد ۱۴۰۴
اره هفته پیش نرفتم با گروه و مشغول صافکاری و رنگ پاهای نازنین مهربونم بودم که این چند وقته حسابی خسته شدن بیچاره ها.
رفتم پیش دوست خوشگلم @sarehnaili ناخن جفت شصت هامو از گوشت در آوردم و مردمو زنده شدم از درد و دو روز بعدشم رفتم آمپول زدم تو استخون کف پام برای خار پاشنه ام و جوری از درد جیغ زدم که خودم دلم برای خودم سوخت😅😂
دددددرررررررررددددددددد داشت قشنگ، دددددررررردددد.
ولی خب الان خوبه، یعنی بهتره.
خلاصه که یک هفته به خودمو پاهام استراحت دادم.
این صعودمون ساعت ۱۲ شب از پای کوه شروع شد و تو تاریکی با اعمال شاقه(🤔)رفتیم بالا و موقع طلوع رسیدیم قله.
(اسلاید چهارم لامپ دوم منم، پر قدرت با کمربند دیسکم، مثل داداش کایکو دارم میرم بالا، خیلی جدی😁😅)
برگشتمون هم بیشتر مسیر رو شن اسکی کردیم. حس جالبی داشت برام، انگار داشتم رو آب راه میرفتم🥰و برای اولین بار دو سه باری خوردم زمین و با بدن کبود برگشتم به آغوش خانواده.
همه چی خوبه ها، الان موقع بالا رفتن دیگه مثل قبل اذیت نمیشم ولی برگشت، اخ نگم از برگشت لعنتی، یعنی خار و مار و دیسکو زانو و هر چی که دارم تو مسیر در میان و با هم بلند بلند سرود آزادی سر میدن؛ اما من حالم چطوره؟ خوشحال و راضی ام و فعلا، پررو تر از این حرفام که بخوام ناله کنم و از هدفی که دارم، دست بکشم.

ولی واقعا هر کاری که تو زندگیت انجام میدی، هر قدمی که برمیداری، خیلی مهمه که در کنار کی هستی. اگه همسفرت بد باشه گند میخوره تو سفرت، همکلاسی مدرسه و دانشگاهت بد باشه اون سال یا ترم میشه پر از خاطره های بد؛ حالا بگیر برو جلو. 
کلا هر کی که نقش "هم" تو زندگیمون رو داره(همکلاسی، هم دانشگاهی، همکار، همسفر، همنورد، همسر، همراه که میتونه دوست و رفیق باشه، هم خانواده 😉😁 که همون فامیله و... )میتونه رسما رنگ کنه اون بخش از زندگیمونو، یا قهوه ای یا حالا رنگای قشنگ. بی شک همگیمونم بخش هایی از زندگیمون به رنگ قهوه ای پرررررر رنگ هست؛ اینم که میگن تو حال خودت رو خوب کن و قوی باش و اینا، همه زرت و پورت و حرف مفته والا؛ من که نمیتونم اگه تو میتونی کاپ مال تو😂😅
اینهمه اسمون ریسمون بافتم که بگم، هم های من تو کوه یعنی همنوردام، اکثرشون گلهایی هستند از بهشت که مسیر رو برام لذت بخش کردند و جا داره ازین تریبون😆🤣😂ازشون تشکر کنم😜😘🥰.

اسلاید آخر رو هم یکی از همنوردهای خوش ذوقمون درست کرده که میذارم بمونه به یادگار ازین روزای سختِ قشنگ.

ماچ به کله هاتون که دیدید و خوندید😘☺️
#کوهنوردی
#همنورد
#پیمایش
55
back to up