Instagram story viewer> @neliya_org> Tagged
202.2K
followers
520
following
عشق سابقم، قاضی شد و من متهمی که سالها پیش حاملگیمو ازش پنهون کرده بودم...اینجا سرگذشت‌ها واقعیه
🔻کپی پیگرد قضایی داره🔻باقی پیجام هایلایت
POSTS STORIES REELS TAGGED
😂😂سرم بازار مسگرهاست😂😂 با ماتیارِ من😂❤️
43
بدون اینکه نگاهش کنم در ادامه درس گفتم : بله درسته سیستم عصبی فعال میشه و ضربان قلب می‌ره بالا .

و برگشتم سمت شون .
- بچه ها می دونید اگه سیستم عصبی مون درست کار نکنه چی میشه؟
اکثریت داشتن جزوه می نوشتن فقط آتش سرش توی گوشی تلفنش بود  و با نوک آرنج میزد توی پهلوی بغل دستیش و یه چیزی توی گوشیش نشونش میداد. 
زدم توی تخته .
- سرکلاس من  تلفن تون رو بذارید کنار!
سرش نصفه نیمه بالا اومد. 
- استاد خب دارم جزوه می نویسم .
با اخم خیره شدم به قیافه پرو و تخسش.
-‌ حواس تون رو بدید به درس !
تلفن رو موقتا گذاشت کنار و گفت: استاد اگه سیستم مون کار نکنه ممکنه غش کنیم .
نه مثل اینکه جز لودگی چیزایی هم از درس فیزیولوژی می دونست. خواستم روی تخته باقی مبحث رو بنویسم که یکی به در کلاس کوبید و بی اجازه داخل شد . یه پسر تقریبا سی ساله با کوله اش که نگاهش به ته کلاس بود.
راهش رو سد کردم .
- شما دانشجوی این کلاسید ، چرا بیست دقیقه دیر اومدید ؟ بفرمایید بیرون تا خاطرتون باشه بعد من نیایید.
یکدفعه همهمه ای توی کلاس به وجود اومد . آتش مقدم دست تکون داد برای  پسره .
- شهروز بیا بشین تن لش، استاد گیر ندید گناه داره . بذارید بشینه فیض ببره از این بحث شیرین فشارخون .
پس شهروز قُل دیگه همین آتیش پاره کلاس بود .
رو به آتش مقدم اخم کردم .
- شما نمی‌خواد پادرمیانی کنی، خودتون با ارفاق توی کلاس من هستید .
یکهو دخترا زدن زیر خنده و پسرا از خنده زدن روی میزشون. شهروز که بلاتکلیف توی کلاس ایستاده بود مظلوم گفت : خب استاد برم یا اجازه می دید بشینم؟
پشت میزم ایستادم و صدام بالا رفت .
- ساکتتتتتت!
ساکت شدن . رو به شهروز گفتم : برو بشین گوش بده به درس .
شهروز رفت نشست کنار آتش مقدم و کتابش رو باز کرد .‌ زیر چشمی حواسم بهشون بود . داشتن پچ‌پچ با هم حرف می‌زدند ‌. رفتم تا مقابل میز صندلی شون ایستادم. 
- اگه میخواهید به حرف زدن تون ادامه بدید بفرمایید بیرون..

اتش مقدم نگاه گستاخش رو داد بهم 
- استاد، داشتم بهش میگفتم چه مطالبی بهمون گفتید . 
ابن قیافه تخسش دقیقا روی اعصابم سوهان می کشید. یه ذره دیگه ادامه میداد جاش بیرون کلاس بود .
صدام کمی بالا رفت: من به شما اجازه دادم حرف بزنی ؟
نیشش کمی باز شد و دندونای یک دست سفید و مرتبش درخشیدن. 
- خب استاد  بخواهید نخواهید من زرنگ کلاس تونمم. حتی می تونید به عنوان مبصر کلاس هم انتخابم کنید هر کی حرف زد  اسمشو بنویسم توی بدا.

بچه ها خندیدن.✍️ادامه ابن عاشقانه هات در این پیج 👇 @romansaray_maryam2
199
.
سلام لایک یادتون نره
اون روز همه جا صحبت از آقا مهندس مشهور یا به قول دخترها "بابالنگ‌دراز" بود.
حالا همه فهمیده بودند که اتابک خان برای بازسازی مدرسه اومده و در قبالش شرطی داره اما کسی اون شرط رو نمی‌دونست! اتابک گفته بود به موقعش شرط رو به کسی که باید بگه ، میگه .
و محال بود این فکر حتی یک ثانیه هم از ذهن من و تک‌تک افراد مدرسه و حتی ساکنین روستا عبور کنه که شرط اتابک شادکام می‌تونه مربوط به من باشه !

بله من نهال خادمی.
تک‌دختر بیست و دو ساله‌‌ی زینب و خداداد !
 
زینب و خداداد در اصل خاله و شوهرخاله من بودند که بعد از سال‌ها تلاش صاحب فرزند نشده بودند.
مادرم زن زیبایی به اسم صنوبر بود. دختر مظلومی که در اوج جوانی وقتِ زایمان من ، جونش رو از دست داد .
هنوز مراسم چهلم صنوبر تمام نشده بود که علی پدر واقعیم یکباره به این نتیجه رسید که از پسِ بزرگ کردن من برنمیاد.
این شد که من رو به زینب و خداداد بخشید و بعد از اون ، تا لحظه مرگش هرگز این راز رو فاش نکرد .
هجده سالم بود که یکی از اقوام این راز رو برام آشکار کرد. از اون به بعد ، درس رو کنار گذاشتم و بیماری روحی سختی گریبان‌گیرم شد.

خداداد مرد متعصب اما زحمتکشی بود که برای سیر کردن شکم خانواده‌ش به هیچ کاری نه نمی‌‌گفت .
گاهی ما رو با خودش از این شهر تا اون شهر همراه می‌کرد و گاهی هم برای کار می‌رفت و چند ماهی به خونه بر نمی‌گشت .

زمستونِ سال قبل بود که عمه خدیجه با پدرم تماس گرفت تا فصل بهار و تابستون رو برای کار کشاورزی به گیلان بیایم و چندماهی کنارشون ساکن بشیم .
این شد که پدرم دست من و مادرم رو گرفت و از استان گرم و کویری‌مون به بهشتی که همیشه توی خواب‌هام می‌دیدم آورد.
فصل بهار و تابستون رو در منزل عمه ساکن بودیم و بعد از اون پدرم یک شغل به عنوان نگهبان در یکی از آپارتمان‌های تهران پیدا کرد و بعد بار و بندیلش رو جمع کرد و رفت.
کمی بعد مادرم هم بهش ملحق شد اما من قصد نداشتم از بهشتی که قدم زدن میون دشت‌های سبز و رقصیدن زیر بارون‌ و چرخیدن لا به لای درخت‌های تنومند جنگلهای سخاوتمندش، تازه داشت روح و روان بیمار و آشفته‌م رو سامون می‌داد ، دل بکنم.
.
همون موقع مادرِ رضا ( همسایه عمه خدیجه) من رو برای پسرش که دفتردار مدرسه ناصری بود خواستگاری کرد. عکس کاور رو ورق بزنید ادامه رو بخونید
234
لطفا اول قلبو قرمز کن و نظر حتما بذار❤️فلشم بزنی که خیلی گلی
باز صدایم بالا رفت و ج..یغ زدم:
- اون‌ کسی که تمام این سال‌ها تحت فشار روانی و شک..نجه بود من بودم نه تو، فهمیدی؟ 
- و فکر می‌کنی من راحت زندگی کردم؟ با یه زن که حتی نمی‌تونستم بهش نگاه کنم؟ با کسی که فقط یک‌بار اونم طبق رسم باهاش بودم؟ با کسی که هروقت می‌دیدمش می‌گفتم باعث جدایی من از توست؟ با کسی که تا بهش کم محلی می‌شد تهد.. یدم می‌کرد به خو... دک.. شی؟!
باز هم در چشم هم خیره شدیم، چشمانش به طرز عجیبی خو..ن افتاده و قرمز شده بود.
- می‌خوام برم خونه.
- کدوم خونه؟ 
- می‌خوام برم امیرحسین، می‌شه بری؟ 
روانم به حدی آ..سیب دیده بود که تحمل شنیدن از گذشته‌ها را نداشتم.
نفسم به او بند بود اما او رفته بود، او به راحتی تنهایم گذاشته بود و چرا باید از عشق دم می‌زدم؟ 
- می‌خوام برم سر خاک پندار، باهام میای؟ 
ناخودآگاه چنان با عجز و ناتوانی حرف زده بودم که مردمک چشمش لرزید و سر تکان داد.
تا به سر خاک برسیم هزاران بار مردم و زنده شدم، قبر دلبندم را خاک گرفته بود، کسی نبود به او سر بزند؟ 
با چانه‌ای لرزان آب و گلاب روی سنگ سفید مزارش کشیدم و با گریه اسمش را خواندم.
امیرحسین بالای سرم ایستاده و صدای هق‌هق مردانه‌اش سکوت وهم آور قبرستان را می‌شکست.
- بمیرم برات پندارم، بمیرم این‌طور با ز..جر‌ مردی، خدایا چی از بزرگی‌ات کم می‌شد حداقل بچه‌ام به مر..گ طبیعی بمیره؟ 
امیرحسین کنارم نشست، هردو به سنگ زل زده و آن‌قدر بی صدا زار زدیم که بالاخره کمی آرام گرفتیم.
امیرحسین دست به سنگ‌ کشید، برای هردو نفرمان از ماشین صندلی آورد و مجبورم کرد روی آن بنشینم.
- چطوری فهمیدی؟ 
به سمتم برگشت، چشمانش کاسه‌ی خون بود.
- تو دادگاه، وقتی پناه رو دیدم از شباهتش نفسم تنگ شده بود، بین تنفسی که داده بودم تو راهرو دیدمش.
سر به زیر انداخت، باز هم به گریه افتادم.
- کنار ماهان بود، وقتی دیدتم دوید سمتم، به پاهام چسبید گفت شما همونی هستی که مامانم شب‌ها عکسش رو نگاه می‌کرد و گریه می‌کرد؟! می‌دونی چی کشیدم وقتی فهمیدم کل این سال‌ها از اطرافیانم بازی خوردم؟ حتی از تو.
دستان لرزانم را در هم گره زدم، سر به زیر انداختم و نالیدم:
- بچه بودم، با خودم می‌گفتم اینم یه بازیِ، به شاهرخ می‌گم بیاد و بعدش اگر اومدی جلو همه چیو به هم می‌زنم، مادرت قسمم داده بود، می‌گفت مریم مریضِ، همه چی با هم قاطی شده بود.
- هزار بار اومدم در خونتون، هر بار عمو حسین گفت نمی‌خوای منو ببینی...

کل دنیا خواستن جدا بشن😪
استور..ی تیکه بعد| اسلایدهارو ببین |‌کامل هردوجلد موجودِ
204
خواهش میکنم حمایت کنید🙏
پارت ۵
مهرداد...
با صدای زنگ‌های ممتند پشت سر هم از خواب بیدار شدم حسابی سرم سنگین بود یه لحظه ترسیدم نکنه خاتون سر رسیده باشه اما یادم اومد
که 
چند روزی رفته پیش زینت رفتم طبقه پایین آیفون همچنان داشت صدا می‌کرد با عصبانیت گوشی رو برداشتم
 بله چیه سر صبح پشت سر هم زنگ می‌زنی؟!
 از اداره آگاهی مزاحمتون میشم تشریف بیارید پایین
 چند دقیقه با تعجب گفتم اداره آگاهی!!
 آره آقا زودتر بیایید پایین
 بسیار خب الان میام دم دستی یه لباس پوشیدم و رفتم بیرون. به محض اینکه درو باز کردم با دیدن ساناز پشت در خشکم زد دختری که دیشب ارژنگ ازخونه ت؛یمی  برام فرستاده بود تا بیاد مثلاً شب منو کامل کنه اما انقدر گیج بودم که حتی نتونستم درست و حسابی استفاده‌اش رو ببرم
 نگاهی به پلیس کنارش انداختم 
بفرمایید جناب چیزی شد
 صبح بخیر آقای مهرداد افشار؟!
 بله خودم هستم
 شما باید با ما تشریف بیارید اداره آگاهی

 اون وقت به چه جر..می تشریف بیارید بهتون میگم 
ببخشید من نمی‌تونم همینجوری با شما بیام باید بفهمم چه اتها..می به من زده شده یا نه!

 اشاره‌ای به ساناز کرد و گفت ایشون خانوم ساناز غلامی هستند و ادعا کردند که شما دیشب بهشون تجا..وز کردین باید با ما بیاین اداره آگاهی تا یه سری چیزها مشخص بشه
  نگاهش می‌کردم سرشو انداخته بود پایین و هیچی نمی‌گفت
 کی همچین حرفی زده اصلاً تجا..وز در کار نبوده!

 آقای محترم وقت ما رو نگیرید وگرنه مجبو..ر میشم بهتون دستبند بزنم

 حسابی گیجی شده بودم  همراهشون رفتم اداره آگاهی باورم نمی‌شد مدعی شده بود که من بهش تجاوز کردم پز...شکی قانو..نی هم همه چیز رو تایید کرده بود از فشار عصبانیت دوست داشتم همون اداره رو روی سرشون خراب کنم اگه دستم به اون دختر می‌رسید می‌دونستم چه بلا..یی به سرش بیارم دستی به پشت گردنم کشیدم و گفتم آقا به پیر به پیغمبر این دختر داره دروغ میگه اصلاً تجا..وزی در کار نبوده 

یعنی شما میگین که با این خانم راب.طه نداشتین ؟
چرا داشتم دیشب خودش اومد خونم استغفرالله می‌دونم کار اشتباهی کردم اما این خانم با پای خودش اومد خونم اصلاً این خانم همین کاره هست
 برادر من ته؛مت نزن این خانوم دیشب به واسطه تجاوز..ی که شما بهش کردین پرده بکار..تشون رو از دست دادن حتی کبو.دی روی پاشون نشون از این میده که این را..بطه با خشو..نت بوده 

کبودی من اصلاً به این خانم دست نزدم

 کتک؛ش نزدم همه چیز باب میل خودش بوده متاسفم اما مد.ارک و شواهد موجود این رو نشون نمیده !!
من از این خانم شکا..یت دارم

ادامه این داستان واقعی وجنجالی 👇
@dastan.leili
306
back to up