Instagram story viewer> @nioushapordavoody> Tagged
3K
followers
918
following
Registered Psychotherapist 🇨🇦
Clinical Neuropsychology Ph.D. candidate 🧠
My personal social diary 📚
📍Toronto
POSTS STORIES REELS TAGGED
یک روز‌هایی به سال‌هایِ گذشته نگاه می‌کنم که عجله امانم را بُریده بود. انگار که چیزی را گم کرده‌ بودم و دنبال چیزی می‌گشتم در زندگی. دنبال زمین سفتی شاید. دنبال پناه‌گاهی.

این جست‌وجو در اضطرابی که داشتم پیدا بود.در سردرگمی‌‌ام. در رقابت‌‌ام با خودِ دیگری. در نهادهایی که ساخته‌ بودم . در ترس‌هایی که با من بود . در لحظه‌های ملال‌‌ام حتی. انگار دنبال زمین سفتی بودم که با اطمینان بیشتری روی آن راه بروم. که احساس کنم سوار بر مرکب زندگی‌ام. و از فردا خبر دارم. و نمی‌هراسم هر لحظه که زمینی از زیر پای‌ام کشیده شود.زمینِ زیرِ پایم هر روز با‌خواندن اخبار مربوط به‌ایران می‌لرزید. در گم‌شدن در امنیتِ زبانِ مادری ترک میخورد.

من دنبال آن‌چه گم‌شده می‌دانستم از این سو به آن سو در جنب‌وجوش‌ بودم. از این جاده به آن جاده. از این دل‌مشغولی به آن یکی. از این آدم به آدمی دیگر. می‌گشتم بلکه آن گم‌شده را بیابم، به‌قول نیوشا دنبالِ تطابق با آن پشت زمینه‌یِ امن در ذهن بودم. بلکه قرار پیدا کنم شب‌ها که می‌خوابم. بلکه سفر در خواب نکنم و بنشینم در آن‌جا که تعلق به‌آنجا دارم. مثلِ رسیدن به بالای تپه‌ای. آرام گرفتن در آغوش عزیزان. آدم‌ها می‌گویند اگر آن اتفاق خوب بیافتد آسایش می‌آید به زندگی‌شان و شادی آمدنی‌ست. آن آرزوی شیرین اما اتفاق می‌افتد و قصه باز تکرار می‌شود. آن حس سنگینِ همیشگی دوباره می‌آيد سراغ‌شان آرام‌آرام. انگار که چیزی عوض نشده‌است. انگار آن‌چه که دنبال‌ش بوده‌اند هنوز پیدا نیست. این بازی ملال به قولِ پادکستِ رواق همیشگی است.
[باقی در کامنت🍃]
11
یادمه ۸ سالم که بود یکی از دخترای کلاسمون که مقنعه اش در حد کبودی گلوگاهش تنگ بود،چند روزی نیومد مدرسه.اوایل سال بود هنوز خیلی همدیگر و نمی شناختیم ولی دوست داشتم دوستم بشه. وقتی برگشت مدرسه ،همه دختر نیم وجبی های کلاس و جمع کرد و گفت چرا نیومده بود. گفت عمه اش فوت کرده و همه خانواده از شهرستان اومدن تهران خونه اینا. و هر روز خونشون مراسم بوده.  زنونه بالا و مردونه پایین.نقطه عطف داستان هم وقتی بود که با اِهن و تلپ خانم بزرگ گونه ای گفت: اخه ما خانواده ای هستیم که برای مرگ عزیزامون سنگ تموم می ذاریم، مثلا برای عمم یه طوطی خیلی بزرگ در حال پرواز از طلا روی سنگ قبرش درست کردیم و با آبرو دفنش کردیم. .
رسیدم خونه و قصه طوطی و دختر مقنعه تنگ و تعریف کردم. داییم با یه پوزخند که معنیشو می دونستم گفت: وقتی کسی می میره، طوطی طلا بذاری رو سنگ قبرش یا الاغ پلاستیکی، فرقی نداره. مرده و تمام.ادم تا هست باید زندگی کنه. مامانمم گفت: از همون مردونه، زنونه کردنشون، حالشون معلومه! .
من ۸ سالم بود و خانواده هنوز منبع اصلی قدرت بودند در ذهنم. ارزش‌هام، ارزش‌های اونها بود و تعریف ام از هر پدیده ای منتسب به تعریف اونها. خانواده من مذهبی نبودند. از پدربزرگ ها و حتی عقب تر. .
دختر مقنعه تنگ هم ۸ سالش بود و خانواده هنوز منبع قدرتش و ارزش هاش ارزش های اونها بود. خانواده اون مذهبی بودند. از پدربزرگ ها و شاید عقب تر. .
برای اون طوطی طلا نماد احترام به عمه متوفی اش بود برای رفتن به جهان باقی، برای من خوده جهان باقی حتی تفکر دیگری بود ، نه خودی. 
شکافی پهنی در ۸ سالگی من باز شد. 
کم تجربه تر از اون بودم که آدم ها رو به باورها تقلیل ندم. از اون روز ادمها برام تقسیم شدن به ایدئولوژی طوطی دارها و طوطی ندارها. .
آدم های زیادی به خاطر قیاس ناهوشیارانه من رفتند تو لیست طوطی دارها. اولیش هم همون دخترک مقنعه تنگ بود. .
.
می خوام بگم ترسناک ترین وجه حوادث این روزهای ایران برای من شکافیه که در نسل ما همینطور کودکان ما هر روز عمیق تر میشه. تو دبستان ترک می خوره و در سالهای مدرسه و دانشگاه هر روز باز و بازتر . چه کودکانی که پدر و مادرشون شب قبل از مدرسه، برای پویا ها اشک می ریزن و عامل خون اونها رو نفرین می کنن و چه کودکانی که والدینشان  پویاها رو عامل اغتشاش کشور و نابودی مذهب می دانند. .
و فردا در مدرسه... کودکانی که سردی شکاف ها رو بین خودشون حس می کنن.
. 
در پس مشتی باور، چه رفاقت ها که به شکاف عداوت تبدیل میشوند 
و این تنها چیزیه که نسل ما و بعد از ما به اون هیچ احتیاج نداره...
12
back to up