Instagram story viewer> @whmoona> Posts
27.4K
followers
1985
following
مونا مه‌پیما
Writing is liberation.📃
Painting is salvation.🫟
@mona_mahpeyma
POSTS STORIES REELS TAGGED
‌۱۴۰۵/۰۴/۲۲
🪽🤍
روز صدو‌سی‌و‌ پنج
زندگی به ما دهه‌شصتی‌ها خیلی فانتزی فروخت ولی یکی دو دهه که گذشت به مرور واقع‌گرا شد.دیگه نمیدونم به کدوم دهه باید حسودی کنم.دیگه خوش‌به حال دهه هشتادیا هم نیست..
یکم که میگردم تو دهه‌های مختلف، حد‌اقل تو ایران دیگه جایی نیست که جای خالیم رو حس کنم.
انگار همه‌شون یکم رقصیدن بعد زیرپایی زدن بهشون.
پس شاید باید بپذیرم که اکیه دیگه
همینه زندگی، تا همیشه همه جا..
این چند روز رو همش تو خونه موندم و نقاشی کردم.حتی به اصرار بچه‌ها گالری هم نرفتم.
دیروز عصر آیدا اومد پیشم و ساز تمرین کرد و من رو مفتخر کرد که کنارش نقاشی کنم.
اجرای خصوصی در اتاق نقاشی..امروز عصر هم پریسا اومد و یکم بحث کردیم بعد متمدنانه جمع کردیم بحث رو تو پاکت گذاشتیم و اومدیم با هم نقاشی کردیم.
تمام این مدت، رنگ‌هام سبز و آبی بود و هنوز هم در من ادامه داره.
جونم براتون بگه که از چند روز پیش که به وجود خودم در جهان هستی به شک افتاده بودم حالم بهتره و الان حس می‌کنم خیلی بدم نیست که هستم.
دوباره دلم برای دیدن ماه به هر شکلی، بارون و نسیم آروم و لبخند آدم‌ها تنگ میشه.خشمم کمی مهربون شده و دیگه با خودش و من در جنگ مداوم نیست.
هر صبح دوش می‌گیرم، صبحانه می‌خورم، لباس نیمه رنگیم رو می‌پوشم و به پناهگاه میرم.نقاشی می‌کنم، آدم‌های زندگیم رو همونجا می‌بینم، نقاشی می‌کنم، دراز می‌کشم و تو گوشی می‌چرخم، نقاشی می‌کنم و می‌خوابم.
فردا قراره برم کرج خونه دوست خیلی صمیمی دبیرستانم.مدت زیادی ندیدمش و احتمالا یکم از جنس خودم در گذشته رو قراره ببینم.چقدررر فرق کردم. مقایسه‌ش هم برام عجیب و ناشناسه.دختر کوچولوی شیطونی که هر روز دفتر مدیر بود و مامانش رو می‌خواستن و هر شیطنتی به اسمش تموم میشد و دنیا به هیچ سمت و سوییش نبود، الان بزرگ شده و شیطنتش تو جعبه کوچیک و چوبیی قایم شده و داره شکل دیگه‌ای از خودش رو زندگی می‌کنه.گاهی دلتنگ میشم برای اون حجم از بی‌تفاوتی و فراغ بالش.برای وقتایی که رمانش رو ردیف آخر کلاس رو پاهاش باز می‌کرد و وقتی معلم درس میداد بی تفاوت ورق میزد و می‌خوند، برای وقتی که مانتو مدرسه‌ش که دراز و گشاد و بی قواره بود رو با ناشیانه‌ترین روش ممکن با چسب آکواریوم میچسبوند و کوتاه می‌کرد و فکر می‌کرد چقدر شیک شده.
یا برای تمام بعد از مدرسه‌هایی که میرفت کافی‌نت و ساعت‌ها تو یاهو مسنجر چت می‌کرد.(ادامه در کپشن)

#تهران #ایران #روزمرگی
#dailyroutineofwar #tehran taken in ونک ملاصدرا by @whmoona
22
3 months ago
Download
⁨	‌۱۴۰۵/۰۴/۰۶
🪽🤍
روز صدو بیست

امروز از اول صبح فکر دوستی توی ذهنم بود، حتی یه متنی هم براش نوشتم که به موقع میذارمش.آدم‌ها معمولا اولویت بندی ذهنشون شبیه به رسانه‌س.
خانواده، شوهر، زن، دوست‌دختر، دوست پسر و در آخر هم دوست.دوست اما در جهان تنها اتفاق بی واسطه و تحمیلی و لزوما مطلقا احساسی که در زندگی وجود داره.دوستی یک اتفاق انتخابی، با ترکیب طلایی عقل و احساسه که تصمیم به بودن میگیره.برای من همیشه اتفاق مقدس و پاکیه.همیشه بی منفعت و قضاوت حضور داره که اگه از این روند خارج شه من دیگه براش اسمی ندارم.
نمیدونم شاید انتخاب درستی نباشه و آدما عموما تکیه‌شون به همخون یا سندیه که امضاش می‌کنن.اما دوست اگر بی مدرک در زندگی تو حضور داشته باشه و بی منفعت تن به ارتباط بده، انتخاب کنه در تاریک ترین روزها زمان و روحش رو برات خرج کنه و در شاد‌ترین روزها بدون فکر، همیشه اولویتش باشی، زیباترین تجربه هر آدم در طول زندگیشه.
همیشه آدما میگن عشق ممکنه برای هر کسی اتفاق نیوفته، من ولی این اتفاق رو در دوستی میبینم.دوستی، به معنای مطلقش، اتفاقیه که واقعا ممکنه در زندگی کسی پیش نیاد.
و باور کنید خیلی تلخه..
و باور کنید با هیچ برنامه‌ریزی و تمرین و تمرکزی اتفاق نمیوفته.
و باور کنید، تجربه مطلق و عمیقه وجود یک انسانه.
و باور کنید، حتی فهمیدن معنای دوست واقعی، اصلا و ابدا به این راحتیا نیست..
همونطور که گفتم امروز پیراهن سبزم رو پوشیدم و بعد رفتم شرکت که لپ‌تاپی که دستم بود از پروژه بغداد رو تحویل بدم.
شرکت، خونه قدیمی و بازسازی شده‌ایه که دیوار و کفش چوبیه.روز اولی که قبل بازسازی اومدم توش و رفتم تو اتاق دکتر، دیدن کتاباش و لباسایی که هنوز تو کمدش مونده بود باعث شد بغض کنم.اصلا نمیدونم چرا انقدر فضا تاثیر میذاره روم.معماری بینظیر و پیچیدگی‌ها و پیچ در پیچی و اصالت گذشته رو  داره و خوشحالم که خرابش نکردن.
چند روز پیش یکی از دوستام می‌گفت از کلمه اصالت متنفرم، راستش اصلا نفهمیدم چرا!بیشتر احساس کردم برداشتش از کلمه اشتباهه.
خیلی هم پیگیر نشدم.(ادامه در کامنت)

#tehran #iran #dailyroutineofwar 
#تهران #رنگ⁩ taken in Haghani Park   پارک حقانی by @whmoona
25
4 months ago
Download
⁨	⁨	⁨	‌۱۴۰۵/۰۳/۱۸
🪽🤍
روز صدو یک

یک صد به یک اضافه شد و ما از روز‌ها گذشتیم و روزها از ما…نه! 
آغاز این اتفاقا و تصمیم من برای تغییر مسیر زندگیم و برگشت به بخشی ازش که همیشه دوستش داشتم.از روز اول جنگ و بعد از چند روز سردرگمی و پس از پناه گرفتن‌ها به اتاق رنگ شروع شد.
نشستم جلو بوم و تمام وجودم خالی بود از تمام سی و پنج سالی که بر من گذشت.انگار دفتر جدیدی رو با ذوق گرفته باشم که قراره دوباره بنویسم تقدیم به من، این شروع دوباره.تاثیر اتفاقات روزای اول خیلی عمیق بود و احساسات متناقضی که هر لحظه از وجودم عبور می‌کرد.
این مدت من یه مجموعه کار کردم که فعلا اسمی جز جنگ نداره.خیلی درونیه و در تمام این مدت خودش به شکل‌های مختلف کشیده شد.نقطه محکم و استوار این مجموعه سرویست به غایت سبز و بلند که فعلا قصه‌ش و روایتش بمونه برای خودم.تا امروز اصلا دلم نمی‌خواست تصویری ازشون بذارم و انگار می‌خواستم فعلا بمونه برای من و بذارم ادامه راهش رو بره تا حرف و تشویق و نقد و اشاره‌ای راهش رو عوض نکنه.امروز که یک صد اضافه شد به یک و به شکل عجیب و تراژیکی همراه شد با صداهای روز اول دلم خواست اولین کاری که از این مجموعه کامل شده بود رو اینجا تو این تصویر‌ها بذارم بمونه.پر از حرف و لحظه‌س برای خودم و احتمالا پر از سکوت برای خیلی‌ها..
(در ادامه عکس‌ها و متن مربوط به به دیشب و امروزه..)
دیشب چند تا از دوستام اتفاقی اومدن پیشم.قرار بوم شام درست کنیم و خیلی هم بی برنامه و یهوئی شد.اتفاقات یهوئی همیشه بامزه‌تره، و می‌تونست هم باشه.تا وقتی اولین صداهای( پدافند، موشک.. نمیدونم من اندازه شماها فرق و مدلاشو یاد نگرفتم)اومد و منم مدام انکار می‌کردم.می‌گفتم نه بابا، چیزی نمیشه.نه بابا خبری نیست.یه واکنشم شخصی بود برای انکار و آرامش روان و یکیش هم سعی در عادی نشون دادن اوضاع.
که خوب جواب نمیده دفعه اول‌مون نیست و همه بلدن و جدای از اون برای بچه‌های ۵/۶ ساله قصه نمی‌بافم.
یکی از دوستام روز خوبی‌رو نمی‌گذروند.قبل رسیدنش برای اولین بار از اسنپ گل گرفتم که شاید کمی حالش رو لطیف کنه.پیونی صورتی.از من به شما نصیحت هیچوقت از اسنپ گل نگیرید.شاداب رسید و دو ساعت بعدش به هق‌هق افتاده بود.
کباب‌تابه‌ای درست کردیم.میون صداهای تک‌و توکی که از جا میپروند و سکوتی که در هر شخصی معلوم بود ترسی از روزای آتی رو به دوش می‌کشه، افتاده بود وسط میز.بعدش هم چایی خوردیم و مهمونا رفتن.
خوابیدم و امروز صبح قرار بود برم کرج بابام رو ببینم که پاش رو عمل کرده.(ادامه کامنت)

#dailyroutineofwar #iran #tehran #paint 
#جنگ⁩⁩ taken in ونک ملاصدرا by @whmoona
18
4 months ago
Download
۱۴۰۵/۰۷/۲۳
🪽🤍
روز دویست و سی و یک

امروز با رها قرار عکاسی داشتیم.
با مهرنوش اومدن و لباسارو ریختیم بیرون و یه سری چیزا پوشیدم و عکس گرفتیم جاهای مختلف و منم فهمیدم چقدررر قبلا برام راحت بود برم جلوی دوربین.اصلا عاشق این کار بودم.
ولی الان انگار برام سخته و راحت نیستم.ولی گرفتیم یه چیزایی و چون رها به نظرم عکاس جالبیه احتمالا عکسای جالبی بشن.
بعد از عکاسی سه تایی ناهار خوردیم و حرف زدیم و بچه‌ها رفتن و منم لباسارو برگردوندم تو کمد.
اینطوری بودم که ببینم نتیجه چی میشه و اگه به نظرم جالب بود شاید بازم اینکارو کنم.
احسان بهم زنگ زد و گفت میدونی که خیلی بهت فکر می‌کنم و میدونم میدونی هروقت دوست داشته باشی میتونی باهام حرف بزنی و منم ترجیح میدم بهت فضا بدم و منم خیلی راحت گفتم میدونم عزیزم.
و عمیقا هم میدونستم.
شام دعوتیم خونه مهسا.
من سعی می‌کنم توان اجتماعیم رو از گوشه گوشه خونه جمع کنم و برم که ذهنم تنها نمونه.هم شلوغی برات سخته و هم آدمایی که دوست داری یه جا جمع شدن و دوست داری ببینیشون و نمیدونی چقدرم توان معاشرتت میکشدت جلو.
از خرده کارها و تلاش‌ها برای بیرون کردن خودت از مربع سفید خالی درون ذهن.

#dailyroutineofwar #tehran #iran 
#ایران #تهران taken in ونک ملاصدرا by @whmoona
32
4 days ago
Download
۱۴۰۵/۰۷/۲۲
🪽🤍
روز دویست و سی

هوا هنوز خیلی گرمه و داریم به پایان مهر نزدیک میشیم.
این روزا بیشتر ساعت‌ها تو اتاق نقاشی می‌مونم و تو رنگ‌ها چرخ می‌زنم ولی انگار از بار این روزا کم نمی‌کنه.
ساعت ۱۰ صبح، ۶ عصر، ۴ صبح..
ساعت رهایی رو هنوز پیدا نکردم و هر روزی که از عمرم می‌گذره انگار خیلی هم مهم نیست.
همه چیز عادی و معمولیه.
کلمه معمولی رو از کسی یاد گرفتم که وقتی ازش استفاده می‌کرد عصبانی می‌شدم چون اون موقع فکر می‌کردم نباید معمولی باشه.معمولی بودن بد و معمولیه و قرار نیست بهش تن بدی چرا هی تکرارش می‌کنی.
ولی انگار خیلی هم استفاده از این کلمه مهم نبود..همینه دیگه..یه روز شمار معمولی گرم و پر هیاهو که تو شلوغیش صدای بوق ممتد سکوتش قطع نمیشه.
الان درست سی‌و شیش سال و دو ماه و بیست و یک روز از تصمیم عجولانه‌م برای اومدن به زمین میگذره.
بدون جمع کردن وسایل مورد نیاز، بدون برنامه ریزی، کاملا عریان و احتمالا با یه خرس کوچیک سبز با چشمای قهوه‌ای.
خرسی که از وقتی یادمه داشتمش و این روزا شبا باهام میاد تو تخت و خیلی هم برام مهم نیست که زشت باشه با عروسکی که اندازه کف دستمه بخوابم.
فکر می‌کردم اگه یه روزی ۳۶ ساله باشم خیلی خانمم.
بزرگ شدم و کارای زنونه می‌کنم.احتمالا دو تا بچه دارم و براشون آشپزی می‌کنم و دیگه بزرگسال محسوب میشم.اینطوری نشد.نمیدونم همه زن‌ها همین حس رو دارن یا نه ولی من هنوز در بهترین حالت تو ذهنم بیست و دو سالمه.هنوز فکر می‌کنم کوچیکم و به این که چی می‌پوشم و کجا میرم و چی قراره بشه فکر نمی‌کنم.هنوز وقتی غمگینم با عروسکم میرم تو تخت و گاهی وسط روز چشمام خیس میشه.هنوزم دلم راحت میشکنه و هنوزم نمیدونم قراره روزای روبه‌روم رو چطوری بگذرونم.
یه روزایی مثل کوه محکم و قویم و فکر می‌کنم جهان تو دستای من کوچیکه.یه روزایی به اندازه بال‌های پروانه شکننده‌م و انقدر لوس و بغلیم که انگار پنج سالمه.یه دختر پنج ساله که می‌خواد همه چیز رو رها کنه و یکی مراقبش باشه و مطمئن باشه دستاش هرگز رها نمیشه.
ولی خب..الان ۳۶ سالمه و حتی نوشتنش اینجا میتونه درست و منطقی به نظر نیاد.
ولی مگه مهمه..
نچ
نیست
چون شاید بهترین روزم گذشته عزیزم..

#dailyroutineofwar #tehran #iran
#تهران #ایران by @whmoona
80
5 days ago
Download
۱۴۰۵/۰۷/۲۰
🪽🤍
روز دویست و بیست و هشت

غم، قاب تصویری مشخصی نداره.
آدما وقتی غمگین و ناراحتن تصویرای مختلفی ممکنه از خودشون نشون بدن.
یکی بیش از حد حرف میزنه، یکی میگه میخنده، یکی گریه می‌کنه، یکی می‌رقصه، یکی میره تخت رو بغل می‌کنه، یکی کار زیاد می‌کنه، یکی خونه تمیز می‌کنه، یکی موزیک گوش میده..
به اندازه رفتار‌های انسانی رفتار مختلف داریم در زمان اندوه.
من خودم هنوز خیلی نمیدونم قابم چه شکلیه.شاید بسته به میزان و مدل و دلیلش، رفتارای مختلفی داشته باشم.شایدم هنوز خیلی درست فرق غم و خشم و اضطراب رو نمیدونم.
یه مدلی دارم که آدما بیشتر تشخیصش میدن و براشون مشهوده و راجع بهش باهام حرف زدن اونم سکوته.
عموما ساکت میشم چون واقعا نمی‌تونم حرف بزنم.اصلا در اکثر مواقع آدم درد دل کردن نیستم و همین آدمارو کلافه می‌کنه.برای همینم ترجیح میدم به جای رو اعصاب بقیه رفتن کسی رو نبینم و بمونم خونه که چون تو خونه موندن تو این شرایط برام سخته ممکنه با ماشین برم بیرون دور بزنم یا بیام تو یه کافه شلوغ بشینم و یه قهوه بگیرم.شلوغیش افکارم رو پراکنده کنه و منم مسخ اینور اونور رو نگاه کنم و قهوه بخورم.
چند روزه بعد از ظهرا میرم تو حیاط مجتمع و ولو میشم تو چمانا و چند دقیقه‌ای چشمام‌رو میبندم.بوی چمن و خاک خیس‌خورده‌رو به اندازه بوی پوست نارنگی سبز دوست دارم.دیگه زیر اندازم نمیبرم و به لباسامم فکر نمی‌کنم.
این قاب می‌تونه بهت یه تصویر رمانتیک، شاد، غمگین، رویای، معمولی بده و برای همینم میگم که غم، قاب تصویری مشخصی نداره.تو میتونی از هر تصویری یه قصه برای خودت بسازی و برای همینم اینستاگرام آلبوم تصویرای قشنگه.چون تو ترجیحت به اینه که قصه‌ای که میسازی قشنگ باشه.

#dailyroutineofwar #tehran #iran
#تهران ایران taken in ونک ملاصدرا by @whmoona
69
7 days ago
Download
۱۴۰۵/۰۷/۱۹
🪽🤍
روز دویست و بیست و هفت

من همیشه از بچگی تنها چیزایی که روم تاثیر میذاشتن اتفاقات و کارای عمیق بود.
تو ارتباطاتم نمی‌تونستم سطحی عمل کنم.یعنی یا احتمالا باید خیلی ارتباط عمیقی ایجاد میشد یا رو همون سطح اگه بود دیگه برام درگیر‌کننده نبود و رها میشد.
حتی تو کار هم برام اگه اون کار به سطح می‌رسید تموم میشد.اگه اون اتفاق درست و عمیق رو توش پیدا نمی‌کردم برام تموم میشد و ترجیح میدادم ازش بیام بیرون.
چند وقت پیش که رفتم پیش دکتر پوست هم بهش همین رو گفتم.
گفتم ببین، من الان دلم نمی‌خواد فیلر بزنم بوتاکس کنم.دوست دارم برای مراقبت از پوست یه جای ثابت تو روزمره داشته باشم.
حالا تو فستیوالی که این چند روز توش چرخیدم هم لیکلاژ از این جنس بود.
یه مکمل مایع آماده مصرف بر پایه کلاژن هیدرولیزشده که بیشترین میزان کلاژن و هیالورونیک اسید رو تو خودش داره.
خوشمزه‌س، میتونی سریع سر بکشی و آماده برای نوشیدنه.
جدای از کلاژن و هیالورونیک اسید تو ترکیباتش کلی ویتامین دیگه هم داره که برای پوست و مو و ناخن عالیه.

این یه ریچوال جدیده برام و یه عادت کوچیک که قرار نیست همون لحظه نتیجه‌‌‌ش رو ببینم ولی شروع یه مسیره برای اینکه هر روز برای سلامت و زیباییم وقت بذارم و تو استمرار ازش نتیجه بگیرم و اثرش رو ببینم.
@licolage taken in Sanayi Square   میدان سنایی by @whmoona
22
8 days ago
Download
⁨	۱۴۰۵/۰۷/۱۷
🪽🤍
روز دویست و بیست و پنج

یک بهار
یک تابستان
یک پاییز
یک زمستان
با تجربه تکرار این تکراری 
بعد از سال‌ها دارم به این فکر می‌کنم بعد این دیگه چه کار نکرده‌ای هست که دلم بخواد انجامش بدم.
این روزا خیلی به این فکر می‌کنم.این همه زندگی کردم، این همه خوراکیای مختلف خوردم، جاهای مختلف رفتم، آدما مختلف دیدم.
انگار همه چیز بعد این تکراریه.
نمیدونم شاید یه دوره خاص موقت از زندگیم باشه این فکرا، ولی یه مدته که هست و اندوه سنگینی هم همراه خودش داره که الان تو این ساعت با صدای باد شدیدی که از درز پنجره سوت میکشه همراه شده.
نشستم رو مبل سبز اتاق سوم و نور آبی آسمون هنوز از کنار سقف و پهنای پنجره پیداست.
من ولی پشتم رو کردم به پنجره و هرچی تو ذهنم مرور میشه رو می‌نویسم.
انگار دلم می‌خواد کسی رو صدا کنم که دیگه نیست و جایی برم که هرگز نبوده و قصه‌ای بخونم که هرگز از ذهن کسی به قلم نرسیده.
و انگار همه این فکرها تکرار افکار آدم‌های دیگه‌س که ندیدم یا دیگه قرار هم نیست ببینم.
کی میدونه
شاید تصمیم بگیرم مدت‌ها دیگه روم رو به پنجره نکنم یا شاید همین فردا برم جلوش با‌یستم.
این همون زندگی تکراریه غیر قابل پیش‌بینی منه که هم انتخابم بوده و هم نه.

#dailyroutineofwar #tehran #iran 
#تهران #ایران⁩ taken in ونک ملاصدرا by @whmoona
33
10 days ago
Download
۱۴۰۵/۰۷/۱۶
🪽🤍
روز دویست و بیست و چهار

امروز داشتم اکسپلور گردی می‌کردم یهو یه فیلم ترکی پخش شد و برای اولین بار یه جمله عمیق تو همچین فیلمی شنیدم:))
گفت:
خانواده
جایی که تمام بدی ها با حسن نیت انجام میشه.
به نظرم خیلی درست بود.
احتمالا اکثر آدم‌ها این تجربه رو با خانواده‌شون دارن.
آسیب‌هایی که تو سال‌ها بعد مجبوری تو اتاق درمان تماشاشون کنی، توشون غرق شی و بعد از مردابش با سختی خودت رو بیرون بکشی.
بعد با فکر کردن به این جمله رفتم تو اتاق نقاشی و رو تابلوی آخر کار کردم.عصر‌تر سمانه اومد پیشم و قهوه درست کردم و تو تراس نشستیم و به تماشای باد شدیدی که می‌وزید و بارون نم‌نمی که منت گذاشته بود و می‌بارید نشستیم و حرف زدیم.
بعدش لباس پوشیدیم و سر زدیم به فستیوال در و دوستامون رو دیدیم، به جیب سر زدیم و سوپ خوردیم و بعد هم که فائزه کارش تموم شد اومدیم خونش که یکم با هم وقت بگذرونیم و معاشرت کنیم.
فردا سمانه قراره دوچرخه‌ش رو بیاره سمت خونه من و دوچرخه سواری کنیم.فکر کنم خیلی جالب باشه.
همین دیگه
تا فردا

#dailyroutineofwar #tehran #iran
#تهران #ایران taken in ونک ملاصدرا by @whmoona
24
11 days ago
Download
۱۴۰۵/۰۷/۱۴
🪽🤍
روز دویست و بیست و دو

باید یک شهر رو بگردیم که برسیم به چیزی که می‌خوایم.
امروز با فائزه رفتیم جا که کاراش‌رو بچینه.مجموعه جدیدش دلم رو میبره.اسب‌هایی که میدون یا گاها آروم گوشه‌ای آروم ایستادن و همه‌شون رو هم دلم می‌خواد داشته باشم ولی شدنی نیست.
به نظرم هر کسی باید یک اسب داشته باشه هرچند قرار باشه به جای اسطبل روی گوش، گردن یا قلب نگهش داره.
یه قهوه با ترکیب آب پرتقال(نوشیدنی محبوبم) رو از جو گرفتیم و کارارو چید و بعد من به دو سه جای دیگه از فستیوال سر زدم و یه شلوار خیلی خوشگل سبز و یه گلدون زیبا خریدم.
شبش با شبنم و احسان و آری خوش‌مزه‌ترین لازانیای شهر رو خوردیم بعد هم هر کسی رفت خونه خودش.
این روزا تصویر واقعی از آدم‌ها و فضاهارو تو ذهنم ثبت می‌کنم که اگه نبودم دلم کم و زیاد تنگ نشه.اگه بودم هم واقعی‌تر نگاه کنم.
شهر و آدم‌ها و کوچه و مغازه‌ها و دونه دونه قصه‌هاشون رو ثبت می‌کنم که شاید یه روزی یه جایی به درد خودم یا کسی بخوره.

#dailyroutineofwar #tehran #iran 
#پرسه_در_شهر  #تهران taken in Sanayi Square   میدان سنایی by @whmoona
32
13 days ago
Download
۱۴۰۵/۰۷/۱۳
🪽🤍
روز دویست و بیست و یک

پیچیدگی در روابط انسانی انقدری هست که من یه مدته تصمیم گرفتم برام مهم نباشه.
یعنی اینشکلی مهم نیست که با یکی صاف میرم جلو و وقتی می‌بینم خرده شیشه و کجی و حسودی و بدجنسی توشه( که متاسفانه خیلی هم تیزم تو فهم این ماجرا) دیگه صاف نمیرم کجم نمیشم، همونجا وایمیستم و جلوتر نمیرم.کم میشم و مطلق نیستم.به روی طرف هم نمیارم چون تجربه نشون داده فایده‌ای نداره و فقط فضا بین دو آدم رو عجیب می‌کنه.
هیچ اتفاق خاصی هم نیوفتاده، از دیشب یه چیزی تو ذهنم بود و یاد تصمیمم افتادم و گفتم اینجا هم بیام بگمش. 
امروز از صبح افتادم دنبال کارای بیرون خونه.
کارای خودم و یکی دو تا کاری که قاب نشده بود رو بردم قابسازی، ماشین رو بردم تعمیرگاه که روغنش رو عوض کنه، لباسارو بردم تو ماشین و یادم رفت بدم خشک‌شویی، بعد هم برگشتم خونه و تا الان نقاشی کردم.
خیلی هم دستم به عکس نرفت امروز ولی همینا که گرفتم رو میذارم که باشه.
همین دیگه
بریم تا فردا..

#dailyroutineofwar #tehran #iran
#ایران #تهران by @whmoona
28
14 days ago
Download
۱۴۰۵/۰۷/۱۲
🪽🤍
روز دویست و بیست

بعد از کولی بازی که تو دانشگاه درآوردم امروز تلفنی همه‌ی کارام نرم و آروم پیش رفت.هر چی هم می‌گفتم لازمه بیام دانشگاه آقای شریفی می‌گفت نه نه..
خلاصه که تلفنی تمام کارا انجام شد و فکر کنم این چند روز دیگه مدرکم دستم باشه و بدمش ترجمه.باید یه خودنویس قشنگ برای کمکاش هدیه بگیرم چون خوش نویسی می‌کنه و خیلی هم کمکم کرد.
بعد تلفنا رفتم تو اتاق نقاشی و چند ساعتی مشغول بودم.
اون وسطا ایر‌براشم رو سفارش دادم و قراره از آمریکا برسه و فکر کنم با مسیر و بسته بودن پروازا و اوضاع یه ماه دیگه دستم باشه.
بعد اون لباس پوشیدم و اومدم پیش یگانه که داشت گلای سام رو آماده می‌کرد.تا کاراشو بکنه ازش عکس گرفتم، قهوه خوردم، زمین رو متر کردم و بعد با هم اومدیم سام کافه.
یکم بچه‌هارو دیدیم و حرف زدیم و نازنین اضافه شد رفتیم یه جا نوشیدنی خوردیم.
فردا باید برم کارارو بدم قابسازی که رها بیاد پیشم و عکس بگیریم.
دیگه همین
تا فردا..

#dailyroutineofwar #tehran #iran
#ایران #تهران taken in لارستان by @whmoona
13
15 days ago
Download

Download All

Save the photos and videos currently loaded on this page.

0Photos
0Videos
Ready to download 0 / 0

Keep this tab open until your download is ready.

back to up